صبحش احساس کردم یکی اومد کنارم دراز کشید
چشامو باز کردم دیدم مامانم کنارم خوابیده
حول حوش ساعت ۶:۳۰ اینا بود
یکم بغلم کرد باهم حرف زدیم
بلند شدیم اون رفت وسایلشو جمع کنه
منم رفتم خرید اینا کردم
بعدشم براش واسه تو اتوبوس غذا درست کردم
و خلاصه رفتیم محل حرکت و راهیش کردم
حالا قبل رفتنش رفته برام گل خریده
میگه من تولدت نیستم
خیلی ناراحتم
مراقب دختر من باش
وقتی بغلش کرده بودم که خدافظی کنیم
انتظار داشتم از شدت گریه بمیرم
ولی عجیبه که خیلی منطقی برخورد کردم و بچه بازی درنیاوردم
مامانم که سوار اتوبوس شد و رفت
رفتم یکم قدم زدم تو شهر
تاکسی گرفتم و اومدم خونه
و با یه خونه کاملا منفجر شده روبه رو شدم
همین که رسیدم به غزل پیام دادم که پاشو بیا اینجا حوصله ندارم بیا بشین من کارامو بکنم
اول گفت نه ولی بعدش قبول کرد گفت دارم راه میافتم
حالا من پخش زمین منتظر بودم غزل بیاد بلند شم
غزل رسید
هی میگفت پاشو هی میگفتم الان
بلخره بلند شدم
اول یکم خونه رو جمع کردم
رفتم سراغ ظرفا
غزلم نشسته بود رو اپن باهم حرف میزدیم
یهو یکی زد به در
حالا استایل من: تاپ و شلوارک مشکی و یه پیشبند گل گلی و یه دمپایی قرمز
در و باز کردم دیدم رفیقام همشون با استایل های گنگ با گل و کیک و برف شادی:))))))))))))
من درحال ذوق کردن بودم که نازنین یه دفعه
برف شادی و گرفت اومد کل هیکل و حلقمو کرد برف شادی:))))))
منم همونجوری رفتم تو حموم گفتم بشینید تا بیام 😂