خسته ام
کتری روی گاز و حوصله ام هر دو دارن سر میرن دلم نمیخواد حتی از جام تکون بخورم ولی کارهای زیادی برای انجام دادن دارم
به چای فکر میکنم و تنِ خسته ام رو به سمت آشپرخونه میبرم و کتری رو میارم
به این فکر میکنم که الان حوصله ی هیچ چیزی توی دنیارو ندارم
آهنگ بیکلامم رو پخش میکنم و شروع میکنم به کتاب خوندن
کتابخانه نیمه شب رو میخونم،
استرس درس های نخونده بهم هجوم میاره
میزنمش کنار و سعی میکنم به نورا و زندگیش فکر کنم.
به اینکه حالم شبیه به داستانشه!
یه ادم تنها که توی تاریک و ترسناک ترین روزای زندگیش گیر افتاده.
الان دلم یه بغل می خواست
کسی که لیوان خالی چای و کتاب رو از دستم بگیره و به جاش منو محکم بین بازوهاش نگه داره و بهم نشون بده توی این شبِ عجیب، چیزهایی گرم تر از چای و کتاب هم برای من وجود داره.
آدمها نا امیدم میکنن
بارها نا امیدم کردن ، انبوه آدمها.
از عزیزترینهای زندگیمو ، کسانی که باهاشون پیوند ژنتیکی داشتم تا کسایی که در دورترین نقطه از ارتباط نسبت به هم ایستادیم.
بین هیاهوی این آدمها گم میشم و با تمام توان میدَوَم تا خودم رو پیدا کنم.
گاهی دلم میخواد گوشهام رو بگیرم و صدای هیچکس رو نشنوم.
صدای آدمها بلندتر از قامت روحشونه
من از شنیدن صدای آدمها خسته شدم.
از قدمهایی که از روی دانش، اشتباه برمیدارن خسته شدم.
بارها بند تعلقم بهشون رو بریدم تا از رنج خودم کم کنم اما جریان زندگی بین آدمهای انبوه نا آگاه ؛ مثل رد شدن از لابلایِ جنگلیه که گیاهاش آدمخوارن
پیچکشون دور پات میپیچه تا تو نتونی قدم برداری.
ولی خب
تو باید قطعشون کنی و به راهت ادامه بدی.
قرار هم نیست توی این مسیر با قوی شدن بازوی اونا
تو همونی بمونی که بودی.
تو هم قوی میشی.
منم دارم قوی میشم.
روبروم انقدر مانع و دورم انقدر پیچکِ مزاحم هست که گاهی دونههای گرم اشکم به زمین نمیرسه.
میدونم باید دووم بیارم.
میدونم باید ادامه بدم.
اصلا فرق من ، فرق تو ، فرق ما
با بقیه آدما همینه.
ما میخوایم توی این جریان جلو بریم.
سکون رو که همه بلدن ؛ حتی مردهها.
چای فقط یه نوشیدنی گرم نیست؛یه معجون جادویی و معجزه آسا
برای از بین بردن خستگی و غم و ...
البته تو مواقع شادی ام میچسبه
تو سرما میچسبه
قبل از درس و کار میچسبه
بعد از درس و کار می چسبه
وقوی با دوستات جمع شدی میچسبه
بعد از روضه که واجبه
صبح ؟ میچسبه
شب ؟ میچسبه
حتی نصف شب هم امتحان شده و چسبیده
بیاید اول برگردیم به دیروزش که از ۸ صبح تا ۱۰ شب سرکار بودم و جدی درحال جون دادن بودم بعدش هم نگهمون داشتن تا ۱۱ و نیم برای بچه های اردیبهشتی و فروردینی تولد گرفتن وقتی رسیدم خونه رسما غش کردم
پ ن: من ساعت ۴ شیفتم تموم میشد ولی به جای همکارم تا ۱۰ شب موندم.
صبح به زور ساعت ۷ چشامو باز کردم و دلم میخواست ساعت گوشی و خاموش کنم و بخوابم باز ، نفهمیدم چطوری ولی همینکارو کردم و دفعه بعدی که چشامو باز کردم ساعت ۷:۴۰ دیقه بود!
همین که به خودم اومدم متوجه شدم دیرم شده رسما از تخت پریدم بیرون و جنگی آماده شدم و یکم میکاپ کردم که قیافم شبیه روح نباشه