کاری نکن که لبخند روی لبم جاشو به چشمای سرد و عصبی و یه پوزخند احمقانه بده
اگه تو موندی و برگای زرد
نبودیم تو فردای هم
منتظر موندیم فصل ها که رفت
زندگی همینه...
همیشه فک میکردم شب تنها تو ارامستان
ترسناکه و کلی میترسم
ولی الان با یکی از ترسام روبه رو شدم
چشامو بسته بودم
داشتم راه میرفتم که افتاب نخوره به چشمم
یهو خوردم به یه چیزی😂