یه افسانه هست که میگه
اونایی که موهاشون لخته؛فرشته ها موهاشونو شونه کشیدن✨
"زیر نور ماه"
اگه تو موندی و برگای زرد نبودیم تو فردای هم منتظر موندیم فصل ها که رفت زندگی همینه...
نمیدونم چرا بی دلیل
وقتی به این پارت کوروش میرسه
اشک تو چشام جمع میشه
یه غم بزرگی میاد میشینه رو دلم...
وقتی یه کاری و میسپرن بهم یا
کلا وقتی یه کاری و باید انجام حالا وظیفه باشه یا هرچی
یه جوری جدی میگیرمش انگار مهمترین کار دنیاست
الان داشتم نون بسته بندی میکردم
همچین با دقت تاشون کردم و با وسواس گذاشتمشون تو زیپ کیپ
بعدش کل کشوی نون یخچال و درآوردم
به مرتب ترین روش ممکن چیدمشون
و اینجوری بودم که واو کی میتونه اینکارو مثل من انجام بده؟
بعد خندم گرفت خودمم
حالا این یه کار کوچیک بود
حتی غذا خوردن و خوابیدن هم جدی میگیرم جدیدا
صبح با ریلکس ترین حالت ممکن چشامو باز کردم و بعد دیدن ساعت گوشیم پریدم از تخت؛ساعت گوشیم داشت ساعت 6:55دیقه رو نشون میداد
و من باورم نمیشد که صبح شده و خواب موندم