وقتی یه کاری و میسپرن بهم یا
کلا وقتی یه کاری و باید انجام حالا وظیفه باشه یا هرچی
یه جوری جدی میگیرمش انگار مهمترین کار دنیاست
الان داشتم نون بسته بندی میکردم
همچین با دقت تاشون کردم و با وسواس گذاشتمشون تو زیپ کیپ
بعدش کل کشوی نون یخچال و درآوردم
به مرتب ترین روش ممکن چیدمشون
و اینجوری بودم که واو کی میتونه اینکارو مثل من انجام بده؟
بعد خندم گرفت خودمم
حالا این یه کار کوچیک بود
حتی غذا خوردن و خوابیدن هم جدی میگیرم جدیدا
صبح با ریلکس ترین حالت ممکن چشامو باز کردم و بعد دیدن ساعت گوشیم پریدم از تخت؛ساعت گوشیم داشت ساعت 6:55دیقه رو نشون میداد
و من باورم نمیشد که صبح شده و خواب موندم
خلاصه با هر بدبختی بود خودم و رسوندم مدرسه
و تو مدرسم خیلی به لطف دوستام خوش گذشت
صبح با اسنپ رفتم و برگشتنی ام به خودم حال دادم و با تاکسی برگشتم
البته واسه یه موضوعی خیلیی استرس داشتم و اصلا نفهمیدم چجوری رسیدم خونه