صبح با ریلکس ترین حالت ممکن چشامو باز کردم و بعد دیدن ساعت گوشیم پریدم از تخت؛ساعت گوشیم داشت ساعت 6:55دیقه رو نشون میداد
و من باورم نمیشد که صبح شده و خواب موندم
خلاصه با هر بدبختی بود خودم و رسوندم مدرسه
و تو مدرسم خیلی به لطف دوستام خوش گذشت
صبح با اسنپ رفتم و برگشتنی ام به خودم حال دادم و با تاکسی برگشتم
البته واسه یه موضوعی خیلیی استرس داشتم و اصلا نفهمیدم چجوری رسیدم خونه
یه خورده ریاضی خوندم؛
پنجره اتاقمو باز کردم ببینم هوا چجوریاس و هوای اتاقمم عوض شه
دیدم هوا معرکه اس
به مامانم گفتم وای مامان هوا عالیه کاش برم بيرون
گفت خب برو
تنهایی هرکاری کردم حوصلم نگرفت
زنگ زدم به غزل گفتم وای میخوام برم بیرون ولی تو کار داری نمیتونی بیای حیف شد
گفت چرا رواله میام کجا کی؟
واسع یه ربع بعدش قرار گذاشتیم
جنگی شروع کردم آماده شدم
داشتم کرم میزدم مود مامانم
کرم میزنی سفیدتر شی پسرا نگات کنن😐
من: تروخدااا رهام کن مامان
اول یه پسر بچه بهمون اصرار کرد فال بخریم ازش
ما هی میگفتیم نه
- خاله تروخدا بخر دیگه
+پول نقد نداریم
- کارت خوان دارم
بخرید نیمه گمشدتون پیدا شه
غزل: من کاملم
من: پاره شدن*