کتاباش جلوش بود
تنها کاری که نمیکرد درس خوندن بود
فشار و از همه طرف حس میکرد
همیشه تو اینجور موقعیت ها کتاباشو میبست و میرفت مینشست گوشه اتاقش
دستاشو حلقه میکرد دور زانواش و با بی صدا ترین حالت ممکن اشکاش از چشماش میریخت
اینبار فرق داشت
قول داده بود نمیتونست درس نخونه
پس تو مغزش داشت با خودش دعوا میکرد که
اولین قطره اشکش ریخت رو برگه های نوی کتابش...
اینجا چندوقته خیلی بهم ریخته و غمگینه
قبول دارم
چون خودم خیلی رو به راه نیستم؛
هرکی دوسش نداره
میتونه لفت بده
اجباری به موندن نیست
اینکه به عنوان یه دختر ۱۸ ساله بالغ
هنوز بلد نیستم موهامو مثل ادم ببافم یا بهشون مدل خاصی بدم
غم انگیزه
اگه کسی نبود بهت بگه شب بخیر ؛
بدون یکی هست که منتظره تو بهش بگی شب بخیر
منتظرته جلوی آینه
بدو زود بهش یه شب بخیر قشنگ بگو و یه لبخند خوشگل بهش بزن
باهاش بای بای کن و برو بخواب:)
"تو هیاهوی نگات هی خودم و گم میکنم
مگه این ستاره ها جاتو تو شب پر میکنن
میکنی حال خراب و خوب بیای خوب بیای
میکنم همه این قاصدک هارو فوت بیای "
"زیر نور ماه"
"تو هیاهوی نگات هی خودم و گم میکنم مگه این ستاره ها جاتو تو شب پر میکنن میکنی حال خراب و خوب بیای خ
چون قشنگ بود و خیلی دوسش داشتم