اونجا یکی رفت تو مخم و خیلیی عصبیم کرد
در حدی که سردرد گرفتم
و واقعا شروع کردم بد نگاه کردن بهش
غزل: تروخداااا اونجوری نگاش نکن اصلا منو نگاه کن فقط زشته
خلاصه تموم شد
داشتم میزدم بیرون
یهو یکی از رفیقام گفت بچه ها بریم یه سر نازنین زهرا رو ببینیم
بزار یه توضيح اینجا بدم
ما یه اکیپ ۵ نفره ایم تقریبا
من
غزل(بست فرندم)
نازنین زهرا( خیلی درس میخونه اصلا نمیبینمش)
نرگس( ورزشکارمون)
سما( دخترم)
زنگ زدم به نازنين زهرا
+سلام کجایی
- سلااام برای چی
چطوری
+چیکارداری فقط میخوام بدونم کجایی
- خونه مون چرا اینجوری حرف میزنی باهام
+خب خدافظ
- نمیخوای حالمو بپرسی دلم برات تنگ شده
+ نه
عه دلت برام تنگ شده چون وابستم شدی😂
فعلا
خلاصه راه افتادیم ۳ تایی
و به شدت جای دخترم خالی بود
تو تمام راه که برسیم منو غزل داشتیم درباره اینکه کدوممون استثناییم بحث میکردیم
خلاصه رسیدیم دم در خونشون
زنگ زدم بهش باز
- الو سلام
+ سلام بیا پایین
- هان؟
+ دم خونتونم
- شوخی نکن
+ مگه باهات شوخی دارم بیا پایین
اومد پایین رفتیم اول تو پارکینگشون
اول فک کرد فقط منم بقیه رو که دید جدا خوشحال شد
وقتی ۳ تامون رفتیم تو یهو گفت : عه چهارمی تون کو؟
کلی بغلمون کرد
اول همونجا تو پارکینگ نشستیم
بعد رفتیم بالا
همین که رسیدیم تو اتاقش
من: بکنید بچه ها زود باید بریم
غزل:بکنیم یا نکنیم؟
بعد به نازنین گفتم : وای چقدر دلم واسه اتاقت تنگ شده بود خب بچه ها اتاقشو دیدم بریم😂
واسمون نسکافه و هات چاکلت اورد
و هات چاکلته واسه من بود
چون میدونه عاشقه هات چاکلتم
با غزل کلی واسه اون هات چاکلت دعوا کردیم 😂
ما همو میزدیم و کل کل میکردیم
نرگس و نازنین زهرا پوکر داشتن نگامون میکردن فقط😂😂