هدایت شده از ↯ژولیت
Never planned that one day i'd be losing you..
هیچوقت برنامه ریزی نکرده بودم که یه روزی از دستت بدم..
این ممکنه هنوزم اسمش زندگی باشه، اما دیگه حوصلهای برای دنبال کردنش ندارم.
جلوی آینه وایساده بود
با چشمای قرمز
موهای بهم ریخته
دلش اصلا نمیخواست اون آدم تو آینه رو نگاه کنه
نمیخواست قبول کنه که اونو میشناسه
وقتی متوجه داستان شد که اون خودشه
شروع کرد داد زدن سرش
"معلومه داری چه غلطی میکنی
چرا تموم نمیکنی مسخره بازیاتو
چرا تموم نمیشی "
صدای دادش به صدای گریه تبدیل شد و همونجا نشست زمین
چشماشو بست
یه دستی و رو شونش حس کرد
" نمیشه یکم با خودت مهربون باشی؟"
چرا انقدر به خودت سخت میگیری
با شنیدن صداش اشک هاش شروع کرد ریختن...