جلوی آینه وایساده بود
با چشمای قرمز
موهای بهم ریخته
دلش اصلا نمیخواست اون آدم تو آینه رو نگاه کنه
نمیخواست قبول کنه که اونو میشناسه
وقتی متوجه داستان شد که اون خودشه
شروع کرد داد زدن سرش
"معلومه داری چه غلطی میکنی
چرا تموم نمیکنی مسخره بازیاتو
چرا تموم نمیشی "
صدای دادش به صدای گریه تبدیل شد و همونجا نشست زمین
چشماشو بست
یه دستی و رو شونش حس کرد
" نمیشه یکم با خودت مهربون باشی؟"
چرا انقدر به خودت سخت میگیری
با شنیدن صداش اشک هاش شروع کرد ریختن...
وقتی شب میشه میبینم تونستم یه روز دیگه رو دووم بیارم و کم نیارم
یه نیمچه حس خوبی بهم دست میده
مخصوصا اگه برنامه اون روزم کامل شده باشه:)