و سوگند به شامگاهی که در آن، بوسیدن لب هایت بود درخواب ... , یک نفر هست که خود نیست ولی خاطرهاش صبح ِ هر روز مرا سخت بغل میگیرد !(:
دستشو گرفتم یه ابنبات دادم بهش
بردمش حیاط نشوندمش رو پله ها
بهش گفتم خوب گوش کن به حرفام
" از چهارشنبه داری با کی لج میکنی ؟
الکی خودت و قوی نشون میدی که چی بشه
فکر میکنی مامانت نمیدونه چقدر شکستی نمیبینه شبا تا دیروقت گریه میکنی
درس نمیخونی،بهم ریخته ای؟
اصلا اون هیچی چرا داری خودتو اذیت میکنی
تو نه به یه نفر به چندنفر قول دادی
اصلا شاید بگی قولمم به درک
یاد اون چند شب بیوفت... چجوری بود حالت
اینبار نمیزارم زندگی خودت و اونو خراب کنی
مهم نیست هرچقدرم بیتابی کنی
نمیزارم تارا "
اشک میریزه از گوشه چشمش
کمکش میکنم بلند شه
اینبار نباید تصمیم اشتباه بگیره:)
"زیر نور ماه"
سرعت فیزیک خوندنم با سرعت حرکت لاک پشت برابری میکنه
معلم فصل ۲ رو داره تموم میکنم
من هنوز فصل ۱ و جمع نکردم:))))))
با مامانم راس ساعت ۱۵ دم اورژانس بیمارستان قرار داریم
و من الان تو اسنپم و مامانم تازه داشت از دانشگاه میزد بیرون
"زیر نور ماه"
با مامانم راس ساعت ۱۵ دم اورژانس بیمارستان قرار داریم و من الان تو اسنپم و مامانم تازه داشت از دانش
دست خودمون نیست ذاتا نمیتونیم آن تایم باشیم
هدایت شده از . بۍنهایت ؛
به اونی که اومده بود بهت گفته بود من دلتنگ نمیشم بگو ، بگو که دیدی ؛ دلتنگی تو حرفام نه ، ولی تو چشمام پر بود :)
بزرگترین اشتباهم این بود که از غار تنهاییم اومدم بیرون که الان دارم انقدر اذیت میشم!