امشب میخواستم داستان بزارم
ولی دست راستم به خاطر یه موضوعی خیلیی درد میکنه و اصلا نمیتونم گوشی بگیرم دستم
بمونه واسه یه شب دیگه
گاهی اوقات یه جوری زندگی غیر قابل تحمل میشه که دلت میخواد وسایلتو جمع کنی بری یه جایی که تا حدی که میشه از آدما دور باشی
ولی این فقط یه رویاست
پس میری زیر کتری و روشن میکنی و
میری سراغ ادامه کارهای آخر هفته ات
شاید براتون جالب باشه که
چجوری پس تایپ میکنم
گوشی میزارم زمین یا تکیه میدم به جایی
و از دست چپم استفاده میکنم که پروسه تایپ یه خط چند دیقه طول میکشه
در عوض یکی از کارهای تموم نشده ای که به شدت رو مخم بود و تموم کردم:
اتاقمو تمیز کردم و دکورشو عوض کردم( تنهایی تخت و کمد و میز جابه جا کردم و دستم و به فنا دادم)
ولی واقعا حس خوبی دارم بابتش
اتاقم نو شده انگار✨
اگه من تورو ببوسم و به جهنم برم،
اینکارو میکنم.
بعد اونجا میتونم پیش شیاطین به خودم ببالم..
که من بهشت رو دیدم بدون اینکه واردش بشم.
-ویلیام شکسپیر
هیچوقت فاز اهنگای تهی و درک نکردم
وقتی گوش میدی حرکات بدنت دست خودت نیست
ولی واقعا هیچ معنی خاصی نداره
قشنگ چرت و پرت خالصه
در عین اینکه به درد دنس و مسخره بازی میخوره
"زیر نور ماه"
چابلا؟ سیس سیندرلا؟ برنزه نوتلا؟ تورو میخوام؟ الا بلا؟😂
از ورساشم صرف نظر میکنم
ولی ریتمشو دوست دارم
اگه این مهمونمون پایه بود
میاوردمش تو اتاق باهم ...دعا میخوندیم 😂