احساس میکنم تو خوابم
هممون حالمون خوب بود
معلوم بود آینده اس
داشتم از ته دل میخندیدم
بدون دغدغه و محدودیت
راجب اینکه من خودمو میگیرم
حتما باهام شوخی میکنی
واقعا اینطوری نیست
من کلا اهل این چیزا نیستم
مگه اینکه دلیلی برای خوشم نیومدن از یه فردی داشته باشم
ولی بازم انتقادت و قبول میکنم
و سعی میکنم اینجوری نباشه:)))
دیگر نمیخواهم کسی به من عادت کند یا من به کسی عادت کنم
یک روز باید جدا شد ، باید تنها ماند ، باید شکست .
تو مدرسه که یه روز عادی بود
و فرداش امتحان ریاضی داشتم فک کنم
بعد آخر هفته اش اتاقمو ریختم بیرون و دکورش و عوض کردم
ما شنبه ها یه جایی تمرین تئاتر داشتیم
اونجا میدیدمش معمولا
اون روز کلی سرش غر زدم که آره منو میپیچونی
دوست نداری باهام بیای بیرون و اینا...
بعد مامانم شیفت داشت باید میرفت
به عنوان خادم جایی که سمنو میپختن و چایخونه امام رضا راه انداخته بودن
مامانم از قبلش اصرار داشت منو ببره
من میگفتم نمیام و اینا
به غزل نمیدونم چجوری اصلا گفتم و اوکی شد بیاد باهامون
ولی از همونجا راه افتادیم رفتیم
رسیدیم اونجا مامانم رفت سر شیفتش من و غزلم رفتيم امام زاده ای که نزدیک اونجا بود
هوا تاریک شده بود دیگه
اول یه چرخی زدیم و سر خاک چندتا شهید رفتیم
بعد نشستیم یه جایی که دقیقا گنبد امام زاده مشخص بود
کل انداختیم سر اینکه کی عکس قشنگتری میگیره و
غزل تونست مقام بهترین عکاس و از آن خودش کنه
همونجا نشسته بودیم یهو بحث خونه خریدن و اینا افتاد
میگفتیم اگه مثلا ۵ نفری بخوایم خونه بخریم
قطعا میتونیم و یه خونه بزرگ و خوب تو سعادت آباد بخريم و کلی رویاپردازی کردیم