تو مدرسه که یه روز عادی بود
و فرداش امتحان ریاضی داشتم فک کنم
بعد آخر هفته اش اتاقمو ریختم بیرون و دکورش و عوض کردم
ما شنبه ها یه جایی تمرین تئاتر داشتیم
اونجا میدیدمش معمولا
اون روز کلی سرش غر زدم که آره منو میپیچونی
دوست نداری باهام بیای بیرون و اینا...
بعد مامانم شیفت داشت باید میرفت
به عنوان خادم جایی که سمنو میپختن و چایخونه امام رضا راه انداخته بودن
مامانم از قبلش اصرار داشت منو ببره
من میگفتم نمیام و اینا
به غزل نمیدونم چجوری اصلا گفتم و اوکی شد بیاد باهامون
ولی از همونجا راه افتادیم رفتیم
رسیدیم اونجا مامانم رفت سر شیفتش من و غزلم رفتيم امام زاده ای که نزدیک اونجا بود
هوا تاریک شده بود دیگه
اول یه چرخی زدیم و سر خاک چندتا شهید رفتیم
بعد نشستیم یه جایی که دقیقا گنبد امام زاده مشخص بود
کل انداختیم سر اینکه کی عکس قشنگتری میگیره و
غزل تونست مقام بهترین عکاس و از آن خودش کنه
همونجا نشسته بودیم یهو بحث خونه خریدن و اینا افتاد
میگفتیم اگه مثلا ۵ نفری بخوایم خونه بخریم
قطعا میتونیم و یه خونه بزرگ و خوب تو سعادت آباد بخريم و کلی رویاپردازی کردیم
غزل گفت یه سرچ بزن
ببین قیمتش چجوریاس نفری چند باید بزاریم وسط
سرچ کردیم چندتا خونه رو دیدیم
یکیشون چشممو گرفت فول امکانات
۳ خواب اوکازیون😂
۳۷ میلیارد ناقابل:))))))))))
ولی تو یه برج خفن سعادت اباد بود
"زیر نور ماه"
غزل گفت یه سرچ بزن ببین قیمتش چجوریاس نفری چند باید بزاریم وسط سرچ کردیم چندتا خونه رو دیدیم یکیش
شماره طرف و گرفتم زنگ زدم
و یه جوری باهاش صحبت کردم انگار نزدیک ۳۵ میلیاردش آمادست تو حسابه
فقط ۲ میلیارد کمه😂😂
یکم طرف و اسکول کردیم
بعدم گفتم حالا بعدا تماس میگیرم وقتی تصمیمم قطعی شد
گرم صحبت بودیم که چجوری پول و جور کنیم و اینا
یه دفعه یه آقاهه اومد مارو از امام زاده پرت کرد بيرون
گفت درای امام زاده رو بستن چجوری موندید اینجا ؟
بعدش رفتیم یکم چرخیدم تو خیابونا
من از همون اول هی میگفتم گشنمه
غذاهای مختلف پیشنهاد ميدادم غزل میگفت نه
اخر راضی شد رفتیم کباب ترکی خوردیم