به مامانمم صبح بخیر پر انرژی گفتم و مامانم با یه ذوق خاصی بهم گفت: بریم با هم نون تازه بخریم. پیشنهاد جالبی بود قبولش کردم.
سر کوچه که رسیدیم مامانم یکی از پارچه های دستش و داد بهم و گفت:تو برو لواش بخر من برم سنگک بخرم
با تعجب داشتم نگاش میکردم.پارچه رو گرفتم و نون و خریدم و داشتم برمیگشتم فهمیدم من کلید ندارم و معلوم نیس مامانم کی کارش تموم میشه چون گوشی ام نیاورده بود
راهی که مامانم ازش رفت و پیش گرفتم
هر سایه ای میدیدم مینشستم تا زودتر بگذره و مامانم بیاد.
اخرای راه مامانم و دیدم که داره برمیگرده همونجا منتظرش وایسادم.
خلاصه نون هارو بسته بندی کردم و صبحونه رو خوردیم.
خونه مبینا اینا دعوت بودم .
حدود ۱ ساعت درحال لباس انتخاب کردن بودم و همه لباسام و امتحان کردم
با کلی استرس و تند تند آماده شدم و رفتم اول برای مبینا کیک یزدی خریدم( چون خیلی دوست داره) بعدم برای خونشون اسنپ گرفتم
اولش که وارد شدم خیلی جو سنگین بود
همینجوری خانومانه هی میگفتیم چه خبر و ملیح میخندیدیم.
بعد از اینکه نهار خوردیم( خیلییی خوشمزه بود) یخمون وا شد و شدیم همون دوتا اسکول همیشگی
آخرشم که داشتم میرفتم با عجله داشتم چیزایی که مامانش آورده بود تو اتاق و جمع میکردم ببرم آشپزخونه داشت ازم فیلم میگرفت
محتوای فیلم:
-مبینا: ایشالاا سال دیگه شوهر
+تارا: فیلم بگیر دارم کار میکنم
درحال جمع کردن بشقاب ها*
-برو باباااا همین الان برداشت
+من اورده حمالی از اول که اومدم دارم کار میکنم
-میشوریااااا
+ باهام اینجا مثل سیندرلا رفتار میکنی
تهش یهو مبینا میگه: هم اکنون کفتار😂😂
عروس هلندی دارن اسمش"چیکو"عه
عین آدم بزرگ ها رفتار میکرد
انقدر شیطون و کیوت بود
میومد از دستام بالا گردنبند و میگرفت باهاش بازی میکرد
- شانس اوردی پیرسینگتو ندیده
+ مگه چیکار میکنه
- هیچی بابا میکنتش فقط
کلی با مبینا عکس گرفتیم
و کلی خندیدیم و
واقعا روز خوبی بود و خوشگذشت خیلی✨👭
بعد ِخونه مبینا اینا ما شب تولد دعوت بودیم
تولد عروس یکی از دوستای خیلیی نزدیک مامانم
و مجبور بودم بر خلاف خواسته قلبیم حتما برم.
تولد ساعت ۶و نیم شروع میشد و ساعت ۶ مامانم کجا بود؟ درسته بهشت زهرا 😩
تو پرانتز بگم مامانم تو بهشت زهرا میز خدمت داره پنجشنبهها چون مشاوره ،به مردم مشاوره رایگان میده و دوستش هم که وکیل
مشاوره حقوقی رایگان میده