به نام خدای کوچولو ها 🍭
اسم قصه: لذت پرواز 🦉
نویسنده: معصومه گودرزی
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچکس نبود .
بچهها توی یه جنگل بزرگ و قشنگ ، جیجاق کوچولو بود ، که روی یه درخت زندگی میکرد .
جیجاق کوچولو یه دوست مهربون به اسم سینه سرخ داشت. ولی بچهها ، جیجاق کوچولو اصلاً پرواز نمیکرد !
هیچ تلاشی هم برای پرواز کردن نمیکرد، به خاطر همین پدر و مادرش از دستش ناراحت شده بودند و از پیش اون رفتن تا اون بتونه پرواز کردنو یاد بگیره و به ترسش غلبه کنه .
سینه سرخ کوچولو روی شاخه بلوط پیر نشست و فریاد زد : جیجاق! جیجاق!بیدار شو چقدر میخوابی!
پرنده کوچیک قهوهای رنگ، چشاشو باز کرد و از لابلای شاخههای درختا نگاه به بیرون انداخت و گفت : چه خبره چرا انقدر داد میزنی؟!
سینه سرخ همینطور که بال میزد یه چرخی زد و اومد توی لونه نشست ، دونههایی که تو منقار کوچیکش جمع کرده بود و به جیجاق داد و گفت : جیجاق! دوست خوب و مهربون من ، امروز دیگه باید پرواز کردنو یاد بگیری!
جیجاق سرشو زیر بالشش مخفی کرد و گفت: نه نمیتونم! نمیخوام!
من از پرواز متنفرم! چرا دست از سرم برنمیداری؟!
سینه سرخ گفت : اما تو بال داری و باید پرواز کنی !
چند بار بگم من از پرواز کردن خوشم نمیاد !
جیجاق جونم ! کدوم یک از جیجاق ها رو میشناسی که توی جنگلهای پر از درخت جنگلهای بلوط ، باغهای بزرگ، بیشههای بزرگ و پر درخت ایران زندگی کنن و پرواز کردنو بلد نباشند؟!
جیجاق گفت : خودم !
سینه سرخ گفت : دلت برای مامان بابات تنگ شده ؟
گفت نه چرا باید دلم برای اونایی که منو دوست ندارن تنگ بشه ؟!
سینه سرخ جواب داد اینطور نیست اونا تورو دوست ندارن ، اما دیگه از دست تنبلی های تو خسته شدن.
اگه امروز پرواز کردنو یاد نگیری منم دیگه میرم و برات هیچ غذایی نمیارم !
جیجاق گفت: اگه تو هم دوستم نداری برو! دیگه هم نمیخوام برام غذا بیاری! سینه سرخ گفت : اتفاقا چون خیلی دوست دارم تصمیم گرفتم که دیگه برات غذا نیارم! تو که نمیتونی تا ابد تو این لونه بمونی !
جیجاق فریاد زد بسه دیگه!
زودتر از اینجا برو!
سینه سرخ ناراحت شد و پر کشید و پرواز کنان از اونجا رفت .
جیجاق خیلی غمگین و ناراحت شد، زارزار شروع کرد به گریه کردن ،با خودش گفت: کاشکی به مامانم و سینه سرخ میگفتم که من تنبل نیستم ، فقط از بلندی و سقوط کردن میترسم !
یهویی صدای داد و فریاد زاغ کوچولو رو شنید!
نگاه کرد دید ، گربه وحشی یواش یواش داشت به لونه خانم زاغی نزدیک میشد؛
جیجاق داد کشید: زاغی خانوم! زاغی خانوم !کجایی!
بدو بیا بدو بیا سیاهگوش میخواد زاغی کوچولو رو بخوره !!!
ولی بچهها هرچی فریاد میزد هیچ فایده نداشت !
زاغی خانم صداشو نمی شنید!
هر قدمی که گربه وحشی به سمت لونه زاغی خانم برمیداشت جیجاق بیشتر فریاد میزد!
سیاه گوش، زاغی کوچولو رو از لونهاش برداشت تا بخوره .
یهویی جیجاق یه فکری به ذهنش رسید و با خودش گفت : حالا که نمیتونم پرواز کنم و اون نجات بدم ، میتونم که حواس سیاه گوشو پرت کنم تا خانم زاغی از راه برسه !
این بود که از لونهاش بیرون اومد و به سمت نزدیکترین شاخهای که نزدیک خونه خانم زاغی بود رفت ، با تمام قدرتی که داشت روی شاخه بالا پایین پرید و بلند داد زد: آهای چاقالو بیا منو بخور !
سیاه گوش تا اونو ،دید پرید به سمت جیجاق ، روی شاخهای که جیجاق نشسته بود ، نشست و شاخه شکست ! سیاهگوش روی بوته ها پرید و جیجاق رو دید که از شاخه شکسته آویزون شده!
فهمید جیجاق نمیتونه پرواز کنه!
خندید و گفت تا ابد که نمیتونی اونجا آویزون بمونی ! بالاخره میای پایین!
دهنشو باز کرد و منتظر سقوط جیجاق شد که بیوفته تو دهنش !
یواش یواش بالهای جیجاق خسته شد و شاخه رو رها کرد .
همینطور که جیجاق داشت به سمت پایین میومد یاد حرفای مادر افتاد.
مادرش میگفت بال بزن بال بزن عزیزم فقط بال بزنو پایینو نگاه نکن !
جیجاق شروع کرد به بال زدن بال زد و بال زد و بال زد
یهویی متوجه شد که داره به بالاترین شاخه درخت نزدیک و نزدیکتر میشه بلند خندید و فریاد زد خدای من ، من دارم پرواز من دارم پرواز میکنم !!!
همین موقع صدای دوستش سینه سرخو شنید که گفت: جیجاق! تو بالاخره موفق شدی!
با تعجب دید که پدر و مادرشم همراه دوستش دارن به سمت اون میان.
پدر گفت دیدی کوچولوی من که پرواز کردن ترسی نداشت!
جیجاق سمت اونا پرواز کرد و گفت چقدر حیف !!..چقدر حیف که به خاطر ترس از سقوط تا حالا لذت پرواز کردنو از خودم گرفته بودم.
@MORABI_TAVANMAND
#قصه_کودکانه
#پاییز
روزی روزگاری، در دهکدهای کوچک و زیبا، یک پسر کوچک به نام پارسا زندگی میکرد. پارسا عاشق پاییز بود. هر سال با شروع پاییز، وقتی که برگهای درختان به رنگهای طلایی، نارنجی و قرمز درمیآمدند، پارسا از شادی در پوست خود نمیگنجید. او عاشق این بود که با برگهای خشک شده بازی کند و در هوای خنک پاییزی قدم بزند.
یک روز صبح پاییزی، پارسا تصمیم گرفت که به جنگل نزدیک دهکده برود تا ببیند پاییز چه چیزهای جدیدی برای او آماده کرده است. او با کلاه گرم و یک شال گردن رنگارنگ، از خانه بیرون زد و به سمت جنگل راه افتاد.
وقتی پارسا به جنگل رسید، با دیدن رنگهای زیبای برگها و شنیدن صدای خشخش آنها زیر پایش، بسیار خوشحال شد. او شروع به جمع کردن برگهای زیبا کرد تا با آنها یک دسته بزرگ بسازد. همینطور که مشغول جمع کردن برگها بود، ناگهان صدای خشخشی از پشت یک درخت بزرگ شنید. پارسا با دقت نگاه کرد و دید که یک سنجاب کوچک با چشمان براق به او نگاه میکند.
پارسا با لبخند گفت: “سلام سنجاب کوچولو! تو هم داری از پاییز لذت میبری؟”
سنجاب با تکان دادن سرش پاسخ داد: “سلام پارسا! بله، پاییز فصل مورد علاقه من هم هست. من همیشه در این فصل مشغول جمع کردن فندقها برای زمستان هستم.”
پارسا با تعجب گفت: “چقدر جالب! میتوانم به تو کمک کنم؟”
سنجاب با خوشحالی گفت: “البته، ممنون پارسا! اگر تو به من کمک کنی، من هم یک قصه پاییزی برایت تعریف میکنم.”
پارسا و سنجاب شروع به جمع کردن فندقها کردند. آنها با هم فندقهای زیادی جمع کردند و آنها را در یک سوراخ کوچک کنار درخت پنهان کردند. وقتی که کارشان تمام شد، سنجاب با صدای ملایمی گفت: “حالا وقت قصه است!”
سنجاب شروع به تعریف قصهای کرد: “روزی روزگاری، یک برگ کوچک و سبز در بالای یک درخت بلند زندگی میکرد. او همیشه آرزو داشت که به پایین بیاید و با دیگر برگها بازی کند. یک روز، باد پاییزی وزیدن گرفت و برگ کوچک به آرامی از درخت جدا شد و به زمین افتاد. او با برگهای دیگر بازی کرد و دوستان جدیدی پیدا کرد. آنها با هم خندیدند و بازی کردند و از پاییز زیبا لذت بردند.”
پارسا با شوق گوش میداد و از قصه سنجاب لذت میبرد. وقتی که قصه تمام شد، پارسا گفت: “خیلی قصه زیبایی بود، سنجاب! من همیشه دوست داشتم که با برگها بازی کنم و حالا میدانم که آنها هم از بازی کردن لذت میبرند.”
سنجاب با لبخند گفت: “بله، پارسا! پاییز فصلی است که همه چیز در آن زیبا و جادویی است. امیدوارم که همیشه از این فصل لذت ببری.”
پارسا و سنجاب تصمیم گرفتند که هر روز با هم در جنگل بازی کنند و از پاییز زیبا لذت ببرند. آنها با هم قصههای بیشتری از پاییز تعریف میکردند و هر روز چیزهای جدیدی یاد میگرفتند. پارسا فهمید که پاییز فقط فصل رنگها نیست، بلکه فصلی است که در آن میتوان دوستیهای جدیدی پیدا کرد و از زیباییهای طبیعت لذت برد.
از آن روز به بعد، هر بار که پاییز میآمد، پارسا با شوق به جنگل میرفت و با سنجاب کوچولو وقت میگذراند. آنها با هم برگهای زیبای پاییزی را جمع میکردند، قصههای جادویی تعریف میکردند و از هر لحظهای که در این فصل زیبا سپری میکردند، لذت میبردند.
و اینگونه، پارسا و سنجاب کوچولو هر سال با شروع پاییز منتظر بودند تا دوباره با هم وقت بگذرانند و دوستیشان را جشن بگیرند. پاییز برای آنها همیشه پر از خاطرات زیبا و قصههای جادویی بود.
🌼🍃🌸🌼🍃🌸
@MORABI_TAVANMAND
سامان رجایی D1737418T15116658(Web)_21012026.mp3
زمان:
حجم:
3.2M
#قصه_شب
💠 سنجاقک ترسو
🎼 با صدای بانو مریم نشیبا
@MORABI_TAVANMAND
#قصه_کودکانه
🌸بازی جدید
مریم دفتر نقاشی و مداد رنگی هایش را آورد. آن ها را جلوی سعید گذاشت. سعید لب هایش را جمع کرد گفت:«الان حوصله نقاشی ندارم آبجی»
مریم لبخندی زد و گفت:«می دانم داداشی»
سعید دستش را توی موهایش فرو برد و پوفی کرد:«پس چرا این ها را جلوی من گذاشتی؟»
مریم مداد قهوه ای را برداشت گفت:«حالا که هر دوی ما حوصله مان سر رفته بیا بازی کنیم»
سعید یک ابرویش را بالا داد و گفت:«چه بازی؟»
مریم مشغول کشیدن نقاشی شد، نقاشی اش خیلی زود تمام شد. سرش را بالا گرفت و به سعید گفت:«این یک بازی جدید است. من یک جفت پا کشیدم تو باید بفهمی این پاها مال کدام حیوان است؟»
سعید سرش را خاراند به نقاشی نگاه کرد. دو پای قهوه که چیزی شبیه سُم داشتند! کمی فکر کرد گفت:«خیلی از حیوانات سُم دارند!»
مریم خندید، سعید چندتا حیوان سم دار نام برد:« الاغ! گاو! گورخر! اسب!»
مریم برای سعید کف زد و گفت:«افرین داداشی اما این حیوان هیچ کدام از این ها نبود!»
سعید چشمانش را گرد کرد و باز فکر کرد. مریم کمی بالاتر از پاها را هم کشید رو به سعید کرد و گفت:«حالا بگو!»
سعید با دقت بیشتری به نقاشی خیره شد:«می شود کمی راهنمایی کنی؟»
مریم چشمانش را بست و گفت:«فکر کن الان توی جنگل هستیم» سعید هم چشمانش را روی هم گذاشت. مریم ادامه داد:«از بین درختان جنگل آرام جلو می رویم، یک گله از حیوانات قهوه ای سم دار کمی جلوتر ایستاده اند و غذا میخورند!»
سعید پرسید:«غذایشان چیست؟»
مریم کمی فکر کرد و گفت:«اووومممم، غذایشان برگ گیاهان و علف های روییده در جنگل است!»
سعید بشکنی زد و گفت:«پس گیاه خوار است!»
مریم با چشمان نیمه باز به سعید نگاه کرد و گفت:«افرین» باز ادامه داد:«وای نگاه کن بچه هایشان دارند شیر میخورند! چقدر ناز و زیبا هستند»
سعید لپ هایش را پر باد کرد و گفت:«پس از حیوانات پستاندار است»
مریم ادامه داد:« خال های سفید و زیبای پشت حیوانات گله را می بینی؟»
سعید از جا پرید برای خودش کف زد و گفت:«فهمیدم فهمیدم آهو!»
مریم خندید و گفت:«به قول مادربزرگ معما چو حل گشت آسان شود»
@MORABI_TAVANMAND
نمایشنامه های کوتاه ویژه نیمه شعبان
مهمونی عمو خان
قسمت اول
عروسک ها: عمو خان
بیبی غنچه
شخصیت انسانی : عمو
عموخان : خیلی خوش اومدید ، عیدتون مبارک عمو جان
عمو : تشکر عمو خان عید شما هم مبارک
بی بی غنچه : عيدت مبارک ننه ببخشید عمو شما ساعت ندارید ؟
عمو خان : چرا مردونه یکی داره میخوای بخری برا من روز مرد 😆
بی بی غنچه : وای چقدر تو خوشمزه ای عمو خان ساعت خوابت که رد میشه نمک خونت میزنه بالا
عمو : ساعت دارم بی بی جان البته اون قند خون هست که میره بالا
بی بی غنچه : حالا شما عزیز جان به قند و چای حبوبات خون عمو خان کار نداشته باش 🤣🙄 ساعت چنده الان
عمو : آهان ساعت یک ربع به ۱۱ شب هست چطور ؟؟
عمو خان : ای وای چه زود گذشت انگار دو دقیقه پیش یک ربع به سه بعداز ظهر بود
بی بی غنچه : من نمیدونم شما دوتا خواب ندارید
عمو خان :گیر نده بی بی غنچه فردا که تعطیله
بی بی غنچه : بله برای شما تعطیله ما کلی کار داریم ننه
عمو : البته بی بی غنچه حق داره ولی گفتم شما هم دوست دارید تو مراسم احیای شب نیمه شعبان شرکت کنید
عمو خان : احیا که یک ماه دیگه است الان شعبانیم کو تا رمضان؟؟
عمو : بله ما فقط احیا در شب های قدر نداریم یکی از شب هایی که خیلی ثواب داره بیدار باشیم شب میلاد امام زمان هستش
بی بی غنچه: عجب مادر نمیدونستم
عمو : بله فردا روز بزرگی هستش منجی عالم بشریت به دنیا میان
عمو خان : به به ، احسنت
عمو : به شکرانه این روز عزیز و بزرگ ما تا صبح خروس خون بیداریم
بی بی غنچه : پس مادر پاشو سماور رو روشن کن یک چهارتا چایی بیار تا صبح کار داریم
عمو : شما که گفتید خوابتون میاد 😉
بی بی غنچه : خوابم میومد الان پشیمون شد دیگه نمیاد 😆
عمو خان : عمو خان ما حالا شب تا صبح همینطور الکی بیدار باشیم بابا یک دعایی نمازی ؟؟!!
بی بی غنچه : آره ننه جون این کارهای قشنگ رو بگو مادر ببینیم چیه ؟؟!
عمو : سوال خوبی بود بی بی غنچه خوب این اعمال قشنگ که شما گفتید تو مفاتیح الجنان اومده
عمو خان : دارم عمو کتابش رو چند لحظه صبر کن بیارم
بی بی غنچه : تا شما کتاب رو میاری منم یک چندتا نقل بیارم شب عیدی کام تون رو شیرین کنید
ادامه دارد ......
عمو : تشکر لطف می کنید
#نمایشنامه_کوتاه_عروسکی
#نمایشنامه_کوتاه_کلاسی
#نمایشنامه
#نمایشنامه_کوتاه
#نیمه_شعبان
نویسنده : مصطفی بهلولی
🌹 نشر با لینک مجاز
🌟https://eitaa.com/matnarosaki🌟
کانال مربی توانمند::::
https://eitaa.com/morabi_tavanmand
نمایشنامه های کوتاه ویژه نیمه شعبان
دلم روشنه🌕
قسمت دوم
عروسک ها: عمو خان
بیبی غنچه
شخصیت انسانی : عمو
عمو : به به تشکر بی بی غنچه چه نقل های خوشمزه ای
بی بی غنچه : مادر یکی بیشتر برندار دیافتت میزنه بالا
عمو : بله دیابت من ندارم ولی ممنون همین یک دونه کافیه
بی بی غنچه : به خاطر سلامتی خودت میگم ننه ناراحت نشی 😊
عمو : نه نه بی بی غنچه میدونم تشکر
عمو خان : عمو میدونی به چی فکر می کردم
بی بی غنچه : به ناهار فردا ؟؟😆
عمو خان : نه
بی بی غنچه : به شام فردا ؟؟؟😆
عمو خان : خوردنی نیست بی بی
بی بی غنچه : تو جیب جا میشه ؟؟😁
عمو : بی بی مگه بیست سوالیه ؟؟
عمو خان : بی بی همش سربه سر ما میزاره آخر یادمون میره میخواهیم چی بگیم
بی بی غنچه : الان یادت رفت مادر ؟؟؟
عمو خان: آهان یادم اومدم داشتم به ترامپ فکر می کردم
بی بی غنچه : آخه مادر آدم به اون خبیث بی ریخت فکر می کنه ؟؟؟🤢
عمو خان : داشتم فکر می کردم تولد حضرت ازش بخوام زودتر بیاد و حساب آدم های مغرور و ظالمی مثل ترامپ رو برسه
عمو : بله عمو خان امان از غرور و خود بزرگ بینی
بی بی غنچه : آره ننه فکر می کنه کل دنیا مال باباشه
عمو: ترامپ منو یاد نمرود میندازه عمو خان ، نمرود هم ظالم بود و مغرور
عمو خان : البته این نامرد خونخوارتر و ظالم تره
عمو: همونطور که خدا حساب نمرود رو با یک پشه رسید ترامپ هم ذلیل و خوار خواهد شد
بی بی غنچه : آره ان شاالله یک چندتا پشه بره تو گوش و دماغ این ترامپ نامرد ، انقدر نیشش بزنه که سر و کله اش اندازه هندونه بشه بعدشم بترکه
عموخان : بله ان شاالله،من دلم روشنه عمو که یک روزی حضرت میاد و بساط ظلم و تو دنیا جمع می کنه
عمو : بله خدا به این دل های روشن نظر می کنه هرچی قلب ها برای ظهور آقامون بیشتر روشن بشه فرجش نزدیک و نزدیک تر میشه
بی بی غنچه : اصلا مادر این حرفارو که زدی دلم پر زد سمت گنبد فیروزه ای جمکران
عمو خان : ای کاش الان مسجد جمکران بودیم
عمو : اتفاقا فردا میخوام شما دوتا عزیز رو ببرم مسجد مقدس جمکران
بی بی غنچه : راست میگی ننه ؟؟
عمو : بله حتما
عمو خان : من فقط لباس گرم ندارم میشه کاپشنتو به من قرض بدی عمو
عمو : کاپشن که داری
عمو خان : چون من کچلم میگم سرما نخورم 😆
بی بی غنچه : شما کچلی باید کلاه بزاری عمو خان
عمو خان : ای وای راست میگی 😆😆
پایان.
قسمت دوم
ادامه دارد....
#نمایشنامه_کوتاه_عروسکی
#نمایشنامه_کوتاه_کلاسی
#نمایشنامه
#نمایشنامه_کوتاه
#نیمه_شعبان
نویسنده : مصطفی بهلولی
🌹 نشر با لینک مجاز
🌟https://eitaa.com/matnarosaki🌟
کانال مربی توانمند::
https://eitaa.com/morabi_tavanmand
نمایشنامه عروسکی ( خورشید پشت ابر، مخصوص جشن نیمه شعبان)
شخصیت های عروسکی :
ننه غنچه
بابا قدرت
شخصیت های انسانی :
عمو
ننه غنچه : بیا مادر یکی دیگه از این شیرینی ها بخور ننه بفرما
عمو : ننه غنچه ممنونم نمیخورم
ننه غنچه : یعنی چی مادر نمیخورم اوا...، جشنه تعارف می کنی، ما بزرگتر از این جشن مگه داریم؟! بخور مادر بفرما خیلی خوشمزه است.
عمو : ننه غنچه عزیزم دیابت می گیرم تا الان پنج بار تعارف کردی
ننه غنچه : دیافت دیگه چیه ننه ؟!
بابا قدرت : همون مرض قند ننه غنچه
ننه غنچه : ای وای خدا نکنه مادر، جشن مادر بخور هر چقدرم بخوری طوری نمیشه
بابا قدرت : بابا جان ، میخوای شربت برات بریزم
عمو : بچه های مهربون ننه غنچه و بابا قدرت برای اولین بار نیمه شعبان امسال ایستگاه صلواتی زدن و خیلی ذوق دارن
بابا قدرت : راستی یکمی از این شکلات هارو بابا بخور دهنتو شیرین کن
عمو :خوب برای اینکه دلشون نشکنه یک دونه شکلات میخورم
(عمو شکلات را برداشته و می بیند پوست شکلات است )
عمو : اینکه فقط پوست شکلات بابا قدرت
بابا قدرت : ای وای ببخشید من سر شبی یکم ضعف کرده بودم این شکلاتارو خوردم
عمو : اشکالی نداره فدای سرت بابا قدرت
ننه غنچه : چیچیو اشکال نداره مادر ، قدرت تو نمی گی اینارو هی میخوری دیافت می گیری
عمو : دیابت ننه
ننه غنچه : دیافت یا هر مرضی یکم رعایت کن اوا....
عمو : حالا جشن بزرگی هستش باهم مهربون باشید ، بچه های مهربون به نظر شما چرا همه مردم انقدر روز نیمه شعبان تلاش می کنند و ایستگاههای صلواتی می زنند؟
بابا قدرت : معلومه بابا دیگه بزرگترین جشن ما همین روز قشنگه تولد امام دوازدهم ماست.
ننه غنچه : مادر من از بچگی یادمه برای نیمه شعبان همه سنگ تموم میزاشتن
بابا قدرت : خدا بیامرزه آقاجونم شب نیمه شعبان تا صبح بیدار می موند
عمو : آفرین به شما چقدر قشنگ گفت ننه غنچه و بابا قدرت هیچ شبی برای ما مهم تر از شبی نیست که منجی عالم بشریت به دنیا اومده
ننه غنچه : ای وای مادر ببخشید میشه زیر دیپلم صحبت کنی نه نه (خنده) منجی یعنی چی نه نه ؟
عمو : منجی یعنی کسی که همه رو نجات میده
بابا قدرت : از چی بابا نجات میده ؟
عمو : از بدی ها و ظلم هایی که در حق مردم میشه مثلا بچه های مظلوم فلسطین که داره بهشون ظلم میشه.
ننه غنچه : وای مادر من تلویزیون که نگاه می کنم واقعا دلم برای این بچه ها میسوزه
بابا قدرت : ولی عمو ای کاش آقا بودش و پیش خودش براش جشن تولد می گرفتیم
عمو : ان شاءالله یک روزی ظهور می کنه و خودش بهمون عیدی میده ، هرچند که الانم ما از نعمت وجودش استفاده می کنیم.
ننه غنچه : حالا مادر درسته شما ماشاالله سوادت بیشتر از ماست ولی الان که نیستن قربونش برم چطوری از نعمت وجودش استفاده می کنیم ننه ؟!
بابا قدرت : آره بابا راست میگه ننه غنچه الان که تو غیبت هستند آقا
عمو : بابا قدرت ننه غنچه شما خورشید رو تو آسمون دیدید
ننه غنچه (با خنده ) : این چه حرفیه ننه مثل اینکه بگی قدرت تو خونه دیدی ؟؟!
بابا قدرت : مگه میشه آدم خورشید به این بزرگی رو نبینه بابا
عمو : حالا دیدید که بعضی موقع ها رفته پشت ابر؟!
ننه غنچه : آره دیگه ننه یک موقع هایی میره پشت ابر قایم موشک بازی می کنه (خنده)
عمو : ولی شما هنوز نورش و گرماشو و اثرش رو کامل حس می کنید
بابا قدرت : آره بابا خورشید که میره پشت ابر هنوز خورشیده هیچ فرقی نمی کنه بازم زمین رو روشن می کنه
عمو : آفرین حضرت مهدی علیه السلام هم دقیقا مثل خورشیدی میمونه که پشت ابر هستش شاید ایشون رو نبینیم ولی هیچ موقع از نعمت وجودشون دعاهاشون برای ما کم نمیشه.
ننه غنچه : چقدر قشنگ گفتی مادر آفرین چه مثال قشنگی
بابا قدرت : معلومه درساتو خوب خوندی نمره بیست گرفتی بابا.
عمو : حالا همه ی بچه های مهربون به خاطر این جشن بزرگ خیلی خیلی خوشحال هستند مگه نه ؟؟!
ننه غنچه : مادر حالا که خوشحالی بیا یک دونه از شیرینی ها بخور مادر بیا
عمو : نمیخوام ننه غنچه عزیزم نمیخوام
ننه غنچه : نترس دیافت نمیگیری
بابا قدرت : دیافت نه دیابت ننه غنچه!
ننه غنچه : پفک میخوری مادر ، چیپس و لواشک یکم تو بغچه دارم
بابا قدرت: مگه عمو بچه است ننه ؟!
ننه غنچه : مگه فقط بچه ها پفک میخورن؟! ، تو صد سالته روزی سه کیلو پفک میخوری
بابا قدرت : عمو من چیکار کنم ننه غنچه همیشه آبروی منو تو جشن ها میبره
عمو : بچه ها تا پدر بزرگ و مادربزرگ من دعواشون نشه یک شعر زیبا برای امام زمان بخونیم.
نشر با لینک شرعا مجاز🙏🌹
پایان نمایشنامه عروسکی.
#نمایشنامه_کوتاه
#نیمه_شعبان
#ولادت_حضرت_حجت
#نمایشنامه_کمدی
#مصطفی_بهلولی
⭐https://eitaa.com/matnarosaki⭐
کانال مربی توانمند :::
https://eitaa.com/morabi_tavanmand
@mer30tvآهو باهوش.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
آهوی باهوش🌛🌟🌜
#قصه_صوتی
@MORABI_TAVANMAND
#قصه_متن
🔆 ستاره ی دریایی
سپیده دم، پیرزنی در ساحل قدم میزد. ساحل پر بود از ستارههای دریایی که در طول شب همراه امواج به ساحل آورده شده بودند. صدها ستاره ی دریایی، دور از امواج دریا میدرخشیدند.
ناگهان توجه پیرزن به دو بچه در امتداد ساحل جلب شد. پیرزن از خود پرسید، آنها این موقع در ساحل چه میکنند؟ و بیشتر دقت کرد.
بچهها ستارههای دریایی را در دست هایشان جمع کرده بودند و با دقت دست هایشان را به سمت امواج میگرفتند و ستارههای دریایی را به اقیانوس برمیگرداندند.
پیرزن به اطراف نگاه کرد. متوجه گروهی از مردم شد که در سکوت مشغول تماشای این صحنه بودند. او طاقت نیاورد و پرسید: «بچهها! چه کار میکنید؟»
بچهها جواب دادند: «اگر ما این ستارههای دریایی را به آب برنگردانیم، خواهند مرد. آنها را نجات میدهیم.»
مردم به این پاسخ ساده، تنها لبخند زدند. بالاخره هر چیزی میمیرد. چه کسی به این ستارههای دریایی توجه میکند. مگر چه اتفاقی میافتد اگر آنها بمیرند؟ به حالشان چه فرقی میکند؟
جمعیت پراکنده شد. مردم بیتوجه دنبال کارهای خود رفتند؛ اما پیرزن ماند و به بچهها گفت: « وقت خود را تلف میکنید. صدها ستاره دریایی در جاهای دیگر دور از آب ماندهاند و دیر یا زود میمیرند. این کار شما هیچ فرقی به حال آنها ندارد.»
بچهها یک ستاره ی دریایی برداشتند. قسمت درخشان و تیغدار با شیارهای رنگی هر ستاره دریایی را به پیرزن نشان دادند. زیبا و سخت بود. بعد آن را برگرداندند؛ ستاره دریایی برای زنده ماندن تقلا کرد و بی تاب می گشت تا بتواند نفس بکشد.
بچهها برگشتند و ستاره ی دریایی را به آرامی به اقیانوس بازگرداندند. امواج، ستاره دریایی را همراه خود به اعماق آبهای سبز بردند. آنها زندگی دوباره را به ستاره دریایی هدیه کرده بودند.
بچه ها رو به پیرزن کردند و گفتند: «دیدی؟ با این کار، این ستاره ی دریایی نجات پیدا کرد!»
پیرزن کمی فکر کرد؛ کاری به این کوچکی، باعث ادامه ی زندگی جانداری زیبا شده بود. یک قلب بزرگ، قدرت چندین دست نیرومند را دارد. بنابراین او هم شروع به برداشتن ستارههای دریایی کرد و آنها را به آب انداخت. ستارههای دریایی به آرامی در دست های او حرکت میکردند. انگار میخواستند از او تشکر کنند.
آن روز هشتصد و بیست و دو ستاره دریایی نجات داده شد.
@MORABI_TAVANMAND
1_15424411640_260127_221335.pdf
حجم:
3.3M
#قصه_شب
#نویسنده_مری_الف
#نام_داستان : یه روز یه اقا خرگوشه
✳کانال مربی توانمند
╭━═━⊰💖🌼💖⊱━═━╮
@MORABI_TAVANMAND
╰━═━⊰💖🌼💖⊱━═━╯