eitaa logo
༻مرکب قرمز༺
68 دنبال‌کننده
15 عکس
0 ویدیو
0 فایل
دل نوشته، از یک دل نوشته شده میاد... نویسنده اضافه کرد: گور نوشته را مرده‌شو برد... دلت را بچسب... @Mr_ediit
مشاهده در ایتا
دانلود
. روضه مصور شدی؛ فدای قاب عکست شوم.... اسم مقتل به اینجا نمی‌آید؛ من اینجا غریب عالم شدم... آقا جانم؛ امامه‌ای سیاه رنگ اینجاست، صاحبش کجاست؟ @morakkab .
. مقتل... از همان اول که اسم مقتل را می‌بینم، اشک‌هایم جاری می‌شود. آقا جانم، رفتنت ما را پیر کرد. چگونه به اینجا بگویم مقتل؟ این مقتل، قصه‌ای دارد مفصل. دل هایمان با دیدن عکست شده آقا جان، معطر. رهبر مظلومم، روضه های گودال را برایمان کردی مصور. تو امید ما شدی در روز محشر. چراغ های قرمز، با پرده های سیاه دور تا دور این راهرو و موکت هایی که با نور چراغ‌ها سرخ رنگ شده‌اند، اینجا را بیشتر مقتل می‌کند. من به چه رویی به اینجا بگویم مقتل؟ صندلی و عبا و چفیه‌ای فدای پرچم کنار صندلی شده است. آقا جانم، ما برای خودتان آمده‌ایم؛ روی ماهتان کجاست؟ چرا صاحب خانه در را باز نمی‌کند. سر به بیابان بذارم از این داغ و روزی هزار بار بمیرم که صندلی را با عبا و چفیه ببینم بدون شما. از دور عروس و دامادی دارند می‌آیند. آقا جان نمی‌خواهید خطبهٔ عقد برایشان بخوانید...؟ داغت آقا، جوان های امتت را چهل سال پیر کرد... وای به حال پیرهایمان... @morakkab .
༻مرکب قرمز༺
. همه به صندلی خالی خیره می‌شوند و گریه می‌کنند. نه روضه‌خوانی، نه مداحی، نه سخنرانی. عجیب حالی دارد اینجا... .
. امروز نمی‌دونم طنز بنویسم یا محزون... حتی متاهل ها هم در حال فشار خوردن می‌باشند... این گریه ها هم بخاطر پیازه... .
. برای امروز، دو سه مدل داستان در ذهن داشتم و برایش برنامه ریزی کرده بودم تا بنویسم‌شان. مثلا یک مرد تنهایی که می‌رود اجتماعات و عروس و داماد ها را می‌بیند و بعد برمی‌گردد خانه و عکس همسرش که در جنگ شهید شده است را در آغوش می‌کشد. یا مثلا یک جوان مجرد که می‌رود بیرون و آخر شب دختر همسایه برایش آش نذری می‌آورد. یا مثلا... هر چه که بود و می‌خواستم بنویسم را ننوشتم. یک داستان عاشقانه هم چند روز پیش نوشته بودم که اینجا نگذاشتمش... بعضی وقت ها دست و دلم به نوشتن نمی‌رود؛ آن هم بعد از یک اشتیاق عمیقی که قبلش به نوشتن داشتم. توی این گروه ها و کانال ها هم همه شده است عروس و داماد. یک جایی نوشته بود: خطر ریزش عروس داماد! خب حالی به آدم نمی‌ماند که. البته این مجرد ها جوک های باحالی ساخته بودند. چندتایی را که خواندم حالم عوض شد. مثلا یکیشان گفته بود: دوست دارم یکی از این عروسا به جای بله بگه ایتا بخندیم...! البته این جوک ها هم از فشار زیاد است دیگر. می‌گویند فشار که اومد به چند جا، سن می‌رسه به پنجاه...! @morakkab .
. راستی من پیامای ناشناسو همونجا جواب دادم ها... 🙂 .
. می‌گفتند ویو های ایتا را خدا آزاد کرد. پر بیراه هم نمی‌گفتند البته ها. از سوپر اپلیکیشن ایتا توقعی هم نبود. ما که باشیم بخواهیم ببینیم فلان پستمان را چند نفر دیده‌اند و کدام بیشتر دیده شده است. حاج قاسم می‌گفت باید به این درک برسیم که آن کسی که باید ببیند می‌بیند. الحمدالله فرهیخته‌ای شده‌ام برای خودم. فکر کنم به این درکی که حاجی می‌گفت رسیده‌ام. راستی؛ پستی که برای روز ازدواج گذاشته بودم را ۳۶ نفر دیده‌اند...(: @morakkab .
. نمایشگاه کتاب امروز، برایم دو عکس عجیب داشت. از دو آدم متفاوت و عقاید متفاوت و فعالیت های متفاوت و کلا متفاوت و حتی تفاوتی متفاوت! دکتر غلامی را خیلی دوست دارم و حرف‌هایش به جانم می‌نشیند. وقتی از کنارش رد می‌شدم، داشت برای رونمایی از کتاب جدیدش امضا می‌داد. کمی قبل‌ترش هم در حال سخنرانی بود. می‌گفت: بعضی وقت‌ها تکبر در ظاهر تواضع خودش رو نشون می‌ده... مثلا من این بالا خودم رو خیلی محجوب نشون می‌دم تا شما بگید وای عجب آدم متواضعی! و این خود تکبره!... تلوزیون که صحبت می‌کردند، بیشترش را گوش کردم. ولی مهمترین خاطره‌ام از ایشان، همان صحبت هایی بود که سحر ماه رمضان امسال، قبل از اعلام شهادت آقا کردند و داشتند دل‌ها را برای این خبر آماده می‌کردند... عجب سحر عجیبی بود. آقا دارابی هم یک میلیون ممبر دارد دیگر! بعضی اوقات مطالبش را دنبال می‌کنم؛ ولی علت گرفتن عکس را نمی‌دانم. خالی از لطف نبود🤷‍♂ @morakkab .
. قرمه سبزی... روی پلاک پژو ۴۰۵ را پوشانده و چند تایی نور پردازی دور و اطراف ماشین اضافه کرده و چندتا ریز جزئیات دیگر و یک پرچم ایران کوچک پشت آینهٔ جلوی ماشین چسبانده است. از دور که ببینی می‌گویی: به به... جانم به این وطن پَرَس... بعد نزدیک‌تر شده‌ای و فهمیده‌ای شیر و خورشیدی وسط پرچم جا خوش کرده و حرف در دهانت خشکیده است. البته که وقتی ماشین را دور بزنی، پوزخندی روی لبت می‌نشیند و می‌گویی: رکب خوردی تن فروشِ خائن... پلاک ماشینت یک پرچم ایران درست و حسابی داره...(: یا مثلا رفته‌ای (عذر می‌خواهم) از این سرویس های بهداشتی عمومی که مردانه‌اش خراب است و همه از سمت زنانه استفاده می‌کنند و مایع دستشویی هم ندارد. بعد خیلی ریز زیر آینه نوشته است: جاوید ش... همان را هم نتوانسته‌ است کامل بنویسد. در و دیوار چرک دستشویی را چرا کثیف می‌کنید خب؟ بیایید روی دیوار های خانه ها بنویسید که ما هم بتوانیم یک نجف آخرش اضافه کنیم. من نه از سیاست چیزی می‌دانم و نه علاقه‌ای به آن دارم؛ ولی یک چیز دیگری دارم که درون جمجمه است. البته آن را بعضی های دیگر هم دارند ها؛ ولی با حرف های چرند ماهواره، حسابی دهنِ بنده خدا را صیقل داده‌اند. مغز نیست که. نمی‌دانم چه می‌توان به این چربی خوش تراشِ صیقل خورده گفت. من که چربی دوست ندارم. اگر توی قرمه سبزی ببینم، یقینا بر نمی‌دارم. البته آن راننده اسنپی که دیروز من را رساند خانه می‌گفت: «چربی های قرمه سبزی اصلا مغزت را صیقل می‌دهد ها...!» منظورش این بود مغزت را قوی می‌کند. صیقل داریم تا صیقل. الان من بیایم یک سنگ را صیقل بدهم یک چیز حسابی از تویش در می‌آید یا جناب قرمه سبزی؟ خب یقینا من نه و جناب قرمه سبزی. شما برو به این وطن فروش ها یک بشقاب قرمه سبزی بده. ببین اگر با گریه لایو اینستا نگرفتند که آه وطن... من را ببخش و این حرف ها. خب وقتی جناب قرمه هست چه نیازی به حرف های دو تا چرند سه تا دروغ شبکه های معاند؟ بیایید قرمه سبزی بخوریم و با هم دوست باشیم. امام حسین را هم که هزار ماشاءالله همه به قیمه و قرمهٔ نذری می‌شناسند. قدرت قرمه را دست کم گرفته‌اند. قرمه که بهانه است، من با بعضی از این ها کار دارم که سر بسم الله غذا دعوا دارند که تو بسم الله گفتی؟ تو نگفتی؟ سر یک سفره نشسته‌ایم. من و تو ندارد که، مهم قرمه سبزی است. فقط هم یک ایرانی می‌فهمد قرمه سبزی عجب چیزی است. حالا به یکسری ها بر نخورد ها. آن ایرانی هایی که قرمه سبزی دوست ندارند حلیم را که دیگر دوست دارند! بحث نکنید. حلیم فقط با شکر می‌چسبد والسلام. با نمک هم خوردی حلیم، حلیم است. تو بیا ای شور شیرین... تو فقط بیا سر این سفره گل من... @morakkab .
. تاریخ... این کلیشه که همه جا می‌گویند تاریخ مدام در حال تکرار است را دیگر همه شنیده‌اند. من نمی‌خواهم متن بلندی بنویسم که های فلان اتفاق از عصر پیامبر تا امروز انقدر تکرار شده است و حواسمان باید به دشمن باشد و اینها... من فقط سرم را چرخاندم و صحنه‌ای در تاریخ برایم دوباره تداعی شد. تاریخی که حتی اگر در آن زندگی نکرده بودم، به اندازه‌ای در روضه های فاطمیه در موردش شنیده بودم که بتوانم تصورش کنم. این یکی دو هفته، مشغول مصاحبه گرفتن از مُبلّغانی بودم که سفری به میناب داشتند. نکتهٔ مشترکی که همهٔ آنها برایشان مهم بود و در گفتگوها به آن اشاره کردند، حال و هوای میناب بود. می‌گفتند: «تو می‌ری اونجا، قبر خودتو می‌کنی، خودتو چال می‌کنی و برمی‌گردی...!» می‌گفتند: «چنان غم سنگینی فضای شهر رو گرفته که تو بیشتر از یکی دو ساعت نمی‌تونی طاقت بیاری...» دیروز پریروزها داشتم قدم‌زنان سمت حرم شاه عبدالعظیم می‌رفتم، چشمم به بنر های مسلمیه افتاد. حرف زیادی شلوغ بود و من تا ورودی بازار فقط توانستم بروم! مسلمیه... چقدر آشناست برایم... تاریخ برایم تکرار شد. یاد داستان راوی‌های میناب افتادم... در میناب، خانم معلمی بوده است که با بچهٔ اگر اشتباه نکنم ۶ ماهه درون شکمش شهید می‌شود. از این مادر فقط یک مچ دست پیدا می‌شود که از حلقهٔ انگشترش شناسایی می‌شود. تاریخ همان است. فاطمیه همان است. میناب فاطمیه است. آتش کشیدن در همان است. مادری که پشت در ماند هم همان است. ولی جنس آن آتش فرق کرده است. آتش های الان می‌توانند از راه دور بیایند، از آسمان بیایند، با شتاب بیایند و دو سوم ساختمان مدرسه را به طور کامل بسوزانند... و اینجا هم مادری پشت در ها مانده است... من الان نه می‌خواستم در مورد مادر حرفی بزنم و نه در مورد جنین داخل شکم. من با حال و هوای میناب و مدینه کار دارم. می‌دانید تاریخ الان چه فرقی کرده است؟ هر کس که پایش را داخل میناب می‌گذارد، غم فضا را حس می‌کند... همه در ناراحتی فاجعهٔ میناب می‌سوزند. ولی من کسی را می‌شناسم که فقط چاه های مدینه از حال دلش خبر دارند... الهی تمام عالم فدای مظلومیتت شود مولا جان که تنهایی چنین بار عظیمی را به دوش کشیدی... @morakkab .