eitaa logo
مراسلات
10 دنبال‌کننده
66 عکس
9 ویدیو
1 فایل
در باب مفاعلة. من می‌نویسم برای تو؛ تو می‌نویسی برای من؟ / لابه‌لای نخلستون.. |رسالت‌نامه " https://mofaelat.blogfa.com
مشاهده در ایتا
دانلود
اون استوری رو که دیدم، یادم افتاد که یه خاطره‌ی مشابه برای منم وجود داره؛ دست‌خط باباجون روی شیشه‌های ادویه توی خونه‌مون..(: به این فکر می‌کردم که امروز مَرد بودن رو، پدر بودن رو توی چی می‌بینیم؟ ملاک و معیار شده چی؟ اون‌همه مهر و محبت درعین اقتدار مردانه، این‌جور «به فکر اعضای خانواده» بودن، امروز کجای تصورات ماست؟ این "بی‌منت" محبت کردن‌های مردها و زن‌های قدیمی که توی همچین موارد جزئی و ظریف و لطیفی دیده می‌شه، امروز چقدر توی زندگی‌هاست؟ پس مدرنیته جوابی برای همه چیز نداره و دور ریختن تمام گذشته، حماقته. گذشته‌ی اصیل ما خیلی قشنگ‌تر از مدرنیته‌است! */شادی روح همه‌ی بابابزرگ‌ها و مامان‌بزرگ‌ها، صلوات :)
نیمَش گذشت، نیم دگر را چه می‌کنی؟ گیرم که خنده، دیده‌ی تر را چه می‌کنی؟ کم‌کم درخت سبز دلت خشک می‌شود پاییز و رسم تلخ تبر را چه می‌کنی؟ */یک عصر دل‌غروب پاییز، دو سالِ پیش شاید..
*/کتاب مرغ غریب عشق | دو خط خرچنگی دل‌تنگی
ای گل شوخ که در شیشه گلابت کردند هیچ یادت ز اسیران قفس می‌آید..؟
سر سجاده نشسته‌ام و با تسبیح بازی می‌کنم؛ تو بگو با فکرهایم وَر می‌روم. نور زرد چراغ مطالعه از پشت سرم، صدای پنکه توی گوشم، و همه‌ی اتفاقات دنیا با پس‌زمینه‌ی آهنگ بی‌کلام "گریز" توی سرم. چشم‌هایم می‌سوزد و شب‌ها به توسل خوابم می‌برد. صبح اول وقت چشم‌هایم را باز می‌کنم و بعد، تا دنبال علتی برای شروع روز جدید و حیات نو بگردم صبحم بیات می‌شود و میانهٔ روز می‌رسد تا از جا برخیزم. الان که این‌ها را می‌گفتم صبح بود یا ظهر؟ سر شب بود؟ نماز صبح می‌خواندم یا عشاء؟ همه‌جا تاریک است. نه، شاید هم نور زرد چراغ مطالعه از بالا افتاده روی سرمان. هرچه هست نورش ملایم‌تر است. پوتین‌هایش را می‌بینم که از دور می‌آید و جلوی چشم‌هایم می‌ایستد. هرچه می‌کنم سرم را بالاتر بیاورم نمی‌شود. انگار بنا نیست ببینمش. می‌گویم: نمی‌بینمت! می‌خندد: پس تخیلم کن! + خودت می‌دانی که همین حالا هم در خیالی! می‌خندد و باز هم، تخیل می‌کنم لبخندش را. - خب! شروع کن. + <م>؟ خسته‌ام. چرا تمام نمی‌شود؟ چرا تمام نمی‌شوم؟ چرا هرچه می‌دوم نمی‌رسم؟ چرا اصلا می‌دوم؟ درست می‌دوم؟ بیا برویم یک جایی که من بتوانم خوب بدوم‌. آن قدر بدوم تا خسته شوم. چرا من همیشه باید خسته باشم و هیچ‌کس نداند و نفهمد؟.. ... خودم و <م> را می‌بینم که وسط یک دشت سبز ایستاده‌ایم. البته که او هنوز هم به قدر دو پوتین خاک گرفته‌است؛ من تخیل می‌کنم بقیه‌اش را. - حالا بدو! می‌دوم. می‌دوم و هیچ‌چیز جلو دارم نیست. پا به پایم‌ می‌دود. بند پوتین‌هایش را مرتب بسته است. بند کفش‌های من باز. برایم مهم نیست‌. می‌دوم. + <م>؟ چرا من باید همیشه گوش باشم؟ خودم هم دوست دارم ها. اما حق دارم که بپرسم؟ - یعنی نماد تو گوش است؟ مثل من که پوتینم؟ و می‌خندد. می‌دوم و در باد، فکر می‌کنم به همیشه‌ی عمرم که خسته بودم اما گوش. من باید گوش باشم. بخشی از رسالت من این است که گوش باشم برای پرستوها. من دوست دارم صدای پرستوها را بشنوم. - خدا دوست دارد تو گوش باشی. آدم‌ها به اندازه‌ای که برای دیگران گوش‌اند، به خدا نزدیک‌ترند. صدای دل‌ها را باید بشنوی تا آرام بگیرند. تا آرام بگیری. صدای پرستوها همیشه در گوش من می‌پیچد و من باید صندلی بزنم گوشه‌ی حیاط و فقط گوش کنم. به حکایت پرستوها از زندگی‌شان. به شکایت پرستوها از خستگی‌شان، از دوری راهشان. من همه‌ی عمرم گوش بوده‌ام. گوش خوبی بوده‌ام؟ نکند بد کرده باشم؟ + چه کسی برای من گوش می‌شود <م>؟ تو می‌شوی؟ - گوش تو یک نفر است. همان یک نفر. برای هرکس دیگر دهان بشوی خلاف کرده‌ای! حالا بدو. تندتر! تندتر! من تندتر می‌دوم و پوتین‌ها تندتر از من. حالا دست‌هایش را هم می‌بینم. شبیه کودکی‌هایمان دست‌هایش را مثل بال هواپیما گرفته و پرواز می‌کند. دانه‌ی آخر تسبیح را می‌اندازم. از بال خیال می‌افتم وسط سجاده. من هستم و تو و او.
- من بلند می‌نویسم؛ تو می‌خوانی خدا؟ من بلد نیستم کوتاه باشم. من، می‌دانی که، آن سر رشته‌ی دلم ناپیداست..
همه چیز را فراموش می‌کنم. پیش می‌روم؛ هزارباره. می‌دوم، آن‌قدر که باد لای فکرهای درهم‌تنیده‌ام برود و آزادشان کند. چشم‌هایم را می‌بندم و دست‌هایم را می‌گشایم که پرواز کنم و ناگاه، زمین خوردنم به یادم می‌آورد که بند کفش‌هایم را نبسته‌ام. چه حیف که از پرواز محروم می‌شوم؛ این‌بار هم مثل همه‌ی روزهای پاییزیِ گذشته. دست‌هایم کوتاه‌تر از آنند که بند کفش‌هایم را ببندند؛ همان‌طور که ناتوانند از گشودن بندهای گره‌خورده‌ی خیالم. هر غروب می‌نشینم گوشه‌ی حیاط، پرستوها را می‌بینم که پرواز می‌کنند و خورشید را، که بی من می‌رود تا فردا، و ماه را، که می‌آید بی‌آنکه رحمی به دل‌تنگی‌ام بکند. چشم‌هایم را به بال پرستوها می‌دوزم و در خیال، برای روز موعود، پریدن را تمرین می‌کنم. می‌آموزم کدام اشتباه پرستوها را تکرار نکنم تا زودتر به آسمان برسم. صاحب پرستوهای عالَم! بند از بال‌هایم بگشا؛ می‌خواهم پرواز کنم به سوی تو...