یک/
زبان، پیوند میان آدمهاست و من این روزها سعی میکنم هرچه بیشتر خودم رو با خاموش کردن بخش فارسی مغزم، از این پیوند جدا کنم. شنیدن جملات رنگ و رو رفتهی تکراری و عبارات کلیشه شدهی یک محیط بسته، احساس عدم سنخیت فکر و روح و هدف با جوّ غالب، لابهلای «تفاخرها و تکاثرها»، با سامعه و شامّهای که به صداها و عطرها حساس شده و انزجار از بیهودهگوییها و غیبتها و اداها، باعث میشه بیشتر به بحث "خلوت در جلوت" اعتکاف دو سال پیش مسجد شهدا ایمان بیارم و عمل کنم.
دو/
مواجههی اتفاقی این روزهام با کتاب و مستند و ویدیوهایی از دبیرکل حزبالله، مثل سر برآوردن از زیر آب کدر و نفس گرفتن در هوایی پاک برای ریههایی خالی از هواست. انگار که لای این سطرها، با اشکهایی که بعد از شنیدن روایت «آن شب» جاری میشن، برای دقایقی میتونم خودم باشم؛ در اتاق سیدحسن نصرالله کنار درختچهی مصنوعی گلمحمدی، در اتاق فرماندهی سپاه قدس که در واقع اتاقی نداره و خیابانها و ویرانههای حلب و صور و غزه است، و در اتاق دیدارهای خصوصی بیت رهبری خیابان کشوردوست، عربی دست و پا شکسته صحبت کنم و عربی فصیح بشنوم. لذت سخنرانی شهید نصرالله در شب دهم محرّم در جمع عزاداران حسینی رو ذرهذره به همهی وجودم منتقل کنم و در آخر با جمعیت تکرار کنم «هیهات منّا الذّلة». گاهی بعضی موقعیتها بهم این فرصت رو میدن که شبحها رو از روحهایی که با من آشنان تشخیص بدم؛ محیط فکر و زندگی و افکار و مکالماتم رو پالایش کنم و به قرابتها فکر کنم. عربی آشناترین و روحنوازترین پیوندیه که انگار از ازل با من همراهه.
*/ مستند آن شب _ کتاب ستارهای که ماه شد
"ذوق" داشته باشید. در برخورد با آدمها ذوق داشته باشید. شما آدم هستید نه اشیاء. دارای روح و توانایی بروز واکنش و ذوق هستید. مثلاً وقتی آشنایی رو میبینید که اومده جلو و با خوشحالی با شما سلام و علیک میکنه، شما هم تحویلش بگیرید. وگرنه آدمهای یخزدهی بیذوق، سرطانی هستند که حرارت قلبها رو میمیرانند و این بیروح بودن رو گسترش میدن تا همه رو شبیه خودشون کنند. با ذوق کردن، آدمها رو سر ذوق بیارید.
مثل من که الان چندین دقیقه است از دیدن یک دوست قدیمی بعد از سالها، که بعد از کمی این پا و اون پا کردن رفتم جلو، و او شوق من رو بیپاسخ نگذاشت و سنگ رو یخم نکرد، مشعوفم. هرچند هر دو خسته بودیم و او ابراز کرد که حیف شد به حال خستگی هم رو دیدیم. هرچند متفاوت بودیم.
مُراسلات
حق اینه فردا دیوان حافظِ آیات نور در سفینهی غزل آقای بادکوبهای رو بزنی زیر چِلِت (البته که نه اینطوری و در کمال رعایت احترام و ادب در برابر این قطورْ دیوانِ گران گران) و خوشخوشان خودت رو برسونی حافظیهای که به مناسبت روز بزرگداشت جناب حافظ رایگانه. اونوقت بر سر مزار، یک حافظخوانِ حافظبلد مثل [مرحوم] آیتالله حائری شیرازی رو ببینی که برای جمعیت با لهجهی شیرازی و کِشدار اشعار رو میخونن و تفسیر میکنند. اتفاقاً استادت هم اونجا باشند و بهت بگن: «فلانی، دیوان رو بده. خب اول کی نیّت میکنه؟ توحیدت رو بخون» و با تفأل با نیّتی فرامادی و فراشعری، نقطهزن جوابت رو بهت بدن. بعد هم با رفقای تهرانیت که هی از آب و هوای مطبوع شهرت، لهجهی قشنگت، آسمون آبی، خونگرمی و زنده بودن شهر و اهالیش تعریف میکنند برید فالوده با عرق/ آبلیمو بگیرید و تو یکی از حجرهها بشینید به تعریف.
از خودمون که بگذریم که اظهارات فوق، نیمی واقعی و نیمی رؤیای محققنشده بود؛ اما سهم جناب حافظ علیهالرحمه از کسانی که بر مزارش میگذرند -خصوصاً در چنین روزهایی- بیشتر از فاتحه و قرائت قرآنی که خود او حافظش بوده، پشت کردن به خود این بندهی خدا و چیلیکچیلیک عکس انداختن سیاحتگران با طاق بالای سرشه. همچنین رفتارها و حرکات نمایشی اداگونهی برخی کارمندان محیط، دکوری کردن و از معنا و ژرفا خالی کردن بیتالغزلهای این مرد الهی، و خلاصه سعی عدهای -مسئول و مردم- در ملّیسازی صرف و افراطی و عامدانهی این شخصیت و جداسازی وی از دیانت و سیاست و حکومته.
۱/ بِدو گفتیم "حافظ کیست؟ نظر خود شما راجع بِدین اوضاع؟"
فرمود:
«زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکتهدان عشقی بشنو تو این حکایت
بیمزد بود و منّت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بیعنایت
رندان تشنهلب را آبی نمیدهد کس
گویی ولیّ شناسان رفتند از این ولایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار ازین بیابان وین راه بینهایت
عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت»
۲/ توجه فرمودید نقطهزنی رو؟ با تلخیص آوردیم؛ خودتون به شعر اصلی مراجعه کنید.
۳/ همسایهی خودمون هستن باهاشون تعارف نداریم، شوخی مجازه.
۴/ صلوات و فاتحهای نثار روح بلند این مرد الهی بفرمایید.