مُراسلات
حق اینه فردا دیوان حافظِ آیات نور در سفینهی غزل آقای بادکوبهای رو بزنی زیر چِلِت (البته که نه اینطوری و در کمال رعایت احترام و ادب در برابر این قطورْ دیوانِ گران گران) و خوشخوشان خودت رو برسونی حافظیهای که به مناسبت روز بزرگداشت جناب حافظ رایگانه. اونوقت بر سر مزار، یک حافظخوانِ حافظبلد مثل [مرحوم] آیتالله حائری شیرازی رو ببینی که برای جمعیت با لهجهی شیرازی و کِشدار اشعار رو میخونن و تفسیر میکنند. اتفاقاً استادت هم اونجا باشند و بهت بگن: «فلانی، دیوان رو بده. خب اول کی نیّت میکنه؟ توحیدت رو بخون» و با تفأل با نیّتی فرامادی و فراشعری، نقطهزن جوابت رو بهت بدن. بعد هم با رفقای تهرانیت که هی از آب و هوای مطبوع شهرت، لهجهی قشنگت، آسمون آبی، خونگرمی و زنده بودن شهر و اهالیش تعریف میکنند برید فالوده با عرق/ آبلیمو بگیرید و تو یکی از حجرهها بشینید به تعریف.
از خودمون که بگذریم که اظهارات فوق، نیمی واقعی و نیمی رؤیای محققنشده بود؛ اما سهم جناب حافظ علیهالرحمه از کسانی که بر مزارش میگذرند -خصوصاً در چنین روزهایی- بیشتر از فاتحه و قرائت قرآنی که خود او حافظش بوده، پشت کردن به خود این بندهی خدا و چیلیکچیلیک عکس انداختن سیاحتگران با طاق بالای سرشه. همچنین رفتارها و حرکات نمایشی اداگونهی برخی کارمندان محیط، دکوری کردن و از معنا و ژرفا خالی کردن بیتالغزلهای این مرد الهی، و خلاصه سعی عدهای -مسئول و مردم- در ملّیسازی صرف و افراطی و عامدانهی این شخصیت و جداسازی وی از دیانت و سیاست و حکومته.
۱/ بِدو گفتیم "حافظ کیست؟ نظر خود شما راجع بِدین اوضاع؟"
فرمود:
«زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکتهدان عشقی بشنو تو این حکایت
بیمزد بود و منّت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بیعنایت
رندان تشنهلب را آبی نمیدهد کس
گویی ولیّ شناسان رفتند از این ولایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار ازین بیابان وین راه بینهایت
عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت»
۲/ توجه فرمودید نقطهزنی رو؟ با تلخیص آوردیم؛ خودتون به شعر اصلی مراجعه کنید.
۳/ همسایهی خودمون هستن باهاشون تعارف نداریم، شوخی مجازه.
۴/ صلوات و فاتحهای نثار روح بلند این مرد الهی بفرمایید.
هدایت شده از قند پارسی با امین فارسی
📷 آقا در حافظیه #شیراز در سفر به استان فارس؛ اردیبهشت ۱۳۸۷.
️ @ghandparsiii
معلم که میشی متوجه میشی روی جزء جزء وجودت باید حساس بشی. روی تک به تک اخلاقیات و رفتارت، آنچه که بروز میدی، آنچه که در درون داری و ناخودآگاه از تو تراوش میکنه، اعتقاداتت در رابطه با خدا و خلق و خلقت، این که شبهات برای خودت رفع شدهان یا هنوز خودت هم گیری، اجزای پوششت در درستی و آراستگی؛ و خیلی چیزهای دیگه در صورتی که برات مهمه معلم خوبی باشی، اگر هدفت چیزی فراتر از تعلیم درسیه که میدی، اگر این بچهها برات مهماند، اگر جامعه و اون آیندهی موعودی که باید براش آماده شد واسهت اهمیت داره ...
این هوا، این غروب ابری دلگیر که بوی بارون داره و بغض کرده، برای من یادآور ایّام فاطمیه است. شبهایی که از تمام سال بیشتر دوستش دارم و احساس میکنم روحم متعلق به همین شبهای فاطمیه است. من همین بو رو، همین حال و هوا رو شبهای فاطمیه توی دانشکده حس میکردم و هرشب به عشق تجربهی دوبارهی همین حس و حال میرفتم روضه. حالا هم به اندازهی سنگینی دل همین ابرهای خاکستری حرف دارم. صبر کن فاطمیه برسه. چون که بازم بوی بارون میاد. باز فاطمیه نزدیکه..
آخه چیه این دنیا...
(وقتی دکتر از خوردن محبوبترین خوراکیت یعنی کاکائو در هر شکل و صورتی منعت کرده)
آدمها باید به جایی برسند که هر کدامشان برای خودشان یک نوع بخصوص باشند. از این همه تقلای مُد برای یکسانسازیها خود را بیرون بکشند؛ یکسانسازی در قیافه، سلیقه، طرز بیان، طرز رفتار، سلوک، شخصیت، حرفها، ایدهها، اندیشهها، حالات و احوالات و خیلی چیزهای دیگر. آدمها باید به جایی برسند که خودشان بیاندیشند و سبک انحصاری خودشان را ایجاد کنند. یک سبک که از تقلید و پیروی صرف فراتر است. یک حالتی که انسانها خود واقعیشان باشند نه القائی از سوی دیگران. نه این که بخواهند خودشان را در قالب و معیارهای دیگران ببیند و اندازه کنند و اضافیها را بزنند.
/ حالا این اسلام است که با اینهمه دعوت به اندیشه و خردورزی و نهی از پیروی کورکورانه، با اینهمه صاحبنظر در مکتبش که شاگردی میتوانست استادش را به چالش بکشد، مقلّدساز و مقلّدپرور است یا جهان مدرنِ صادره از غرب؟
از #یاد_داشت های سال صفر سه؛ با تلخیص و اضافات.