این هوا، این غروب ابری دلگیر که بوی بارون داره و بغض کرده، برای من یادآور ایّام فاطمیه است. شبهایی که از تمام سال بیشتر دوستش دارم و احساس میکنم روحم متعلق به همین شبهای فاطمیه است. من همین بو رو، همین حال و هوا رو شبهای فاطمیه توی دانشکده حس میکردم و هرشب به عشق تجربهی دوبارهی همین حس و حال میرفتم روضه. حالا هم به اندازهی سنگینی دل همین ابرهای خاکستری حرف دارم. صبر کن فاطمیه برسه. چون که بازم بوی بارون میاد. باز فاطمیه نزدیکه..
آخه چیه این دنیا...
(وقتی دکتر از خوردن محبوبترین خوراکیت یعنی کاکائو در هر شکل و صورتی منعت کرده)
آدمها باید به جایی برسند که هر کدامشان برای خودشان یک نوع بخصوص باشند. از این همه تقلای مُد برای یکسانسازیها خود را بیرون بکشند؛ یکسانسازی در قیافه، سلیقه، طرز بیان، طرز رفتار، سلوک، شخصیت، حرفها، ایدهها، اندیشهها، حالات و احوالات و خیلی چیزهای دیگر. آدمها باید به جایی برسند که خودشان بیاندیشند و سبک انحصاری خودشان را ایجاد کنند. یک سبک که از تقلید و پیروی صرف فراتر است. یک حالتی که انسانها خود واقعیشان باشند نه القائی از سوی دیگران. نه این که بخواهند خودشان را در قالب و معیارهای دیگران ببیند و اندازه کنند و اضافیها را بزنند.
/ حالا این اسلام است که با اینهمه دعوت به اندیشه و خردورزی و نهی از پیروی کورکورانه، با اینهمه صاحبنظر در مکتبش که شاگردی میتوانست استادش را به چالش بکشد، مقلّدساز و مقلّدپرور است یا جهان مدرنِ صادره از غرب؟
از #یاد_داشت های سال صفر سه؛ با تلخیص و اضافات.
مُراسلات
۱/ هقهق مظلومانهشان را میبینم و میخواهم خواهرانم که در گوشهای تاریک از این جهان ظلمت گرفتار شدهاند را یک به یک در آغوش بگیرم، اشکهایشان را پاک کنم و کاری کنم که غصه نخورند. که بگویم نه این کلاس و نه این مدرسه، نه این نظام آموزشی و نه این مدعیان لافزن آزادی، لایق شما و هوش شما و افتخارآفرینی شما نیستند. دلم میخواهد معلم یک به یکشان باشم و دلشان را خوش کنم که از درسهایشان عقب نمیافتند. اما افسوس که این ماجرای درس و مدرسه نیست و مبارزهی آشکاری است که "مسلمان" را از جامعه طرد کند. تا اسلام را از تمام اسلامیت خود خالی کند تا آنجا که از آن جز نامی و یادی باقی نماند. و الّا در مملکتی که نود و چند درصد جمعیت آن مسلمان است، اینچنین آشکارا قانون علیه قانون اعمال نمیشد.
۲/ دولتهای بیغیرتی مثل آذربایجان، آیینهی تمامنمای «اگر انقلاب نمیشد» در ایراناند. [ایضاً نمایشگرِ تصاویر «فردای آزادی در ایران»] ایرانِ پیش از انقلاب، ایرانی است با جمعیت مسلمان و درواقع غالباً غیرمسلمان؛ مسلمان بودنی به اسم و شناسنامه، نه در ظاهر و اعمال و تفکر و موضع. و روند رو به انحطاطی که همین را هم کنار بزند و بهائیت و هرچه جز اسلام صدرنشین شود تا به همهی کشور سرایت پیدا کند. حالا اهل فکر بنشینند یکبار دیگر بنویسند و بخوانند که امام خمینی رحمت خدا بر او که بود و چه کرد.
۳/ اتفاقاً بحث سر همین یکمتر پارچه است. در ایران، در آذربایجان، در فرانسه. اغتشاش میکنند که نباشد. قانون وضع میکنند که نباشد. از همهطرف کار میکنند که نباشد. این همان خطی است که اگر به دست دیگری افتاد تا آخرین خط را تصرّف میکند.
۴/ دو بند قبل را دوباره بخوانید و به بصیرت امام و شهدا (تأکید در وصیتهایشان) فکر کنید.
۵/ اسلام از روز اول برای کفر تهدید بوده و هست.
«تسلیم شرط عشق است؛ عاشق شرط نمیگذارد. اینجا را میتوانم، آنجا را نمیتوانم ندارد..»
- از دلنوشتههای شهیده کرباسی
امشب بیا زیارت اهل قبور کن
از کوچههای شهر پر از غم عبور کن
مثل شبی که چشم جهان روشن از تو شد
مثل مدینه، شهر مرا غرق نور کن
فکری به جان زخمی گلبرگ نسترن
فکری به حال لغزش تُنگ بلور کن
در روزگار چندم جهل زمینیان
بر گورهای جمعی "عفت" ظهور کن
اینجا کلاس درس خودت را به پا کن و
موضوع "زن چه بود و چه شد" را مرور کن
مفهوم فوقالعادهی زن را از این حضیض
بیرون بکش، سراسرِ او را غرور کن
چشمان شوم و نحس و پر از کینهای به ماست
چشمان شور دشمن این خانه کور کن
جمعند دور خانهی ایران، درندگان
این خانه صاحبش تویی، درّنده دور کن
هی سخت و سختتر که حوالیِ قلّهایم
ما را به صبر زینبیِ خود صبور کن
#ریحانه_شیرازی
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
14050724_پیام_رهبر_معظم_انقلاب_به_مناسبت_ولادت_حضرت_زینب_سلاماللهعلیها.pdf
حجم:
163.3K
📖 متن کامل پیام رهبر معظم انقلاب به مناسبت ولادت حضرت زینب سلاماللهعلیها و روز پرستار
🗓 ۲۴/مهر/۱۴۰۵
🔗 rahbar.ir/speech?cid=2161
💻 Rahbar.ir
امروز به این فکر میکردم گاهی در حسرت گذشتهام که: یادته پارسال این حوالی رو؟ فاطمیهای که از دانشگاه میاومدی و مینشستی اینجا تا وقت روضه برسه/ کاش الان مرداد سال قبل بود، از مشهد میاومدی با اون خاطرات خوب و دغدغهی سفر اربعینت رو داشتی.. کاش دغدغههام الان اینا بود../ چقدر دلم برای روزهای مدرسه تنگ شده؛ حتی برای سال کنکور و بهانههای مدرسه موندن، مدام کنار کسانی که دوستشون داشتم و حالا دوستشون دارم بدون این که مثل اون موقع کنارشون باشم/ اصلاً یادته؟ دخترکی بودی، زمستون بود، فاطمیه هم بود، مامان شور میزد که کاپشن بپوش میریم روضه، توی دانشکده هوا سرده و من از این که زیر چادر پُف کنم متنفر بودم، از کاپشن صورتی _ قرمزی که مشکی پوشیدنم رو تحتالشعاع قرار بده بیشتر.
حالا برمیگردم به این روزها. روزهایی که میدونم خاطرات خوبِ گذشتهی آیندهای موهوماند؛ اگرچه الان نمیشه به خوبی ازش یاد کرد. بعد دلم میخواد بزنم رو 2x و آینده رو ببینم؛ و باز میترسم و عقب میکشم. اما هیچکدوم درست نیست. من رو برسون به اونجایی که درمورد بندههای دوستداشتنیت گفتی نه غصهی گذشته رو میخورند و نه از آینده ترسی دارند. کیا؟ همونهایی که دل به تو دادند. هیچ راه دیگهای برای محکم شدن وجود نداره.
پ.ن: امشب اینجا صدای بال زدن فرشتهها رو میشد شنید. ملکوتی بود برای خودش.. جاتون خالی.
#ذکریات