سر سجاده نشستهام و با تسبیح بازی میکنم؛ تو بگو با فکرهایم وَر میروم. نور زرد چراغ مطالعه از پشت سرم، صدای پنکه توی گوشم، و همهی اتفاقات دنیا با پسزمینهی آهنگ بیکلام "گریز" توی سرم. چشمهایم میسوزد و شبها به توسل خوابم میبرد. صبح اول وقت چشمهایم را باز میکنم و بعد، تا دنبال علتی برای شروع روز جدید و حیات نو بگردم صبحم بیات میشود و میانهٔ روز میرسد تا از جا برخیزم.
الان که اینها را میگفتم صبح بود یا ظهر؟ سر شب بود؟ نماز صبح میخواندم یا عشاء؟ همهجا تاریک است. نه، شاید هم نور زرد چراغ مطالعه از بالا افتاده روی سرمان. هرچه هست نورش ملایمتر است. پوتینهایش را میبینم که از دور میآید و جلوی چشمهایم میایستد. هرچه میکنم سرم را بالاتر بیاورم نمیشود. انگار بنا نیست ببینمش.
میگویم: نمیبینمت!
میخندد: پس تخیلم کن!
+ خودت میدانی که همین حالا هم در خیالی!
میخندد و باز هم، تخیل میکنم لبخندش را.
- خب! شروع کن.
+ <م>؟ خستهام. چرا تمام نمیشود؟ چرا تمام نمیشوم؟ چرا هرچه میدوم نمیرسم؟ چرا اصلا میدوم؟ درست میدوم؟ بیا برویم یک جایی که من بتوانم خوب بدوم. آن قدر بدوم تا خسته شوم. چرا من همیشه باید خسته باشم و هیچکس نداند و نفهمد؟..
... خودم و <م> را میبینم که وسط یک دشت سبز ایستادهایم. البته که او هنوز هم به قدر دو پوتین خاک گرفتهاست؛ من تخیل میکنم بقیهاش را.
- حالا بدو!
میدوم. میدوم و هیچچیز جلو دارم نیست. پا به پایم میدود. بند پوتینهایش را مرتب بسته است. بند کفشهای من باز. برایم مهم نیست. میدوم.
+ <م>؟ چرا من باید همیشه گوش باشم؟ خودم هم دوست دارم ها. اما حق دارم که بپرسم؟
- یعنی نماد تو گوش است؟ مثل من که پوتینم؟
و میخندد.
میدوم و در باد، فکر میکنم به همیشهی عمرم که خسته بودم اما گوش. من باید گوش باشم. بخشی از رسالت من این است که گوش باشم برای پرستوها. من دوست دارم صدای پرستوها را بشنوم.
- خدا دوست دارد تو گوش باشی. آدمها به اندازهای که برای دیگران گوشاند، به خدا نزدیکترند. صدای دلها را باید بشنوی تا آرام بگیرند. تا آرام بگیری.
صدای پرستوها همیشه در گوش من میپیچد و من باید صندلی بزنم گوشهی حیاط و فقط گوش کنم. به حکایت پرستوها از زندگیشان. به شکایت پرستوها از خستگیشان، از دوری راهشان. من همهی عمرم گوش بودهام. گوش خوبی بودهام؟ نکند بد کرده باشم؟
+ چه کسی برای من گوش میشود <م>؟ تو میشوی؟
- گوش تو یک نفر است. همان یک نفر. برای هرکس دیگر دهان بشوی خلاف کردهای! حالا بدو. تندتر! تندتر!
من تندتر میدوم و پوتینها تندتر از من. حالا دستهایش را هم میبینم. شبیه کودکیهایمان دستهایش را مثل بال هواپیما گرفته و پرواز میکند.
دانهی آخر تسبیح را میاندازم. از بال خیال میافتم وسط سجاده. من هستم و تو و او.
#قلماندرخیال
- من بلند مینویسم؛ تو میخوانی خدا؟ من بلد نیستم کوتاه باشم. من، میدانی که، آن سر رشتهی دلم ناپیداست..
دلم تنگ، دلم تنگ، دلم...
همه چیز را فراموش میکنم. پیش میروم؛ هزارباره. میدوم، آنقدر که باد لای فکرهای درهمتنیدهام برود و آزادشان کند. چشمهایم را میبندم و دستهایم را میگشایم که پرواز کنم و ناگاه، زمین خوردنم به یادم میآورد که بند کفشهایم را نبستهام.
چه حیف که از پرواز محروم میشوم؛ اینبار هم مثل همهی روزهای پاییزیِ گذشته. دستهایم کوتاهتر از آنند که بند کفشهایم را ببندند؛ همانطور که ناتوانند از گشودن بندهای گرهخوردهی خیالم.
هر غروب مینشینم گوشهی حیاط، پرستوها را میبینم که پرواز میکنند و خورشید را، که بی من میرود تا فردا، و ماه را، که میآید بیآنکه رحمی به دلتنگیام بکند. چشمهایم را به بال پرستوها میدوزم و در خیال، برای روز موعود، پریدن را تمرین میکنم. میآموزم کدام اشتباه پرستوها را تکرار نکنم تا زودتر به آسمان برسم.
صاحب پرستوهای عالَم!
بند از بالهایم بگشا؛
میخواهم پرواز کنم به سوی تو...
#قلماندرخیال
مراسلات
آقای بابالمراد؛ لطفاً من را برگردانید به همان روزهای بهاری عمر. به روزی که من بودم و حرم زخمی ولی خ
سپردهام به شما حاجت دل خود را
مطیع امر شماییم یا ابالمهدی...
برای کسانی دعا کنید که فکرش را هم نمیکنند؛
آنوقت از جایی دعایتان میکنند که فکرش را نمیکنید.
همین دعاهاست که به جانمان میرسد..
اولبار است میان دنیا و اهلش تفاوت میبینم. شاید هم اولبار است که به آن التفات داشتهام. دنیا با همهی کاستیاش، در پی دویدن به دنبال ظهور است! احوالش غریب است و جان به گلوگاهش رسیده. ظرفش از خون و جنون پر شده و از غم لبریز است.
اما امان.. امان از اهل دنیا که گویی هرچه مهلتشان میدهند، بیشتر در غفلت و بیخبری، جهل و بیرگی و هیاهوی مرگ خویش فرو میروند.
آی اهل دنیا! شما را چه میشود که چنین شایستهی عذاب اقوام پیشین میشوید؟ ای مردمان مُردهی بیدرد..