همه چیز را فراموش میکنم. پیش میروم؛ هزارباره. میدوم، آنقدر که باد لای فکرهای درهمتنیدهام برود و آزادشان کند. چشمهایم را میبندم و دستهایم را میگشایم که پرواز کنم و ناگاه، زمین خوردنم به یادم میآورد که بند کفشهایم را نبستهام.
چه حیف که از پرواز محروم میشوم؛ اینبار هم مثل همهی روزهای پاییزیِ گذشته. دستهایم کوتاهتر از آنند که بند کفشهایم را ببندند؛ همانطور که ناتوانند از گشودن بندهای گرهخوردهی خیالم.
هر غروب مینشینم گوشهی حیاط، پرستوها را میبینم که پرواز میکنند و خورشید را، که بی من میرود تا فردا، و ماه را، که میآید بیآنکه رحمی به دلتنگیام بکند. چشمهایم را به بال پرستوها میدوزم و در خیال، برای روز موعود، پریدن را تمرین میکنم. میآموزم کدام اشتباه پرستوها را تکرار نکنم تا زودتر به آسمان برسم.
صاحب پرستوهای عالَم!
بند از بالهایم بگشا؛
میخواهم پرواز کنم به سوی تو...
#قلماندرخیال
مراسلات
آقای بابالمراد؛ لطفاً من را برگردانید به همان روزهای بهاری عمر. به روزی که من بودم و حرم زخمی ولی خ
سپردهام به شما حاجت دل خود را
مطیع امر شماییم یا ابالمهدی...
برای کسانی دعا کنید که فکرش را هم نمیکنند؛
آنوقت از جایی دعایتان میکنند که فکرش را نمیکنید.
همین دعاهاست که به جانمان میرسد..
اولبار است میان دنیا و اهلش تفاوت میبینم. شاید هم اولبار است که به آن التفات داشتهام. دنیا با همهی کاستیاش، در پی دویدن به دنبال ظهور است! احوالش غریب است و جان به گلوگاهش رسیده. ظرفش از خون و جنون پر شده و از غم لبریز است.
اما امان.. امان از اهل دنیا که گویی هرچه مهلتشان میدهند، بیشتر در غفلت و بیخبری، جهل و بیرگی و هیاهوی مرگ خویش فرو میروند.
آی اهل دنیا! شما را چه میشود که چنین شایستهی عذاب اقوام پیشین میشوید؟ ای مردمان مُردهی بیدرد..