7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«بیپرده گوشهای بدنم را به خون بکش
کمکم مرا به شعلهی عشقی فزون بکش
تیغی به رویم از غم بیچند و چون بکش
بنشین و دفعتاً جگرم را برون بکش
چون ذوالفقار خویش مرقصان شکار را»
- محمد سهرابی
مراسلات
ما در دو جهان فاطمه جان دل به تو بستیم محبان تو هستیم.. محبان تو هستیم.. */بهترین ایّام سال همین فاط
غم بزرگ است، عظیم است، نمیفهمیمَش..
پاییز نیومده خبر از بهار و تابستون میدن. شکوفههای ازگیل گوشهی حیاط رو میگم. من بهار و تابستون رو بیشتر دوست دارم ولی اینبار.. اینبار نه. این پاییز هنوز پاییز نشده، هنوز صدای بارون روی آبچک نصف شب بیدارم نکرده، هنوز ظهرها هوا ابری نشده که آسمون خاکستری بشه، که من دلم بخواد عصر بارونی بیرون بزنم و بابا بگه هوا تلخه.
بارون هنوز نیومده، تو هنوز نیومدی. نیومده کجا میری؟
اون آسمون آبیِ پشت سر رو میبینی؟ اون همیشه آسمون بود، همیشه حتی از توی اتاق، پرستوها رو میدیدم، همیشه ماه رو اگه میرفت اون پشت، میدیدم. حالا دیگه نمیبینم.
قبلاً فاطمیه که میشد، تو بودی، بارون بود، زمستون بود. الانم زمستونه، فاطمیه همیشه زمستونه، ولی زمستون تیره و سیاه نداشتیم اینطوری...
آره.. هرچی نیومدنت بیشتر طول بکشه، آسمون زخمیتر میشه، خاک خستهتر میشه، راههای زمین به آسمون هم بستهتر.
از شکوفههای ازگیل رسیدم به کجا! ولش کن. از خودت بگو. کِی میای؟
#قلماندرخیال
من که دستم به جایی بند نیست. یعنی بند نمیشه. نمیدونم، لابد نمیشه که بشه.
شمایی که این رو میبینید، میشه نفری یه رو بزنید به حضرت مادر؟
اینبار شما برای من، من برای شما همیشه. باشه؟
جات خالیه زهرا؛
فاطمیهها، همیشه یادت میافتم.
گهگاهی، میای تو خیالم؛
انگار که باهام کاری داشته باشی.
بعد از رفتنت، خیلی اتفاقا افتاده، میدونستی؟
رفتنت باعث شد خیلی چیزا رو بفهمم..
امیدوارم مثل امروزی که خبر رفتنت،
آب سردی ریخت رو سرمون،
مثل این روزا که برات با حضرت مادر روضه گرفتیم
تو اونجا پیش خودشون، یاد ما هم باشی. هستی؟
جات خیلی خالیه زهرا...
*/اللهم صلّ على محمد و آل محمد و عجّل فرجهم
بغض توی چشمهایم میگردد و بیرون نریخته، پایین میرود. آسمان خیلی رنگ خداست و عصر، خیلی پاییزی. بوی گل نرگس در مشامم مانده. امروز دلم بیشتر هوای خدا کرده. «و چه سخت است حال عاشقی که نمیداند آیا معشوقش نیز هوای او را دارد یا نه؟»..
نه... اشتباه گفتم؛ عاشق تویی. ما بلد نیستیم ادای عشق دربیاوریم. فقط کمی عطر تو در هوا ریخته و ابر و پاییز را درهم آمیخته...
خدای عصرهای پاییزی!
دلهای ما را در آغوش بکش و بفشار.
یکُم؛
میچسبم به بخاری. چندلایه پوشیدهام و دو لایه پتو روی سرم. سعی میکنم نلرزم و سرفه نکنم که کسی بیدار نشود. در لحظه، شُکر و حمد خدا به فکرم میآید که خانهای هست و سقفی، پتویی هست و لباس گرمی، بخاری هست و غذای گرم و خانوادهای بهفکر.
آدمها میدوند و تنه میخورم. سرما میپیچد دور بازوهایم. چادر سفید صلیبسرخ که حالا گِلی شده گوشهی حیاط مدرسه و زمین خیس است. باران روی زمین میخورد و بلند میشود. یک نفر دم چادر، یک نفر خوابیده توی چادر. بیدار بودم و خیال میکردم یا خوابم برده بود؟ نمیدانم. اما.. اما آن گوشههای پَرت دنیا، شاید غزه، شاید نازحین هرجای دیگر، بچهها، آدم بزرگها اگر سرما بخورند چه میکنند؟ بدون لباس گرم، بدون پتو، بدونِ...
دوم؛
فکر میکنم از زندگی دور افتادهام. شاید باید یکسر بروم لای نرگسزارها و نفس بکشم. راستی میگفتند نرگس برای جلوگیری از بیماری خوب است؛ چرا فردای بوییدن و بوسیدن نرگسها مریض شدم؟
سوم؟
فکر میکنم شاید نگهداری از گل آفتابگردانی گوشهی اتاقم، یا بوسیدن بوتهی یاس خانهی قدیمی پدربزرگ.. خدا رحمتش کند، شاید هم سر زدن به نخلستان و در آغوش کشیدن نخلها، مثلا نخلچهی مسجد سهله زندگی را به من برگرداند.
فقط میدانم باید یکنفر از من نگهداری کند، شاید هم من از یک نفر.
مثل همین عکس: تابستان بود، برق رفته بود، در حیاط باز بود، باد میآمد، بابا دستهایش را دور شمع گرفته بود که خاموش نشود..
*/هشتگ؟ نمیدانم؛ کدامش بود؟!
مراسلات
پناه بر تو از فتنههای آخرالزمان از تغییر و تحول رو به سقوط آدمها از اینکه ما هرگز از آن دست آدمه
پناه بر تو از انحرافات
پناه بر تو از بیراههها و
جادهخاکیهایی که میسازیم
پناه بر تو از دور شدن از امام
از نائب امام..
«و لا تَکِلنا إلى أنفسنا طَرفةَ عینٍ أبَدا»
دست از طلب ندارم تا کامِ من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
بنمای رخ که خَلقی والِه شَوَند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید
از حسرتِ دهانش آمد به تنگ جانم
خود کامِ تنگدستان کی زان دهن برآید
گویند ذکرِ خیرش در خیلِ عشقبازان
هر جا که نامِ حافظ در انجمن برآید