میتونیم وقتی مجلس عروسی کسی دعوتیم، علاوه بر هدیهی مادیای که میبریم، هدیهی معنوی هم ببریم. چطوری؟ مثلا به نیابت از عروس و داماد، قرآن یا یکی از ادعیه رو بخونیم و هدیه کنیم به امام زمان علیه السلام.
مثل من که به نیابت رفیقم امروز قرآن و توی راه رسیدن به مجلسشون زیارت آل یاسین خوندم تا هم توسلی از جانب اونا باشه و مراسمشون منوّر به نگاه حضرت، هم اتصال و عهدی بین خودم و امام.
این چیزا رو رواج بدیم تا بشن سنّت حسنه..
عیدتونم خیلی مبارک✨
هدایت شده از تأملات | تولايى
کانسپتِ نوۀ امام رضا علیهالسلام و پدربزرگ امام زمان عجل الله فرجه بودن به قدری جذابه که میشه تنها به همین دلیل، یک عمر برای امام هادی علیهالسلام جون داد...
بارها لحظهی دیدار او را تصور کردهام. لحظات نشستن در محضر او را. به شوقش ثانیهها را شمردم. کاش مرا بپذیرد..
خاصیت زمستان این است؛ بُهتم میزند. سرگشتهای مجنون را میمانم. کاش بهتم بشکند با گرمای نظرش..
مراسلات
بارها لحظهی دیدار او را تصور کردهام. لحظات نشستن در محضر او را. به شوقش ثانیهها را شمردم. کاش مرا
همانطور که فکر میکردم شد. همهچیز از ذهنم پرید. دهانم قفل شد. نگاهم خیره ماند. بُهتم نشکسته و فقط میدانم که به مقبرهی شیخ نخودکی - که به قول آقای اسنپی "هرکی هرکی نمیدونه کجاست مزارش" - تکیه دادم و خیره شدم به او. چشمانم تار میدید:
به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را
(من که میخوندم کَرَمی نما گدا را*)
*/ عرضه داشته شد خدمت حضرت که دلتنگیِ خیلیها رو با خودم آوردم؛ پس سلام شما که این پیام رو میبینید هم به محضر سلطان رسیده شد.
#ملتجا
بوی رواق میشنوم بوی خانه را
باد صبا رسانده به من این نشانه را
مدهوش میشوم به تو چون فکر میکنم
بر من ببخش این غزل ناشیانه را
زنگ صدای چینی لیوان و بوی هل
چاووش پیرخادمِ در چایخانه را
با عالَمی قسم که تبادل نمیکنم
بوی گلاب و عنبر و اسپنددانه را
حالا نشستهام وسط صحن انقلاب
تکرار میکنم سخنی شاعرانه را
«چشمم به هیچ پنجره رغبت نمیکند»
من عاشقم همیشه همین آستانه را
#ریحانهشیرازی
- از صبح در به در دنبال بلوک ۱۲۶ میگردم آقای <م>!
تکیهاش را از دیوار برمیدارد و میخندد. آهسته به سمت سنگ مزار میآید و مینشیند. اصلا راه میرود مگر؟ نشسته؟ شاید هم میان او و زمین اتصالی نیست. مثل دو قطب همنام آهنربا که همدیگر را دفع میکنند. از خاک است اما با خاک میانهای ندارد. آسمان او را طرف خودش کشانده.. حرفهایم را از چشم میخوانَد:
+ خب خوش آمدی!
- چقدر رفقای مثل خودت داری. این یکی هم همروز تو به وصال رسیده اما در جبههای دیگر. فکر میکردی همسایهاش بشوی؟
+ خودت چه؟ فکر میکردی شبی به خوابت بیایم؟
و باز میخندد. گویی مصداق «یستبشرون بنعمة» است او.
- تو چطور شد که آدم شدی؟ من چطور میشود که بشوم؟ تو اصلا چطور... لحظهی آخرت چه شکلی بود؟ تیر خوردی؟ چه بود و چه شد؟
جمع رفقایشان ایستادهاند. اینجا پر است از امثال <م>
از جا بلند میشود. اصلا بلند میشود یا نه؟ هنوز صورتش را که نمیبینم. اینجا پوتین هم نیست، فقط دو بال است. بالهایش را روی دیوارهای سفید میکشد و میرود. رد خون میماند...
#قلماندرخیال
مراسلات
بذار جمعشون وقتی دیدنت بگن وای باز این اومد. بگن امّل. هرچی میخوان بگن. ولی به غیبت کردن واکنش نشو
اگر دیدی کار اشتباهی داره انجام میشه، از تذکر نترس! شیوهی درستش رو بلد باش و انجام بده. حتی اگر باهات مخالفت کنن.
خوش برخورد باش و به گرمی و لبخند با آدمها تعامل کن. حتی اگر پشت سرت حرفهایی بزنن و بعضیها تو دلشون کینهپروری کنن.
از خوب بودن و خوبی کردن پشیمون نشو. طرف حسابت خدا باشه.
#فتذکِّر
مراسلات
#خدایعزیزم من فهمیدم "یوم الحسرة" کارم خیلی زاره. فهمیدم حسرت خوردن بابت از دست دادن موقعیتهای خوب
#خدایعزیزم !
روی سجاده نشسته بود که یهو گفت: راستی واقعا خداروشکر که خدا خودش همهکارهاست! یعنی خدا، همون خدای خیلی خیلی بزرگ، خدایی که هممممهکارهی عالمه و همهچیز رو به وجود آورده و همهچیز رو فقط خودش میگردونه و اراده فقط ارادهی اونه، همون خدا نزدیکترین موجود به ماست! باورت میشه؟!
یعنی تنها مؤثر در عالم (لا مؤثر في الوجود إلا الله)، کسی که {إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ}، همون کسیه که هر لحظه و هر آن با ماست و ما برای دستیابی و دسترسی بهش به هیچ وسیلهای احتیاج نداریم! حتی اگه چیزی از فکرمون عبور کنه میدونه، حتی اگه تو دلمون باشه میدونه؛ یعنی حتی به زبونم احتیاج نداریم برای درد دل باهات! [البته که خودت هم گفتی به زبون بیارید و من دوست دارم که بگید] خلاصه خیلی باحاله ها! خیلی نعمت بزرگیه ها. حواسمون هست؟
خدای عزیزم ممنون که نزدیکترینی به ما! ممنون که برای حرف زدن باهات نیاز به نوبت گرفتن و تو صف وایسادن و وقت قبلی نیست. ممنون که مُنشی و دستیار و دربان نداری و با اون عظمت و جلال و جبروتت خودت رو بین ما قرار دادی. {وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ}
راستی خدا پس این بندههات به کی رفتن؟!
مراسلات
*/
< اللّٰهم أغنني بحلالك عن حرامك >
دلم برایتان تنگ بود؛ رفتم و آمدم و عکستان روی دیوار اتاق را نگاه کردم و گفتم حرفهایمان بماند برای سیزدهم. بعد گفتم نه؛ از کجا معلوم بعداً من باشم، نگاهت باشد، دلی مانده باشد، حرفی و قلمی هم..؟
بچههای دانشگاه آمدند کرمان، نمیدانم یکیشان هم سلام من را پیشتان آورد یا نه. به هرحال من شما را مشهد خیلی یاد کردم. گفتم امسال هم مثل همهی سالهای قبل ساک سفر کرمان نبستم، باز هم دو انگشتم به مزار سنگی و سرد و مرمرینَت نخورد.
به خودم گفتم که اگر میشد، برای چه میآمدم کرمان؟ بالاخره آدم با کسی که زیارتش میکند کاری دارد؛ ولو کارش کارِ دلش -دلتنگیاش- باشد. میآمدم که به شمای حاجقاسم چه بگویم؟ بگویم حاجی دعایمان کن؟ برای رهبرمان برای کشورمان برای جای خون خودت و رفقایت روی مملکت.. یا بگویم حاجی از لطفتان رفتم روی ماهش را دیدم؛ من که به یک نظر دل را بیشتر از پیش باختم، شما که دیگر حق داشتی همهی وصیتت را دربارهی او -حضرت آقا- بنویسی.
آقای حاجی به کجا وصل بودی؟ به کدام منبع بیپایان؟ به کدام افق بیکران؟ میدانم.. میدانم.. از واضحات میپرسم. سوال دارد مگر؟ بله سوال دارد. برای من آشفتهی حیران که دور میچرخد و روی خط نمیرود..
اصلا میدانی همینجای نوشتنم چه شد؟ رفیقم از تبریز به من در شیراز پیام داده که کرمان هستم یا نه؟ میبینی؟ خط ربط مخصوص خودت را ساختهای و آدمها را حول خودت جمع میکنی. حول خدا...
بگذریم، این هم نشانهای از شما بود.
میخواستم به همین برسم؛
به کجا وصل بودی که خسته نمیشدی؟ کوتاه نمیآمدی؟ از همه مهمتر، گُم نمیشدی؟ بیا، این دوشاخهی من؛ بزن در همان پریزی که خودت وصل بودی! خیلی هم دعایم کن، مخصوصاً دعایی که همان اول نوشتم؛ خودت بگو و خودت آمین ببند به پایش..