eitaa logo
مراسلات
10 دنبال‌کننده
59 عکس
7 ویدیو
0 فایل
در باب مفاعلة. من می‌نویسم برای تو؛ تو می‌نویسی برای من؟ / لابه‌لای نخلستون.. |رسالت‌نامه " https://mofaelat.blogfa.com
مشاهده در ایتا
دانلود
مراسلات
بذار جمعشون وقتی دیدنت بگن وای باز این اومد. بگن امّل. هرچی می‌خوان بگن‌. ولی به غیبت کردن واکنش نشو
اگر دیدی کار اشتباهی داره انجام می‌شه، از تذکر نترس! شیوه‌ی درستش رو بلد باش و انجام بده. حتی اگر باهات مخالفت کنن. خوش برخورد باش و به گرمی و لبخند با آدم‌ها تعامل کن. حتی اگر پشت سرت حرف‌هایی بزنن و بعضی‌ها تو دلشون کینه‌پروری کنن. از خوب بودن و خوبی کردن پشیمون نشو. طرف حسابت خدا باشه.
نقل به مضمون این‌که می‌فرمودند وقتی داری برای امر تدریس و تربیت از در خونه بیرون می‌ری، سلام به اباعبدالله علیه السلام بده؛ کمکت میکنن. */رجوع شود به کتاب ادب الهی
مراسلات
#خدای‌عزیزم من فهمیدم "یوم الحسرة" کارم خیلی زاره. فهمیدم حسرت خوردن بابت از دست دادن موقعیت‌های خوب
! روی سجاده نشسته بود که یهو گفت: راستی واقعا خداروشکر که خدا خودش همه‌کاره‌است! یعنی خدا، همون خدای خیلی خیلی بزرگ، خدایی که هممممه‌کاره‌ی عالمه و همه‌چیز رو به وجود آورده و همه‌چیز رو فقط خودش می‌گردونه و اراده فقط اراده‌ی اونه، همون خدا نزدیک‌ترین موجود به ماست! باورت می‌شه؟! یعنی تنها مؤثر در عالم (لا مؤثر في الوجود إلا الله)، کسی که {إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ}، همون کسیه که هر لحظه و هر آن با ماست و ما برای دست‌یابی و دست‌رسی بهش به هیچ وسیله‌ای احتیاج نداریم! حتی اگه چیزی از فکرمون عبور کنه می‌دونه، حتی اگه تو دلمون باشه می‌دونه؛ یعنی حتی به زبونم احتیاج نداریم برای درد دل باهات! [البته که خودت هم گفتی به زبون بیارید و من دوست دارم که بگید] خلاصه خیلی باحاله ها! خیلی نعمت بزرگیه ها. حواسمون هست؟ خدای عزیزم ممنون که نزدیک‌ترینی به ما! ممنون که برای حرف زدن باهات نیاز به نوبت گرفتن و تو صف وایسادن و وقت قبلی نیست. ممنون که مُنشی و دستیار و دربان نداری و با اون عظمت و جلال و جبروتت خودت رو بین ما قرار دادی. {وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ} راستی خدا پس این بنده‌هات به کی رفتن؟!
*/
مراسلات
*/
< اللّٰهم أغنني بحلالك عن حرامك > دلم برایتان تنگ بود؛ رفتم و آمدم و عکستان روی دیوار اتاق را نگاه کردم و گفتم حرف‌هایمان بماند برای سیزدهم. بعد گفتم نه؛ از کجا معلوم بعداً من باشم، نگاهت باشد، دلی مانده باشد، حرفی و قلمی هم..؟ بچه‌های دانشگاه آمدند کرمان، نمی‌دانم یکی‌شان هم سلام من را پیشتان آورد یا نه. به هرحال من شما را مشهد خیلی یاد کردم. گفتم امسال هم مثل همه‌ی سال‌های قبل ساک سفر کرمان نبستم، باز هم دو انگشتم به مزار سنگی و سرد و مرمرینَت نخورد. به خودم گفتم که اگر می‌شد، برای چه می‌آمدم کرمان؟ بالاخره آدم با کسی که زیارتش می‌کند کاری دارد؛ ولو کارش کارِ دلش -دل‌تنگی‌اش- باشد. می‌آمدم که به شمای حاج‌قاسم چه بگویم؟ بگویم حاجی دعایمان کن؟ برای رهبرمان برای کشورمان برای جای خون خودت و رفقایت روی مملکت.. یا بگویم حاجی از لطفتان رفتم روی ماهش را دیدم؛ من که به یک نظر دل را بیش‌تر از پیش باختم، شما که دیگر حق داشتی همه‌ی وصیتت را درباره‌ی او -حضرت آقا- بنویسی. آقای حاجی به کجا وصل بودی؟ به کدام منبع بی‌پایان؟ به کدام افق بی‌کران؟ می‌دانم.‌. می‌دانم.. از واضحات می‌پرسم. سوال دارد مگر؟ بله سوال دارد. برای من آشفته‌ی حیران که دور می‌چرخد و روی خط نمی‌رود.. اصلا می‌دانی همین‌جای نوشتنم چه شد؟ رفیقم از تبریز به من در شیراز پیام داده که کرمان هستم یا نه؟ می‌بینی؟ خط ربط مخصوص خودت را ساخته‌ای و آدم‌ها را حول خودت جمع می‌کنی. حول خدا... بگذریم، این هم نشانه‌ای از شما بود. می‌خواستم به همین برسم؛ به کجا وصل بودی که خسته نمی‌شدی؟ کوتاه نمی‌آمدی؟ از همه مهم‌تر، گُم نمی‌شدی؟ بیا، این دوشاخه‌ی من؛ بزن در همان پریزی که خودت وصل بودی! خیلی هم دعایم کن، مخصوصاً دعایی که همان اول نوشتم؛ خودت بگو و خودت آمین ببند به پایش..
وَ أذِقْنا حَلاوَةَ وُدِّكَ و قُربِكَ +
هدایت شده از مَرقومه
اللهم احفظ سیدنا و قائدنا و قدوتنا و حبیب قلوبنا آیت الله العظمیٰ خامنه‌ای مدظله‌العالی...
عشقم اگر علیـست، سرِ دارَم آرزوست من سـرگذشتِ مـیثم تـمّارم آرزوسـت خرما فروختن بشود کارم آرزوست رسوا شدن میانه‌ی بازارم آرزوست بالای دار از تو زنم جار یاعلی
هدایت شده از سه+تاپ
عاصی‌ام، تازیانه می‌خواهم عفو کردی؟! نشانه می‌خواهم بغضِ محضم که شانه می‌خواهم بغلی حیدرانه می‌خواهم ای نبی سیرت و خدا صورت بچشان باده‌ای ز انگورت 🍇 🌱 @setup_ir
حالا کمی، فقط کمی معنای مسئولیت را می‌فهمم. کمی مزه‌ی مسیری که در آن گذارده شده‌ام را. می‌افتم وسط ایّام نوجوانی. آن اوایل بلوغ که احساس مستقل بودن می‌کنی، یا می‌خواهی که لااقل این‌طور باشد، از خانواده فرار می‌کنی به سمت دوستان و از بودن با یک دوست بزرگ‌تر یا هم‌سن بیش‌تر لذت می‌بری‌. تعریف‌هایشان که برایم گُل می‌کند، وقتی می‌روند و می‌آیند و محبت می‌کنند و محبتم را می‌خواهند، می‌فهمم که دنیایشان درحال عوض شدن است و تازه سرِ یافتن «پناه» دارند؛ و چقدر دعا می‌کنم که به مأمن اشتباه پناه نبرند. کوچک‌ترهایشان که می‌روند و می‌آیند و پایم را لگد می‌کنند و می‌دوند در آغوشم و روی پایم می‌نشینند، وقتی می‌بینم نوجوان‌ترهایشان غار تنهایی و بساط کتاب و در خود فرو رفتن به پا کرده‌اند و می‌روم کنارشان می‌نشینم و سر حرف را وا می‌کنم، باور نمی‌کنم این من، همان منِ کوچک است که همین‌طوری به راه آمد. "به راه آمدم"؟ می‌خندم به خودم. نمی‌دانم. فقط می‌دانم یک‌نفر، همان پروردگاری که خیلی کاربلد است، خیلی خوب دارد می‌چینَد و پیش می‌برد. تا من باشم و استاد و درس پس دادن... برای هم دعا کنیم.