مراسلات
*/
< اللّٰهم أغنني بحلالك عن حرامك >
دلم برایتان تنگ بود؛ رفتم و آمدم و عکستان روی دیوار اتاق را نگاه کردم و گفتم حرفهایمان بماند برای سیزدهم. بعد گفتم نه؛ از کجا معلوم بعداً من باشم، نگاهت باشد، دلی مانده باشد، حرفی و قلمی هم..؟
بچههای دانشگاه آمدند کرمان، نمیدانم یکیشان هم سلام من را پیشتان آورد یا نه. به هرحال من شما را مشهد خیلی یاد کردم. گفتم امسال هم مثل همهی سالهای قبل ساک سفر کرمان نبستم، باز هم دو انگشتم به مزار سنگی و سرد و مرمرینَت نخورد.
به خودم گفتم که اگر میشد، برای چه میآمدم کرمان؟ بالاخره آدم با کسی که زیارتش میکند کاری دارد؛ ولو کارش کارِ دلش -دلتنگیاش- باشد. میآمدم که به شمای حاجقاسم چه بگویم؟ بگویم حاجی دعایمان کن؟ برای رهبرمان برای کشورمان برای جای خون خودت و رفقایت روی مملکت.. یا بگویم حاجی از لطفتان رفتم روی ماهش را دیدم؛ من که به یک نظر دل را بیشتر از پیش باختم، شما که دیگر حق داشتی همهی وصیتت را دربارهی او -حضرت آقا- بنویسی.
آقای حاجی به کجا وصل بودی؟ به کدام منبع بیپایان؟ به کدام افق بیکران؟ میدانم.. میدانم.. از واضحات میپرسم. سوال دارد مگر؟ بله سوال دارد. برای من آشفتهی حیران که دور میچرخد و روی خط نمیرود..
اصلا میدانی همینجای نوشتنم چه شد؟ رفیقم از تبریز به من در شیراز پیام داده که کرمان هستم یا نه؟ میبینی؟ خط ربط مخصوص خودت را ساختهای و آدمها را حول خودت جمع میکنی. حول خدا...
بگذریم، این هم نشانهای از شما بود.
میخواستم به همین برسم؛
به کجا وصل بودی که خسته نمیشدی؟ کوتاه نمیآمدی؟ از همه مهمتر، گُم نمیشدی؟ بیا، این دوشاخهی من؛ بزن در همان پریزی که خودت وصل بودی! خیلی هم دعایم کن، مخصوصاً دعایی که همان اول نوشتم؛ خودت بگو و خودت آمین ببند به پایش..
هدایت شده از مَرقومه
اللهم احفظ سیدنا و قائدنا و قدوتنا و
حبیب قلوبنا آیت الله العظمیٰ خامنهای مدظلهالعالی...
مراسلات
اللهم احفظ سیدنا و قائدنا و قدوتنا و حبیب قلوبنا آیت الله العظمیٰ خامنهای مدظلهالعالی...
حتی نگاه کردن به عکس "این آقا" به قلب آدم آرامش میریزه..
عشقم اگر علیـست، سرِ دارَم آرزوست
من سـرگذشتِ مـیثم تـمّارم آرزوسـت
خرما فروختن بشود کارم آرزوست
رسوا شدن میانهی بازارم آرزوست
بالای دار از تو زنم جار یاعلی
حالا کمی، فقط کمی معنای مسئولیت را میفهمم. کمی مزهی مسیری که در آن گذارده شدهام را. میافتم وسط ایّام نوجوانی. آن اوایل بلوغ که احساس مستقل بودن میکنی، یا میخواهی که لااقل اینطور باشد، از خانواده فرار میکنی به سمت دوستان و از بودن با یک دوست بزرگتر یا همسن بیشتر لذت میبری. تعریفهایشان که برایم گُل میکند، وقتی میروند و میآیند و محبت میکنند و محبتم را میخواهند، میفهمم که دنیایشان درحال عوض شدن است و تازه سرِ یافتن «پناه» دارند؛ و چقدر دعا میکنم که به مأمن اشتباه پناه نبرند. کوچکترهایشان که میروند و میآیند و پایم را لگد میکنند و میدوند در آغوشم و روی پایم مینشینند، وقتی میبینم نوجوانترهایشان غار تنهایی و بساط کتاب و در خود فرو رفتن به پا کردهاند و میروم کنارشان مینشینم و سر حرف را وا میکنم، باور نمیکنم این من، همان منِ کوچک است که همینطوری به راه آمد. "به راه آمدم"؟ میخندم به خودم. نمیدانم. فقط میدانم یکنفر، همان پروردگاری که خیلی کاربلد است، خیلی خوب دارد میچینَد و پیش میبرد. تا من باشم و استاد و درس پس دادن...
برای هم دعا کنیم.
#فتذکِّر
شده بخوای یه دعایی کنی ولی با هرزبونی میگی، بازم میگی نه خدایا نشد، منظورمو دقیق نرسوندم همون که خودت میدونی تو دلمه..
ولی من امشب فهمیدم دعای ابوحمزه ثمالی دقیقا همون زبان دعاییه که دنبالش میگشتم!
البته که مدتهاست به امام سجاد میگم جانا سخن از زبان ما میگویی..
پیشنهاد میکنم گاهی حرفهاتون رو با دعاها بزنید. به خدا که بهتر از این نمیشه با خدا حرف زد! شکوِه و گلایه کردن، تشکر از خدا، ابراز ترس و وحشت با همین مناجات خمسة عشر، دعاهای صحیفه، ابوحمزه...