« اُوصيكُم بذِكرِ المَوتِ! »+
درود خدا بر او! «یاد مرگ» را میگویم. تنها دواء برای جانهای آفتزده به حبّ دنیاست. آن زمان که لذّات و شهوات و خوشیها و تلخیها مزّهی کامها را دگرگون ساخته؛ به یاد آوردن بُرندهی همهی پیوندها با دنیا، مرگ، سیلی محکمی بر گوش غفلت مینوازد.
درود خدا بر او، که قدمآهسته رفتن میان قبور موجب خودنماییاش برای انسان است.
یاد مرگ، انفعالزا نیست؛ حرکتزاست. هدف آدمی را مقابل چشمانش مرور میکند، غایت و مقصود را به یاد او میآورد و متذکر میشود که آنجا همهچیز را از تو نمیخرند! هشیار باش که از پیش برای خود چه میفرستی؟
از میان قبور که میگذری و برای صاحبان یکمتر خاک آمرزش میخواهی، به تاریخ رحلتها بنگر. گویی مردمان در رقابتند که چه کسی دیرتر به صید مرگ میافتد. و این برای ما عبرت است که مرگ کهنه نمیشود! او را هرروز مسافرانی تازه هست.
مرگ پایان نیست، آغاز است. به قول مرحوم صفایی که «تو مرگ را خواهی داشت. ببین برای چه میمیری؟»
« اُذكُروا هادِمَ اللَّذّاتِ ، و مُنَغِّصَ الشَّهَواتِ ، و داعيَ الشَّتاتِ ، اذكُروا مُفَرِّقَ الجَماعاتِ ، و مُباعِدَ الاُمنياتِ ، و مُدنِيَ المَنِيّاتِ ، و المُؤْذِنَ بالبَينِ و الشَّتاتِ..» +
دل میخواهد بگوید دوستت دارد و میترسد راست نباشد. میخواهد بگوید که در آنْ جای داری و حرفش راست نباشد. دوست دارد صدایت کند و از همانجا، از همان دل، صدایت را بشنود اما نمیشنود. دوست دارد بگوید میخواهد با تو باشد اما میترسد به او نشان بدهی که حرفهایش دروغ است.
به طلوع جاده و به غروب آن، به مسیری که مدام در رفت و آمدِ آنیم، به خستگی این روزها که دیگر راحتی و خوشی ندارد، حرف دلها را قبول کن. اصلاً حتی اگر به زبان میگویند، تو قبول کن. ما و دلهایمان تیره؛ همان که خودت خبر داری، اما قبول کن و بیا..
محمد حسین پویانفرFinal_Master2_Doaye_Shaan(1).mp3
زمان:
حجم:
12.8M
[برای این ماهِ مآهـ]
عزیزترین عزیز من؛
هرچه سر به سجده بگذاریم و برای خون دلهایت بگرییم کم است. تویی و چند یار که بوی حاجقاسم بدهند و یادگار خمینی رحمهالله باشند. تویی با یارانی که هیچکس نمیداند تا کِی و تا کجا با تو و درکنار تو هستند. چه سردارانت، و چه ما که ادعای سربازی داریم و خدا داند که....
عزیزترین عزیز من؛
دعا میکنم روزی نرسد که تو را و اندیشهی تو را و اقتداء به تو را از من ستانده باشند؛ مگر آنکه جان داده باشم.
هیهات که این حرفها از فکر و دلم بیرون رود. خدا نرسانَد آن روز را.
مراسلات
عزیزترین عزیز من؛ هرچه سر به سجده بگذاریم و برای خون دلهایت بگرییم کم است. تویی و چند یار که بوی حا
ترس در اولاد علی (ع) راه ندارد.
راست میگفت. زیارت آسمان واقعا برایمان لازم است. سرم را بالا میگیرم و انگار از خاک جدا میشوم. حیف. حیف که کم است. کاش کاسهی دنیایم برعکس شود که توی آسمان بیفتم! آنوقت غرق شوم. هرچه بیشتر به عمق بروم بهتر. آنوقت خوب میشوم. همین است، من از تو، هدیه، آسمان میخواهم.
کاش شجاعت را از شما به ارث میبردم. به ارث؟ بله ارث. ارثیهی امام برای مأموم همین شبیه شدن هرچه بیشتر است. از هردویتان. از آنی که چهل و چندسال قبل، با دست خالی و قلبی مطمئن فردا روزی قدم به خاکی بگذارد که منشأ تحولات آخرالزمانی بشود. برای ما نسل چهارمیها که انگار افسانه بگویند، انگار که قصهی پهلوان پوریا از آن همه تراژدی و درام هیجانانگیزِ تیپا زدن به مردک دربارنشین و در به در شدنش با آنهمه دبدبه و کبکبه. اصلا چه کسی میفهمد از آن ابتدا، از وقتی که نوار سخنرانیهایش را زیرزمینی اعلامیه میکردند، هرکسی با روح الله خمینی آشنا شد و جرقهای از "خدا" در دلش روشن شد تا همین حالا هرکسی بچه مسلمان بار میآید و دین و خدا میشناسد، دشمن میفهمد و آب دهانی به آمریکا و همکاسههایش میاندازد، ذره ذره اجرش را پای او مینویسند! حیرت انگیز نیست؟
کاش شجاعت را از شما به ارث میبردم. وقتی دنیا دنیا تهدید و توهین سمتت روانه شده و گلّه گلّه جنگلیهای اروپا_آمریکایی به جان هم افتادهاند و جامِ "هرکه بیشتر بدَرَد" راه انداختهاند، و از آن طرف مردم آمریکا، [دقت بفرمایید: مردمِ آمریکا] به تو مایلتر از همیشهاند و از تو درخواست یاری میکنند، دلت خالی از همهی این مشغولیتها، نه ترسو و نه مغرور، چفیه به دوش بکشی و روی سجادهی پاکیزهات در کنار مرد خدا پیش از خودت، به مناجات هنگام طلوع فجر بایستی. «والفجر...»
من بچهی همین دههی فجرم!
از تو به ارث خواهم برد و برای فرزندانم به ارث خواهم گذاشت از تو...