eitaa logo
مراسلات
46 دنبال‌کننده
105 عکس
22 ویدیو
7 فایل
در حال نوشتن... . مشق شاعری و پریشانی .
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی قبل یا بعد از رفتن به تجمعات، از توی خونه صدای شعارها و الله‌اکبرها رو می‌شنوم تازه یه‌کم متوجه اون صحبت حضرت امام می‌شم که "آنقدر شعار الله‌اکبر بر فَرق این‌ها(طاغوت) کوبیده شد که فرار کردند و رفتند". واقعا چقدر قدرت داره این الله‌اکبر! بعضی وقت‌ها دقت کنید بهش. گوش کنید به شعاری که می‌شنوید و از حنجره‌ی خودتون خارج می‌شه. عجب صلابتی داره! چقدر روح داره! شجاعت می‌ده به اهلش. توان و جسارت می‌ده. انگار خدا می‌خواست ما نسل چهارمی‌های انقلاب‌ندیده، ببینیم و بفهمیم که ما با همین الله‌اکبر و لااله‌الاالله انقلاب کردیم. همین‌ها هم انقلاب ما رو تا امروز نگه داشته. همین‌ها هم انقلاب ما رو به ظهور وصل می‌کنه. ان‌شاءالله.
/سنگ، کاغذ، قیچی پس انگار دست سالم شما همیشه به وقت احترام و تفقد و پاسخ به اشک و لبخندها باز بوده، و به وقت صلابت و پیروزی، مُشت. به هرحال، چه سنگ و چه کاغذ، هردو بر قیچی (✌️) پیروز است!
مراسلات
خودمانیم.. از یک مُشت شما هزار تحلیل در آمد و بین عاشقانت شد نشانه. حالا باید بنشینیم دریا دریا اشک بریزیم و جمله به جمله‌ات، آینده‌نگری‌هایت، سلوک و رفتارت، همه را خط به خط ترجمه کنیم..
ولی آقا ما از وقتی چشم وا کردیم تو این دنیا شما رو دیدیم. حتی وقتی هیچی از سخنرانی‌هاتون نمی‌فهمیدیم بازم همیشه تصویر شما قاب چشمای بود. آقا ما به عشق شما قد کشیدیم...
دعا کنید که ما هم برای یار بمیریم به پای دوست بمانیم و پای کار بمیریم به جای آن که به تلخی به احتضار بیفتیم به شهد شربت شیرین خوش‌گوار بمیریم اگر بناست که ناگاه پیک مرگ بیاید چه بهتر است که آتش به اختیار بمیریم هزارها به تب و اتفاق و حادثه مُردند خدا کند که به میدان کارزار بمیریم خدا کند که شبیه زهیر و عابس و مسلم شبیه میثم تمّار و روی دار بمیریم و کاش روی تو نادیده جان به کس نسپارم و کاش حاضر و در حال انتظار بمیریم یکی است «جان گرامی»، مرگ اِعاده ندارد به جای عزّت خونین، به ننگ و عار بمیریم؟ کمی شبیه حسینیم(ع) صبح روز قیامت اگر که مثل شهیدان به افتخار بمیریم و مرگ وعده‌ی حق است و "دور باد" ندارد چه خوب می‌شود اما.. که رستگار بمیریم
الهی! من چاره‌ی خویش ندانم و نتوانم فریــاد رس، چنان که بر یونس گرفتار و خلیـل در آتـش و موسی به جانب بـحـــر الهی! من نــــــور می‌بینم اما راه نمی‌دانم الهی من چاره‌‌ی دل خویش نمی‌دانم . . أنت الرَّب و أنا المَربوب. مـرا با خویشتن چه‌کار؟ اگر تو پروردگار منی . .
- بریده‌ای از حماسه‌ی امشب - دسته‌روی پیاده‌ی جمعیت بسیار زیاد در دو شهرک شهر و خیابان‌های اصلی. سرمای هوا. باران خیلی شدید ناگهانی. بی‌سرپناهی بعضی سرها و پناه شدن پرچم‌ها. علَم‌های خیس سنگین. آب‌گرفتگی سطح زمین و گودال‌های آب. و درعین حال، لحظه‌ای متوقف یا قطع نشدن دسته‌روی و شعاردادن‌ها تمام مدت. فعلا آب کشیده‌ام. بقیه‌اش بماند برای بعد. شما، هرجا هستید، دنباله‌ی حرفم را بگیرید. حماسه بسازید. حتی اگر بمب بارید. باران که از خودمان است. و للّٰه جُنودُ السّماواتِ و الأرض
بله! شهدا زنده‌اند. اما ما اگر با شهدایمان مثل اموات برخورد کنیم، واقعا فراموشمان می‌شود که آن‌ها شهیدند و زنده. آن‌ها در عالم واقع زنده‌اند و مؤثر، ولی ما چون ارتباط خودمان را با آن‌ها قطع کرده‌ایم، فیض و اثر نمی‌گیریم. واقعیتش من با خودم قرار گذاشته‌ام هرروز به حضرت آقا فکر کنم. به حضرت آقا ها، نه شهید سیدعلی خامنه‌ای. وقتی به حضرت آقا فکر می‌کنم، یعنی مثل همیشه او هست، سخنرانی بعدی و بعدی و بعدتری هم دارد. مخاطب صحبت‌هایش هم منِ جوان هستم «جوان‌های عزیز...بچه‌های عزیزِ من». می‌نشینم سخنرانی‌هایش را با دقّت و جدیّت نگاه می‌کنم [و سخنرانی‌های آقای بعدی‌مان را هم]، یادداشت می‌کنم و فکر می‌کنم. هنوز هم موضوعات مدنظر آقا برای تبیین، چیزهایی که ما جوان‌ها نبودیم و ندیدیم اما باید بدانیم، چیزهایی که نوجوان‌ها نمی‌دانند و باید بدانند، موضوعات کار نشده برای ساخت فیلم یا نوشتن کتاب را دسته‌بندی می‌کنم و رویش فکر می‌کنم. مثل همیشه، کتاب‌های آیت‌ الله العظمی خامنه‌ای را یکی بعد دیگری از قفسه‌ی کتاب‌خانه برمی‌دارم، می‌خوانم، خط می‌کشم و حاشیه‌اش برداشت‌هایم را می‌نویسم. و به این فکر می‌کنم که امسال کدام کتاب‌های آقا را بخرم و بخوانم. هنوز هم سر کلاس درس، صدای آقا در گوشم می‌پیچد که می‌خوانَد «شادم که از رقیبان دامن‌کشان گذشتی، گو مُشت خاک ما هم بر باد رفته باشد» و با لبخند، بزرگ و مورّب گوشه‌ی جزوه می‌نویسمش. من یک قرار دیگر هم گذاشته‌ام. با خودم قرار گذاشته‌ام هرروز، حتی شده چندثانیه فیلم‌هایش را نگاه کنم. لبخندش را، نگاهش را، دست تکان دادنش را، استکان چای دست گرفتنش را... من هرشب قبل افطار، قبل نماز، می‌ایستم روبروی تلویزیون و نماز خواندنش را نگاه می‌کنم‌. همیشه نگاه می‌کردم اما حالا دقیق‌تر. تکبیرة‌الاحرام، حمد و سوره، رکوع و سجده و قنوت و هر ذکری که می‌گوید. نمی‌دانم‌‌. شاید آن‌قدر غرق در او شدم که «یومَ ندعوا کلّ أناسٍ بإمامهم» صف اول پیوستگان به او باشم. و مگر ذوب در کسی بودن شرطش نیست؟ ذوب در عقیده، اخلاق، رفتار، گفتار...
هرکدام از ما می‌توانیم در خانه بنشینیم و بگوییم با یک نفر کم‌تر یا بیش‌تر، اتفاقی نمی‌افتد (که می‌افتد) اما باید به خودمان یادآوری کنیم که «ظهور اتفاق خواهد افتاد. مهم این است ما کجای ظهور ایستاده‌ایم؟»
مراسلات
استوری من را لایک کرده! تعجب که نه، حیرت می‌کنم از این کارش. استوری قبلی‌ام را هم دیده بود؛ اگر مخال
یک نفر در فامیلمان داریم که مخالف صد درصدی انقلاب و جمهوری اسلامی است. می‌گفت جمهوری اسلامی فاسد است. هروقت خانه‌شان می‌رفتیم یا خانه‌مان می‌آمد، بعد از سلام و علیک صحبت را مستقیم می‌برد به سمت بحث و جدل. همیشه حرف‌های مخالف می‌زد و شبهات مختلف را -که بعضاً حتی نشنیده بودم- وارد می‌کرد و خیلی حق به جانب بحث می‌کرد. و ما بعد از سال‌ها دیگر می‌دانستیم بحث با این شخص بی‌فایده است! او می‌گفت و می‌گفت. ما چاییمان را می‌نوشیدیم و به هم نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم از حرف‌های بی‌اساس! خلاصه‌اش کنم. امشب در یکی از بزرگ‌ترین تجمع‌های شهر، دیدیمش! اگر می‌شنیدیم در اغتشاشات شرکت کرده باورپذیر‌تر بود تا تجمع انقلابی و وطنی. دشمن خوب خودش را رسوا کرده. کار به وجدان آدم‌ها رسیده. و من یقین دارم این تازه اثر کوتاه‌مدت خون رهبر ماست. کسی که خون‌دل می‌خورد و فهم تک‌تک مردم برایش اهمیت داشت..