eitaa logo
مُراسلات
67 دنبال‌کننده
125 عکس
25 ویدیو
16 فایل
در حال نوشتن... ‌ شعری هم اگر هست از آشفتگیِ ماست. – https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k4hs1kl&btn=مُراسلة
مشاهده در ایتا
دانلود
کربلایی سید مصطفی موسوی نژادشور هر شب باید مجنونت شم.mp3
زمان: حجم: 2.9M
▫️شور | هرشب باید مجنونت شم 🎙 کربلایی سیدمصطفی موسوی‌نژاد _________________________________
وَ أَنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ الْمُنْتَهَىٰ
گفتی گذر نما که جهان معبر است و بس گفتم گذار از که کنم؟ از تو؟ از خودم؟
می‌خواهم فراموشم نشود من کیستم و این‌جا کجاست و آن‌چه بابتش آمده‌ام چیست و انسان‌ها ره‌گذرند و احساساتشان هم گذراست و آن احساسی که به انسان می‌دهند نیز و باید از همگان فارغ شد و در تنها رابطه‌ی حقیقی باقی ماند...؛ اما باز هم گاهی غرق احوال انسان‌ها می‌شوم. مشغول بودن‌ها. مثل حبابی که اطراف آن‌ها را گرفته باشد. یک هاله‌ای از گفتار و رفتار و احساسات بروز داده شده‌شان. یا همان چیزی که امروزی‌ها به تعبیر فرنگی‌اش می‌گویند وایب. حالا می‌خواهم دوباره با خودم مرور کنم حرف خانم 'ت' را که به بهترین شکل برایمان تنها رابطه‌ی حقیقی عالم را شرح داد. با خودم مرور می‌کنم و تصور: زمین صاف و تهی از همه‌چیز و کس، و تنها من بر آن. و آسمان صاف و تهی از همه‌چیز، و تنها پروردگارم بر آن. و یک خط صاف و مستقیم میان من و او، از زمین تا آسمان.. حالا چشم‌هایم را باز می‌کنم. من هستم و او. انسان‌ها و اشیاء و حباب اطرافشان چه؟ با سرانگشت خیال، می‌ترکند.
پیام_رهبر_انقلاب_اسلامی_به_مناسبت_هفته_قوّه_قضائیه_و_سالگرد_شهادت.pdf
حجم: 475.8K
📝 متن کامل پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای، رهبر انقلاب اسلامی به مناسبت هفته قوّه قضائیه و سالگرد شهادت آیت‌الله بهشتی و یارانش | ۷/تیر/۱۴۰۵ 🔗 farsi.khamenei.ir/news-content?id=63111 📲 @rahbar_enghelab_ir
؛
مُراسلات
؛
یکُم؛ بچه‌تر که بودم، برام سوال بود سردیسی که سر فلکه است متعلق به کیه؟ آخر یک‌بار پرسیدم و مامان جواب داد: شهید مطهری. اون موقع تصور این که من بتونم یک روز کتاب‌های «متفکّر شهید استاد مرتضی مطهری» -که کتاب‌خونه‌ی خونه‌مون پُر بود از کتاب‌های چاپ جدید و قدیمش- رو بخونم، برام یه چیز شگفت و بعید بود. حالا، تیرماه صفر پنج و بعد از دیدن کلمه‌ی سبز رنگِ "قبول" سطح پنج و گفتن "آخی" و "آخیش"، بعد از خوندن سی‌وچهارتا کتاب از شهید مطهری، بعد از قریب به دو سال خندیدن و گریه‌کردن با آقا/جناب/دکتر/علی/استاد غلامی (که من هیچ‌کدوم جز همین آخری تو دهنم نمی‌چرخه) و یاد گرفتن هزارتا چیز از گفتار و رفتار و اخلاق ایشون؛ می‌تونم ادعا کنم همین‌طوری گذری از بغل دست کتاب‌های اون استاد متفکر شهید عبور کردم و شاید گَردی ازش روی فکر منم نشسته باشه. اگرچه که ادعا کجا و عمل کجا. دوم؛ طلیعه‌ی حکمت زوایای پنهانی وجودم رو بیرون کشید. منی که حتی برای امتحان‌های نهایی و درس‌های نخونده و تلنبار شده‌اش، برای کنکور و هر آزمون و هر کار دیگه‌ای توی زندگیم نه از خوابم می‌زدم و نه فشاری مضاعف بر توانم متحمل می‌شدم، برای این دوره چه شب‌هایی که تا نیمه‌ی شب، چشمام رو به زور روی کلمات مبهم باز نگه می‌داشتم و با مغز خاموش مقرری می‌خوندم. و چه سحرهایی که توی تاریکی هوا، قبل دانشگاه بیدار می‌شدم و روی دو ایکس فیلم‌ها رو می‌دیدم تا قبل از ساعت هشت حضورم رو ثبت کنم. حقیقتاً که حسرت یک‌بار دیدن فیلم‌ها روی دور عادی به دلم موند. سوم؛ برمی‌گردم به روزهای اول دوره. وقتی که هماهنگی بین دوتا برنامه‌ی جدید و سنگین، گاهی اشکم رو درمیاورد. وسط حیاط دانشگاه می‌نشستم و دو سه ساعت بی‌کاری رو، با خوندن مقرری‌هایی که بهشون عادت نداشتم -با وجود این‌که از قبل اهل مطالعه بودم- می‌گذروندم و ساعت هشت شب، وقتی بعد از دوازده ساعت از دانشگاه برمی‌گشتم، غذا نخورده می‌نشستم پای تدریس استاد و تندتند جزوه نوشتن تا آخر شب. به روزهایی فکر می‌کنم که سرکلاس‌هایی که به نظرم مفید نبودن، کتاب درمیاوردم که بخونم و البته که گاهی مورد اشاره، تذکر یا اعمال قانون استاد قرار می‌گرفتم و کتابم توقیف می‌شد. و باز البته که هرگز پشیمون نیستم. می‌رم به روزی که با عجله تا دم در دانشگاه و توی ماشین بدون توجه به ساعت، فیلم تدریس رو می‌دیدم و جزوه می‌نوشتم و وقتی حضور رو ثبت کردم که فقط چند ثانیه مهلت داشتم تا غیبت نخوردن: ۷:۵۹. و اون‌جا با تحیّر هزاربار خدا رو شکر کردم که تلاش‌هام رو می‌بینه و بها می‌ده. چهارم؛ حالا بعد از این دوتا باری که با هم برداشتم (و اگه به خودم بود دومی رو برنمی‌داشتم اما امر استاد بود و ضرورت)؛ یکیش به سرمنزل مقصود رسید والحمدلله. اون یکی رو هم همون‌طور که تا الان لنگ‌لنگان اومدم، به مقصد می‌رسونم ان‌شاءالله. اما فکر می‌کنم به اندازه‌ی کافی از دوره اشباع شدم و نیاز دارم یه مدت فقط همین‌ها رو هضم کنم. همین علم رو تبدیل به عمل و همین مصرف رو تبدیل به تولید کنم. و الّا انبار علم و حجره‌ی خالی چه فایده؟ پنجم؛ هنوز هم اندازه‌ی باقی عمرم -اگر کم نیاد- کار نصفه‌نیمه یا نکرده دارم. هنوز بار دو سه تا کاری که شروع کردم و تموم نه، روی دوشم سنگینی می‌کنه و فکر مدامش، به قول 'فآش' کله‌م رو خراب کرده. این روزهام لااقل هفتاد درصد به فکر می‌گذره و الباقی هم بازده چندان مفیدی نداره. تصمیم گرفته‌م قبل از انجام کارها دیگه چندان بهشون فکر نکنم و هزاربار مرورشون نکنم اما فعلا همین زمینه‌سازی ذهنیه که از دستم برمیاد. و چاره‌ی دیگه‌ای هم ندارم. آخِر؛ دوره‌ی طلیعه‌ی حکمت رو بهتون حتماً و قطعاً پیشنهاد می‌کنم. از حرف‌های من نترسید. بیش‌تر از توان یه آدمیزاد نیست اصلاً. دوره خیلی شیرینه و از همه‌ش مهم‌تر، برای خدا که قدم برمی‌دارید، خودش خیلی کمک می‌کنه... به قول استاد غلامی: مَن کانَ للّٰه –ولو یک دقیقه– کانَ اللهُ لَه. الحمدلله علی ما کان و ما یکون الحمدلله علی هذه النّعمة – تیرماه ١٤٠٥ | پایان دوره‌ی طلیعه‌ی حکمت
وابسته شدن چیز خوبی نیست دختر. وابسته نشو؛ وابسته‌ی موقعیت‌ها، آدم‌ها..
مُراسلات
الوداع..
وداع؟ چه کلمه‌ی عجیبی. چه غربتی توش داره. چرا رفتم توی زیارت وداع؟ أَسْتَوْدِعُكَ اللَّهَ...