میخواهم فراموشم نشود من کیستم و اینجا کجاست و آنچه بابتش آمدهام چیست و انسانها رهگذرند و احساساتشان هم گذراست و آن احساسی که به انسان میدهند نیز و باید از همگان فارغ شد و در تنها رابطهی حقیقی باقی ماند...؛ اما باز هم گاهی غرق احوال انسانها میشوم. مشغول بودنها. مثل حبابی که اطراف آنها را گرفته باشد. یک هالهای از گفتار و رفتار و احساسات بروز داده شدهشان. یا همان چیزی که امروزیها به تعبیر فرنگیاش میگویند وایب. حالا میخواهم دوباره با خودم مرور کنم حرف خانم 'ت' را که به بهترین شکل برایمان تنها رابطهی حقیقی عالم را شرح داد. با خودم مرور میکنم و تصور: زمین صاف و تهی از همهچیز و کس، و تنها من بر آن. و آسمان صاف و تهی از همهچیز، و تنها پروردگارم بر آن. و یک خط صاف و مستقیم میان من و او، از زمین تا آسمان.. حالا چشمهایم را باز میکنم. من هستم و او. انسانها و اشیاء و حباب اطرافشان چه؟ با سرانگشت خیال، میترکند.
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
پیام_رهبر_انقلاب_اسلامی_به_مناسبت_هفته_قوّه_قضائیه_و_سالگرد_شهادت.pdf
حجم:
475.8K
📝 متن کامل پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای، رهبر انقلاب اسلامی به مناسبت هفته قوّه قضائیه و سالگرد شهادت آیتالله بهشتی و یارانش | ۷/تیر/۱۴۰۵
🔗 farsi.khamenei.ir/news-content?id=63111
📲 @rahbar_enghelab_ir
مُراسلات
؛
یکُم؛
بچهتر که بودم، برام سوال بود سردیسی که سر فلکه است متعلق به کیه؟ آخر یکبار پرسیدم و مامان جواب داد: شهید مطهری. اون موقع تصور این که من بتونم یک روز کتابهای «متفکّر شهید استاد مرتضی مطهری» -که کتابخونهی خونهمون پُر بود از کتابهای چاپ جدید و قدیمش- رو بخونم، برام یه چیز شگفت و بعید بود. حالا، تیرماه صفر پنج و بعد از دیدن کلمهی سبز رنگِ "قبول" سطح پنج و گفتن "آخی" و "آخیش"، بعد از خوندن سیوچهارتا کتاب از شهید مطهری، بعد از قریب به دو سال خندیدن و گریهکردن با آقا/جناب/دکتر/علی/استاد غلامی (که من هیچکدوم جز همین آخری تو دهنم نمیچرخه) و یاد گرفتن هزارتا چیز از گفتار و رفتار و اخلاق ایشون؛ میتونم ادعا کنم همینطوری گذری از بغل دست کتابهای اون استاد متفکر شهید عبور کردم و شاید گَردی ازش روی فکر منم نشسته باشه. اگرچه که ادعا کجا و عمل کجا.
دوم؛
طلیعهی حکمت زوایای پنهانی وجودم رو بیرون کشید. منی که حتی برای امتحانهای نهایی و درسهای نخونده و تلنبار شدهاش، برای کنکور و هر آزمون و هر کار دیگهای توی زندگیم نه از خوابم میزدم و نه فشاری مضاعف بر توانم متحمل میشدم، برای این دوره چه شبهایی که تا نیمهی شب، چشمام رو به زور روی کلمات مبهم باز نگه میداشتم و با مغز خاموش مقرری میخوندم. و چه سحرهایی که توی تاریکی هوا، قبل دانشگاه بیدار میشدم و روی دو ایکس فیلمها رو میدیدم تا قبل از ساعت هشت حضورم رو ثبت کنم. حقیقتاً که حسرت یکبار دیدن فیلمها روی دور عادی به دلم موند.
سوم؛
برمیگردم به روزهای اول دوره. وقتی که هماهنگی بین دوتا برنامهی جدید و سنگین، گاهی اشکم رو درمیاورد. وسط حیاط دانشگاه مینشستم و دو سه ساعت بیکاری رو، با خوندن مقرریهایی که بهشون عادت نداشتم -با وجود اینکه از قبل اهل مطالعه بودم- میگذروندم و ساعت هشت شب، وقتی بعد از دوازده ساعت از دانشگاه برمیگشتم، غذا نخورده مینشستم پای تدریس استاد و تندتند جزوه نوشتن تا آخر شب. به روزهایی فکر میکنم که سرکلاسهایی که به نظرم مفید نبودن، کتاب درمیاوردم که بخونم و البته که گاهی مورد اشاره، تذکر یا اعمال قانون استاد قرار میگرفتم و کتابم توقیف میشد. و باز البته که هرگز پشیمون نیستم. میرم به روزی که با عجله تا دم در دانشگاه و توی ماشین بدون توجه به ساعت، فیلم تدریس رو میدیدم و جزوه مینوشتم و وقتی حضور رو ثبت کردم که فقط چند ثانیه مهلت داشتم تا غیبت نخوردن: ۷:۵۹. و اونجا با تحیّر هزاربار خدا رو شکر کردم که تلاشهام رو میبینه و بها میده.
چهارم؛
حالا بعد از این دوتا باری که با هم برداشتم (و اگه به خودم بود دومی رو برنمیداشتم اما امر استاد بود و ضرورت)؛ یکیش به سرمنزل مقصود رسید والحمدلله. اون یکی رو هم همونطور که تا الان لنگلنگان اومدم، به مقصد میرسونم انشاءالله. اما فکر میکنم به اندازهی کافی از دوره اشباع شدم و نیاز دارم یه مدت فقط همینها رو هضم کنم. همین علم رو تبدیل به عمل و همین مصرف رو تبدیل به تولید کنم. و الّا انبار علم و حجرهی خالی چه فایده؟
پنجم؛
هنوز هم اندازهی باقی عمرم -اگر کم نیاد- کار نصفهنیمه یا نکرده دارم. هنوز بار دو سه تا کاری که شروع کردم و تموم نه، روی دوشم سنگینی میکنه و فکر مدامش، به قول 'فآش' کلهم رو خراب کرده. این روزهام لااقل هفتاد درصد به فکر میگذره و الباقی هم بازده چندان مفیدی نداره. تصمیم گرفتهم قبل از انجام کارها دیگه چندان بهشون فکر نکنم و هزاربار مرورشون نکنم اما فعلا همین زمینهسازی ذهنیه که از دستم برمیاد. و چارهی دیگهای هم ندارم.
آخِر؛
دورهی طلیعهی حکمت رو بهتون حتماً و قطعاً پیشنهاد میکنم. از حرفهای من نترسید. بیشتر از توان یه آدمیزاد نیست اصلاً. دوره خیلی شیرینه و از همهش مهمتر، برای خدا که قدم برمیدارید، خودش خیلی کمک میکنه...
به قول استاد غلامی:
مَن کانَ للّٰه –ولو یک دقیقه– کانَ اللهُ لَه.
الحمدلله علی ما کان و ما یکون
الحمدلله علی هذه النّعمة
– تیرماه ١٤٠٥ | پایان دورهی طلیعهی حکمت
وداع؟ چه کلمهی عجیبی. چه غربتی توش داره. چرا رفتم توی زیارت وداع؟ أَسْتَوْدِعُكَ اللَّهَ...
مُراسلات
چه کسی گفته تو را مرگ در آغوش کشید؟ مرگ هم منتظر تعارفی از سوی تو بود.. #ریحانه_شیرازی
اثر ارزشمند دوست هنرمندم که به من هدیه کرد..
< العَبدُ یُدَبِّر واللهُ یُقَدِّر >
زندگی، تا اینجای کار، بهم یه چیزی رو خوب اثبات کرده و اونم همین که هیچ چیز دست من نیست و گردانندهی امور، حتی جزئیات زندگیم، کس دیگهایه که باید با تکیه و اعتماد کامل بهش پیش برم. انصافاً هم همیشه آخر داستان غافلگیرم میکنه؛ اتفاقی رقم میخوره که تصور نمیکردم. تا اینجا متوجه شدم هیچچیز و هیچکس نمیتونن به زیبایی اون، وقایع رو ترسیم کنن و یکییکی با یه چینش دقیق جلوی پام قرار بدن. وقتی به مقدمهچینی بعضی رخدادهای زندگیم نگاه میکنم، حیرت میکنم از اینکه اتفاقی که الان افتاده از مدتها قبل داشته توی این ریل حرکت میکرده تا به این مقصد برسه؛ بدون اینکه من باخبر باشم. حتی تقریباً مطمئن شدهام که هروقت بابت چیزی خیالی دارم، ذوق و اصرار بیمنطقی دارم، یا توی ذهنم بهش پر و بال میدم، درنهایت باید بیخیالش بشم چون یا او برام بههمش میزنه یا خودم بهش میرسم که مناسب من نبود. و تقریباً همیشه چیزی جایگزین شده که من اولش نسبت بهش مقاومت شدیدی داشتم، خوشم نمیاومد، دوست نداشتم و قِس علیه فعلل و تفعلل! البته که همیشه هم هوای دلم رو داشته و انقدر من رو چرخونده و چرخونده تا تهش خودم با آغوش باز، ارادهی او رو اراده کنم و البته که راضیام! او بهتر از هرکسی بلده من رو راضی کنه. به نظرم این به این خاطره که اون قاعدهی «فسخ عزائم» رو همیشه جلوی چشممون داشته باشیم و یادمون بمونه که لزوماً اراده و برنامهریزی ما، بهترین گزینه نیست؛ خدا حتماً بهترش رو داره. البته من بارها با این پرسش خودش از خودم مواجه شدم که: "مطمئنی؟ مطمئنی میخوای طبق برنامهی من جلو بیای؟ اگه بخوای میتونی راه دیگهای رو انتخاب کنیها. میتونی همین دنیا رو، همین انتخاب خودت رو، همین چیزی که فکر میکنی بهتره رو انتخاب کنی و منم بهت میدم. اما دیگه بقیهشو از من نخواه. ابدت رو هم من تضمین نمیکنم." و من هربار خیلی جدی به پیشنهادش فکر کردم. ولی واقعاً چند درصدمون انقدر از انتخاب خودمون مطمئنیم؟ چند نفرمون جرأت میکنیم دستمون رو از توی دستش بیرون بیاریم و صابون «معیشةً ضَنكا» و «وَ ما لَهُ فِى الآخِرَةِ مِنْ نَصِیب» رو به تنمون بمالیم؟
راستش من همیشه هرچقدر هم غر و نق و ناله و اشک و گریه داشتم و از وضعیت شاکی بودم، بازم نتونستم این کار رو بکنم. من هیچوقت نتونستم با اتکاء به حرف اون آقای روانشناس، توی قنوت نمازشب خواستهی دلم رو با اصرار بخوام و یقین داشته باشم که میشه. میدونم که شاید هم بشه اما چجوری عقل خودم رو از علم پروردگار و صاحبم بالاتر بدونم..؟ زندگی تا اینجای کار بهم یاد داده منتظر رزقِ «مِن حیثُ لایحتسب» باشم خیلی قشنگتره، خیلی شیرینتره، خیلی مطمئنتر و دقیقتره و از همهش مهمتر، یه پشتیبان محکم داره که «و کفی بالله وکیلاً».
#یاد_داشت