مُراسلات
آدمهایی که در مسیر ماندند، خون دلها خوردند اما ماندند، ناسزاها و سرزنشها شنیدند، محرومیتها کشیدن
یادم نیست از چه کسی میشنیدم اما..
مضمون صحبت این بود که مؤمن در راه خدا و در راه رسیدن به خدا از همهچیز خود میگذره و همهچیزش رو فدا میکنه؛ حتی آبروش رو...
گاهی بعضی حرفها دربارهٔ بعضی آدمها من رو یاد این میندازه و مطمئنترم میکنه؛ مطمئنتر به اون آدم، به این راه، به این که کار برای خدا بچهبازی نیست و مَرد میطلبه. و بعضیها چقدر مَردند! مِن المؤمنينَ رِجالٌ...
«این جنایتکاران که فهرستی از صدر تا ذیلشان موجود است، آرزوی مرگی آرام و در بستر را با خود به گور خواهند برد.»
- حضرت آقا سیدمجتبی خامنهای
سفر اربعین اینطوریه که حتی اگر شرایط و قصد رفتن نداشته باشی، دمدمای سفر که میرسه، تب و تابش میافته به جونت و نمیتونی بهش فکر نکنی. و احتمالاً تهش یا خودت رو هرجور شده برخلاف برنامهی قبلی بهش میرسونی یا نمیتونی و به مرز جنون میرسی.
مُراسلات
«به زیر سایهی زلف تو آمدهست دلم به غم بگوی که این خسته در پناه من است..» - ابتهاج
مولای مهربان منی یا اباالحسن(ع)
عشق منی و جان منی یا اباالحسن(ع)
مهمان سفرهٔ دل صدپارهام به اشک
عمری است میزبان منی یا اباالحسن(ع)
خورشید را به خاک حریم تو دیدهام
آری تو آسمان منی یا اباالحسن(ع)
بهتر ز تو، جواب دلم را نداده کَس
چون آگه از زبان منی یا اباالحسن(ع)
هر سائل حریم تو از مهربانیت
گوید به خود از آن منی یا اباالحسن(ع)
در هر کجا قرار دل بیقرار من
در هر نفس توان منی یا اباالحسن(ع)
در خاندان من همه دلدادهٔ تواند
مجبوب خاندان منی یا اباالحسن(ع)
من کیستم گدای روان در حریم تو
تو کیستی، روان منی یا اباالحسن(ع)
- مرحوم سیدرضا مؤيد خراسانى
این عقیدهی "بیمار شدن بعد از زیارت نشونهی قبولیه" هم چیز جالبیهها. به جهت صحت و سقم رواییش نمیگم و استناد نمیکنم؛ ولی همینقدر که آدم رو مجدداً آویزون و آوارهی صاحبحرم میکنه و احساس میکنه با هر دردی که میکشه یه مقدار از گناهانش رو از دست میده تا نورانیت زیارت بتونه وارد وجودش شه، مقولهی دوستداشتنیایه. من رو یاد شعر آقای تال میندازه که: «با شفا از تو چه زیبا شده بیمار شدن / به تو وابسته شدن با تو گرفتار شدن...»
مُراسلات
یکُم؛
گاهی توی این مسیر، برمیگردم به عقب و ادعاهایی که پیش تو کردم رو مرور میکنم و میگم نکنه جسارت کردم و حالا دارم با ادعاهام امتحان میشم؟ بعد با اطمینان از جانب خودت به خودم جواب میدم که نه؛ تو خیلی دقیق دعا کردی و واگذار کردی. و «من» برات این راه رو پسندیدم. مگه همین رو نمیخواستی؟.. اصلاً مگه این عمر چهقدره و مگه زندگی اول و آخر باید خرج چی بشه به غیر از تو؟ و مگه من چی ازت خواستم جز همین؟ پس لك الشّكر و لك الحمد.
دوم؛
برای اولینبار بسمالله گفتم و صدقهای در خزانهی غیب الهی به پسانداز و جلب حفاظت ملائک انداختم و یارضا گویان بردمشون کتابفروشی دم بابالجواد (ع) و درحالی که تمام مدت هزاربار شمردمشون و سعی کردم غرور نوجوانیشون خدشهدار نشه و در عین حال هدایتشون کنم و مراقبشون باشم، چشمام رو هی چرخوندم به سمت گنبد و نفس عمیقی کشیدم برای مسیر پیشرو و بسیار مدد خواستم. و لبخندی حواله به این حُسنتدبیر حضرت ربّ و این تمرینات مقدماتی غیرمترقبه.
سوم؛
مربّی و متربّی یا مربّی و مربّا؟!
*/ بهجامانده از مشهد_تیرماه صفرپنج
#یاد_داشت
تو خون بچههای جنوب از روز اول شجاعت ریختن؛ قبول. اصلاً برای بچههای جنوب چهارتا صدای بمب که ترسی نداره؛ قبول. همین بچههای جنوب بودن که هشتسال رو سرشون آتیش میریخت و دستخالی وایسادن؛ قبول. بچههای جنوب سختی کشیدهان و پوستشون کلفت شده که نه آب داشته باشن نه هوا نه ترس از جنگ؛ قبول. بچههای جنوب اسطورهی این سرزمینند و همهاش قبول. اما جوابِ با صدای انفجار بغلگوش از خواب پریدن بچهی سرطانی جنوب و دلشورههای مادرش این نیست که بهش بگی تو بچهی جنوبی پس محکم وایسا. بچهی جنوب و شمال نداره. بچهی جنوب و بالاشهر تهرون نداره. جنوب و بچههاش رو ما قبل از اینها، به استقامت و مقاومت شناختیم. به اینکه جهانآراها و علی هاشمیها و تنگسیریهاش دنبال این بودند که هر حرکت دشمن رو با تو دهنیِ بزرگتری جواب بدن تا خودش رو جمع کنه. ما بچههای جنوب رو به سر نترسشون شناختیم که دشمن رو به زانو درآوردند؛ نه به زمزمههای ناشناخته و مبهم. بچههای جنوب الگوی هشتساله -و حتی بیشتر- این مردمند. الگویی که از دل مردم بیرون میاد و برای حکمرانان و مسئولینِ این مردم ضروریترینه. از جگرداریِ بچههای جنوب حرف نزنید، اگر نمیتونید مثل اونها جگر داشته باشید!
«دیوان سرنوشتم چون نسخههای خطی
هرچند بد نوشته است اما غلط ندارد»
- اشرفی مازندرانی