«دل سپردن خوب بود اما برای دیگران
ما فقط دل داشتیم، آن هم به تاراج تو رفت»
#ریحانه_شیرازی
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
14050426_متن_کامل_پیام_رهبر_معظم_انقلاب_دربارهی_حماسه_عظیم_بدرقه.pdf
حجم:
148.1K
📖 متن کامل پیام رهبر معظم انقلاب دربارهی حماسه عظیم بدرقه آقای شهید ایران و تبیین مسائل مهم کشور
🔗 rahbar.ir/s/1590
💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir
هیچوقت آدم اکسپلورگردی نبودهام. حتی مدتهاست جز از طریق وب وارد برنامه نمیشوم. بیشتر وقتها هم اصلاً یادم به آن نیست. از این که مغزم را با ویدیوهای چندثانیهای پر کنم تا روز، ورد زبانم و شب، خواب چشمانم بشود هم بیزارم. حالا این روزها، از وقتی دوباره میشود به آن سری زد و خبری گرفت، صفحه را که باز میکنم، پر میشود از عکسها و ویدیوهای آدمهای مختلف و ماجراهای ضد و نقیض. یکی دارد خوانندهای که "طرف درست تاریخ" ایستاده را به باد حرف و استدلالهای کودکانه میگیرد. یکی بازیگر یا بلاگری است که از عقیدهای که به ظاهرش نمیخورد دفاع میکند. یکی همهچیز را قاطی کرده و جمع بین ارادت به رهبر شهید و هر ادا و اصولی را امکانپذیر میداند. یکی دیگر با ترفندهای به خصوصش توجه و نگاه مخاطب را دنبال خودش میکشد. یکی بلاگر پولی است و تا میتواند به وطن لگد میزند و زندگی مادی بهتری با بیوطنی میسازد. ویدیوی بعدی میکاپآرتیستی است که تا دیروز پای حمله به جنوب حرکات موزون میرفته و امروز برای همان جنوب خطوط غم و دلنگرانی روی صورت و سینهاش میکشد و شگفتا.. در تمام این اتفاقات و رفت و برگشتها، یکی آمده، یکی رفته، یکی از اول بوده، یکی از میانهی راه برگشته، یکی نبوده و حالا خودش را رسانده. اما اینها هیچکدام آنقدرها هم مهم نیست. مهم نیست در برابر آنچه که یکی درمیان وسط اینها میبینم و دستهبندی افکارم را بههم میریزد. حالا نسبت به قبل، بیشتر اکسپلورم پر میشود از آدمهایی که قبل از این اتفاقات، یک گوشهی عالم در حال زندگی و بندگی بودهاند و حالا برگزیده شدهاند. وسط رفت و برگشت آدمهای حیران و مترسکهای مسخره و عروسکهای بزککردهی این آشفتهبازار که هر طرفش آهنگی و صدایی بلند است -که امروز هست و فردا نیست- یک عده وارثان حقیقی جاودانگی شدهاند و انگار تعدادشان از قبل خیلی بیشتر شده است. میبینم که خانم حائری از پسر شهیدش، محمدمهدی نجابت ویدیو میگذارد و من غرق میشوم. غرق آن شب که خانم حائری را وسط جمعیت دیدم، قبل از روضه خودم را به او رساندم و از روی باز و سینهی گشاده و خُلق لطیف و تواضع بیحدش خجالتزده شدم. ویدیوی بعدی شهید علیرضا خلج است و چه سنش کم است.. و من غرق میشوم. آن یکی از من هم خیلی کوچکتر است.. و من غرق میشوم. در مِن المؤمنینَ رجالٌ صَدَقوا غرق میشوم. در فکر واماندگی خودم و آدمهای دور و بر، غرق میشوم. در غصهی سرگرمیهای ساختگی که هرکدامش برای تباهی تمام عمر یک نفر کافیست غرق میشوم...
من آدم خوبی نیستم و خیال هم ندارم از تمام آنچه فکر میکنم و آنچه هستم پرده بردارم. اما یک چیزی را خوب میفهمم این روزها و فکر میکنم همه باید بدانند، همه باید احساس کنند و کسی نباید باشد که از این «بانگ جرس کاروانی» بیخبر مانده باشد. که دنیا دیگر محل تعلل و تردید نیست. همهچیز سرعت گرفته و با تمام توان، آدمها را از چرخهی غربال به بیرون پرت میکند. اتفاقات پشت سر هم رخ میدهد و ما فرصتی برای مشغول بودن با آدمهای کوچک و رخدادهای سطحی و در سطح ماندن نداریم. راه، روشنتر از همیشه و انتخاب آزادانهتر و راحتتر از همیشه است..
#یاد_داشت
مُراسلات
هیچوقت آدم اکسپلورگردی نبودهام. حتی مدتهاست جز از طریق وب وارد برنامه نمیشوم. بیشتر وقتها هم اص
موقعیت: «فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ...»
هدایت شده از •| مَلْجَأ |•
بخوایم از حضرت، حرف بزنیم باهاشون.. از عالمی پرسیدند چرا نمیتونم امام زمان رو ببینم؟ چیکار کنم نصیبم بشه دیدار با معرفت؟ جواب دادند از حضرت بخواه.. از ته دلت بخواه .. آدمی که اهل تزکیه نفس باشه، آدمی که ارتباطش رو با خدا و قرآنش حفظ کرده، هر خواستهای که از امام حیّ و حاضرش داشته باشه شنیده میشه.. امام زمان ما رو میشنوند، ما رو میبینند، به احوال ما آگاه اند، امامِ زمانمون اند :) بخوایم ازشون که از کل دنیا هیچ نمیخوایم جز نگاه شما ؛ که سعادت یعنی همین :)
من خواستهام که دعبلَت باشم و بس
آوارهی کوی و بیدِلَت باشم و بس
وقتی شعرا به صف، صله میگیرند
من هم نَفَسی مقابلت باشم و بس
#ریحانه_شیرازی
/به وقت چهلویکمین شب شعر عاشورا
مُراسلات
این کدام خاصیت است کربلاء را؟ که چون اندر آن باشی، خیالیست مبهم و رؤیاییست شیرین. و چون بازگردی، ا
شاید اگر میدونستم سال دیگه نگاهم به گنبدت نمیافته، بیشتر بهت خیره میشدم. شاید اگه میدونستم توی این شهر نفس کم میارم و با این حال باید دور از تو ادامه بدم، بیشتر توی هوای حرمت نفس میکشیدم. شاید اگر میدونستم اینطوری میشه، هیچوقت از پیشت برنمیگشتم. شاید... نمیدونم. ببخشید. حدیث دلتنگیه. شب که میشه فرصت میکنم اشکهایی که توی روز خودشون رو قایم میکنن، روی دامنت بریزم. آخه من سرم رو قبل از این زیاد رو دامنت گذاشتم. طعم آغوشت رو چشیدم. وقتی من رو دعوت کردی و توی آغوشت پناه دادی که اگر به هرکسی از اهل عالم حتی اطرافیانم حال و خیالم رو میگفتم، من رو طرد میکردن و هیچوقت دیگه فکرشون درموردم درست نمیشد. من فهمیدم «ما را بقیه پس زده بودند هزار بار / ما را حسین بود که آدم حساب کرد» یعنی چی. من فهمیدم «ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا / حلوا به کسی ده که محبت نچشیده» یعنی چی. یه ذره از شیرینی اون حلوای محبتت اومده زیر زبونم که حالا اینطور بیتابم. و الّا من رو چه به گفتن این حرفها توی یه جمع عمومی؟ اینها باید سیاههی دفترم میشد. مثل بقیهی نامهها و درددلهام برای تو. نمیدونم، شاید قراره این سند آشفتگی ما باشه. شاید یکی اون لحظه که مقابلت قرار گرفت، اسم من رو هم آورد و تو یاد من افتادی که از اون دلدادهام چه خبر؟ نه.. این چه حرف خلافیه. مگه میشه شما از حال ما بیخبر باشی؟ هرگز. حالا فقط یه چیزی میمونه. اونم اینکه پارسال وقتی روبهروت قرار گرفتم، اون سحر آخر گفتم که من هروقت کارد به استخونم رسید و درمونم هیچجا نبود، من رو دعوت کردید پیش خودتون. یا رسوندید به روضههاتون. حالا محرم گذشته، من روزها و شبهای روضه رو پشت سر گذاشتم ولی درمان نشدم. از کربلاء هم که دور افتادم. بگو درمان اینبارم چجوری از بین دو دست مهربونت میرسه؟ آخه من یقین دارم به رحمت واسعهات. من، عاشق اینم که با این اسم صدات کنم: یا رحمت الله الواسعه... یا اباعبدالله...