پیچیده عطر و بوی تو در هر طرف، حسن(ع)
باید نشانی از تو بگیرد شرف، حسن(ع)
«از هر زبان که میشنوم نامکرر است»
از کربلا، بقیع، مدینه، نجف "حسن(ع)"
#ریحانهشیرازی
تنها چیزی که دربارهٔ ایشان میتوانم بگویم این است:
امام رضا علیهالسلام اقیانوسی است که باید در او غرق شد؛
باید در او غرق شد تا به الله رسید.
#ذکریات
گوشهی صحن انقلاب، رو به گنبد ایستاده بودیم. مریم، تلفن به دست مشغول صحبت بود. من، میچرخیدم و کاشیکاریها را نگاه میکردم که چشمم افتاد به سنگهای سفید مرمر با خطوط خاکستری. روی خطوط ریز شدم و دیدم به خط عربی، کسی اسامی چندین نفر را نوشته: فاطمة مريم نور علي ثور حسين... و چند ردیف اسمها را ادامه داده بود و سنگهای سمت چپ را هم بینصیب نگذاشته بود. تلفن مریم که تمام شد، دستش را گرفتم و با خنده یادگاریها را نشانش دادم. انگار نامها را روبهروی گنبد نوشته بود تا صاحبان نامها، از امام نور بگیرند. محو سنگها بودیم که صدایی پشت سرمان پیچید: «معلوم نیست اینها کی بودند که سوختند و آمدند اینجا.. این یکی! معلوم نیست خاک کی بوده.. همهی ما بعد مردن خاک میشویم و معلوم نیست خاکمان کجا برود؛ خوشا به حال اینها که آمدند اینجا.. این یکی که آبی خوشرنگ است، خوش به حالش! معلوم نیست این چه آدم خوبی بوده! آن دیگری، آن تکهی کاشی...»
مرد میانسال، لاغر، با مویی بیشتر سفید، چهره و چشمانی روشن، که نگاهمان نمیکرد و مبهوتِ کاشیکاریها، روایت انسانها را میگفت..
چشمهایم بیاختیار میبارید. دوست میداشتم برای تمام عمر پشت نگاه عارفانه و هنرمندانهی پیرمرد بنشینم و چنین لطیف باشم. مریم سری به واکنش تکان میداد و بغض پشت چشمهایش را نگه میداشت که سخنان پیرمرد را بفهمد. و من، میباریدم؛ بیاختیار، گُر گرفته و برافروخته. پیرمرد، بغض داشت اما محکم میگفت. رو به گنبد، درحالی که نیمهی چپ تنش به ما بود، سفارشمان کرد به امام رضا.. ما و نسل ما را..
*/خوش به حال کاشیِ حرمت
روبروی تو که ایستاد، رنگش پرید، بینور شد. چادر مشکیاش را تنگتر گرفت و صورتش را از دید مردم پنهان کرد. گفتند عجب ماهی! صورتش سرخ شد. اسمش را گذاشتند ماه گرفته، ماه خونین، ماه...
از خودش که پرسیدم، اسم تو را آورد. اسم مناجاتهای شبانهی مرا. گفت آنقدر نگاهش کردم و در آینهی روی او، تو را یاد کردم، شمع شد، آب شد، سرخ و سیاه شد.
امشب که با تو میگفتم که چونان ماهی، ماهِ خجل پایین آمد، پشت پنجرهام دو انگشت کوبید و آهسته دم گوشم گفت: بلانسبتِ او! بلاتشبیهِ ماه..
*/خسف القمر..
انگار قسمت نیست رویَش را ببینم
این ماه هرشب چهره میپوشانَد از ما..
#ریحانهشیرازی
ایمانِ نیمهجان برخی مردم را باید زیر چرخ اقتصاد غربی جستجو کرد. اقتصادنادانهایی که چوب لای چرخ پیشرفت مملکت گذاشتند و دولتمردانی که -احتمالا!- به عمد دنبال ناراضی کردن مردم هستند. باید فرهنگ پولدوستی و پولپرستی، فرهنگ مصرفگرایی و اسراف را، باید همین کراواتیهای ادکلنزده را قاتل ایمانِ برخی مردم دانست.
عدم کار فرهنگی و غیره و ذلک همه علتند. اما در برخی موارد، علت همین است. و درود خدا بر او فرمود «از دری که فقر وارد شود، از در دیگر ایمان بیرون میرود.»
جامعه زنجیره است و همهی ما در وضع موجود، مقصریم. سرمایهدار یکجور، سیاستمدار یکجور، فرهنگبانان و خانواده و آحاد مردم، جور دیگر!
#إنتبهوا...
یه بار یه جا نوشته بودم؛
من حتی به شما فکر هم که میکنم خیالم خوشبو میشه!
کاش اخلاقم رو، همهی وجودم رو معطّر به خودتون کنید.
*/یا أباالاُمّة، یا رسولالله [ص]
به رسمیترین شکل ممکن، و با مجوز دولتی، برنامههای رقص و کنسرت انواع آهنگ، به اسم وحدت[!!!] و جشن میلاد اهل بیت[!!!] برگزار میشود.
تقبل الله منکم جمیعاً!
میگفت به تاوان کدامین گنه از ما
اینگونه پریشان و سراسیمهی عشقیم..؟
#ریحانهشیرازی
ترکیب شب و جاده، وهمیست خیال انگیز
این رحلت مستان است، در بادهی ما پر ریز
«گر شوق حرم باشد سهل است بیابانها»
هان! نوبت دیدار است از بستر خود برخیز
چون یار طلب کردهست، گر یار نظر کردهست
از گور به پامان کن، چون لحظهی رستاخیز
از خویش گریزان و درمانده و نومیدیم
دیدار تو امّید است، ایوان تو دستاویز
*/در رثای دلتنگی برای جادهای که به شما میرسد..
#ریحانهشیرازی