دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بود
و بهار بود و پنجره باز...
استاد شفیعی ِکدکنی رو به ما دانشجوها:
خاک بر سر دانشجویی که عاشق نشود همین!
تردید نکن که نوری هست؛
شاید چندان نباشد که گفتهاند، اما آنقدر هست که از پس تاریکیات برآید.
چیزی در چشمان او هست که من قادر به وصف و بیانش نیستم.
نگاه او مرا در هم میشکند،هندسه زندگی من را به هم میریزد، مرا از خود بی خود میکند،مرا به وجد می آورد، باعث گرفتگی زبانم میشود.
نمیدانم چه چیزی در چشمان او هست که میخواهم مدام بر من نظر کند، من نمیتوانم نگاه تو را با کسی شریک شوم.
در نگاه تو چه بود که وقتی بار اول بر من نگاه کردی قلبم به لرزه افتاد؟
تو با من چه کردی؟
- مترسک
حالا که فکر میکنم، سند ماه های طولانی ای از زندگیم به نام توست و این حرف کمی نیست.
این بار تا بالاخره یکی از ما بمیرد، خدانگهدار
- مترسک.