.ریتاء.
+یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری که مرا یاد کند دیدهام خیره به ره ماند و نداد نامهای تا دل
مادر، این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاک کنم از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست به جز زندانم
تا دوچشمش به رخم حیران نیست
به چکار آیدم این زیبایی
بشکن این آینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
در ببندید و بگویید که من
جز از او از همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا؟ باکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که بیغام از کیست
گر از او نیست، بگویید آن زن
دیرگاهیست، در این منزل نیست
-فروغفرخزاد
هدایت شده از شمع نوریکا' NORICA-
جز قند لب یار که آرامش جان است
هر قند که خوردیم زیادش به زیان است
+آرزوییست مرا در دل
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک و فغان خواهد
به خدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایهی آزارش
شب در اعماق سیاهی ها
نه چو در هالهی راز آید
نگران، دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز آید
سایهای تا که به در افتد
من هراسان بروم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر
-فروغفرخزاد