+آرزوییست مرا در دل
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک و فغان خواهد
به خدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایهی آزارش
شب در اعماق سیاهی ها
نه چو در هالهی راز آید
نگران، دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز آید
سایهای تا که به در افتد
من هراسان بروم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر
-فروغفرخزاد
آن آتشی که در دل ما شعله میکشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
به ما که سوختهایم از شرار عشق
نام گناهکارهی رسوا نداده بود
-فروغفرخزاد
هدایت شده از شمع نوریکا' NORICA-
مآدرمگفتبگُوکیستکهمعشوقهیِتوست؟
اسمزیبایِتورازیرکتکلُودادم...،
بی تو هر روز مرا ماهی و هر شب سالی ست
شب چُنین روز چُنان آه چه مشکل حالی ست
-هلالیجغتایی
.ریتاء.
+آرزوییست مرا در دل که روان سوزد و جان کاهد هر دم آن مرد هوسران را با غم و اشک و فغان خواهد به خدا
همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را جوید
زین همه کوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گوید:
"زن بدبخت دل افسرده
ببر دمی از یاد او را
این خطا بود که ره دادی
به دل، آن عاشق بدخو را
آن کسی را که تو میجویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن! او یار دگر دارد."
لیکن این قصه که میگوید
کی به نرمی رودم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
میروم تا که عیان سازم
راز این خواهش سوزان را
نتوانم که برم از یاد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع، ای شمع! چه میخندی؟
به شب تیرهی خاموشم
به خدا مردم از این حسرت
که چرا نیست در آغوشم : )
-فروغفرخزاد