رحمت به شیر مادر آن شاعری که گفت
زینب خود علی ست؛ ملقب به زینب است
#شهادتحضرتزینبسلاماللهعلیها
‹مُصحَف›
گوشه ای دنج در خیابانی،کتابخانه ای هست ؛
سرشار از کتاب هایی که میتواند حکایتی باشد از خیلی از چیز ها..
تا زمانی که باران بند بیاید،پناه میبری به کتاب های درون مغازه
در را که باز کردی ،صدای زنگوله ای فروشنده را با خبر میکند از وجودت..
به هم سلامی میکنید ،و تو مشغول میشوی به گشتن قفسه ها،برداشتن کتاب ها،ورق زدن کتاب ها،موقع ورق زدن مشامت پر میشود از عطر خوش کاغذ های کاهی..
آنقدر غرق در مبحث کتاب ها میشوی که متوجه گذر زمان نیستی
ناگهان سرت را بلند میکنی،متوجه چراغ های روشن کتابخانه،وتاریکی آسمان میشوی..
با ترس نگاهی به فروشنده می اندازی که نکند عصبانی باشد
لبخند گرمش را هدیه ی نگاه هولناکت میکند..
با خود میگویی عجب مسئول صبوری!
دیگر باران بنده آمده و میتوانی به راهت ادامه بدهی،باید از کتاب ها دل بکنی!
با فروشنده خداحافظی میکنی و راهیِ خیابان میشوی.
بوی نم خاک و سیاهی آسمان،تصمیمت را عوض میکند..
مقصدت هرجا که بود،تغیر میکند و اینبار مقصد خانه ی مادر جان است!
سوار تاکسی میشوی و به سمت خانه اش حرکت میکنی...
#اندکیرهایی !