- با آنان که ناامیدت کرده بودند چگونه تا کردی ؟
+هیچ ، گذشتم .
انگار که هرگز نبودهاند ..
یه روزهایی هست که میایستی وسط زندگی ، یه نگاه میندازی به عقب و میبینی چه چیزهایی رو از دست دادی ، چه چیزهایی رو تحمل کردی و چقدر خودتو به این نقطه کشوندی .
اون وقت به خودت میگی : " دیگه بسه "
بسه از دویدن دنبال آدمایی که هیچوقت نبودنت براشون حس نشده . بسه از قانع کردن خودت که این راه درسته ، در حالی که همیشه ته دلت میدونستی نه .
اون حسای لعنتی که همیشه ته وجودم بودن ، حالا بهم لبخند میزنن و میگن :
" دیدی ؟ حق با ما بود "
از یه جایی به بعد ، دیگه وقتشه از نو شروع کنی . وقتشه خودتو از همه افکار منفی جدا کنی ، حتی از افکار منفی ذهن خودت .
وقتشه بگذری از آدمایی که نبودشون شاید بزرگترین لطفی باشه که بهت میکنن .
یه جایی باید به خودت بگی :
آره ، زخمی شدم ، ولی زخمها قویترم کردن .
این منِ جدیدم . بدون منت ، بدون وابستگی و بدون ترس .
مُشتاق إِليك
اینهمه رنج کشیدیمُ نمیدانستیم ، که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست ..
هجران که میدونی چیه ؟ هجران دیگه .. من از جان کاه بودن دوری بسیار سروده ام ، از هجرانِ کلمات به فراموشیِ تو .
به اشارتی ، بی صدا گریستم .
مگر میشود دلی سپردُ دلی راهی کرد ؟ مگر میشود ؟
نه ! تنها نمانده ام .. سکوت در خانه مانده ، آن دست نوشتهات مانده که گَه گاه اشک هایم رویش سرازیر میشود ، من هم آب میشوم ، مثل برف روی شانه های کلاغ ..
طاقت میآورم ..
تنها نمانده ام ..
بیا یکم عامیانهتر برات بگم ؛
اینا گفته های قبلنم بوده اگه یادت بیاد ..
به ماه خیره میشم ، دیگه باید بخوابم ، دارم چُرت میزنم ، کاش میشد فکرامو برات بفرستم که یه روز ، تمومش پر از تو بود ، هنوزم هست ..
برام بنویسُ تنهام نزار ، افکار بدی خستم کردن ..
الانم به یادِ خاطره های قشنگ میرم اون آهنگ آقایِ شجریان رو گوش میدم .
همونی که میگفت : جهان بس فتنه خواهد دید ، از آن چشمُ از آن ابرو ..
برام بنویسُ تنهام نزار ..! :)
گریه کردن نشون دهنده این نیست که تو ضعیفی ، از زمان تولد ، همیشه یه نشونه بوده از اینکه زندهای ..
هیچی نمیتونه آهن رو از بین ببره ، جز زنگِ خودش .
تو هم همینطوریای ؛ هیچکسی نمیتونه نابودت کنه ، جز طرز فکرت .
بیشتر آدما به خاطر نداشتن استعداد یا فرصت زمین نمیخورن ، به خاطر این میبازن که شک ، ترس و فکرای منفی آروم آروم از درون خوردهشون میکنه . فشار آدمِ قوی رو نمیشکنه ، این " خود تردیدیِ " که خوردش میکنه .
ذهنت رو مثل باارزشترین داراییت مراقبت کن ، چون وقتی اون ضعیف بشه ، بقیه چیزا هم دنبالش میریزن .
رشدت از اون لحظهای شروع میشه که دست از جنگیدن با دنیا برمیداری و شروع میکنی درست کردنِ درونِ خودت ..