«همیشه خواستی از بارِ اندوهم بکاهی،
اما رنج واقعی،
اندوهی بود که در چشمانِ خودت پنهان کرده بودی.
روزت مبارک مادر🤍.»
میگفت:
در فروپاشی هايم، اشكى نريختم و
حالا براى گير كردن لباسم به دستگیره ی در زار مىزنم، طورى كه انگار هيچ راهى براى بيرون آمدن نيست؛
اين حاصل ناديده گرفتن رنجى است كه بايد در آغوش میگرفتمش.
پرسید: او هم تو را میخواست؟
به اندازهی یک قرن سکوت کردم.
و سپس گفتم:هیچوقت مطمئن نشدم.
Nowhere,
وقتی به این فکر میکنم که چقد دلمو شکوند و من چقدر دوسش داشتم.
و گاهی عزیز من؛ دلت از کسی میگیرد
که میپنداشتی با تمام آدمهای دورت فرق دارد.