eitaa logo
کوه عدالت
88 دنبال‌کننده
41 عکس
25 ویدیو
1 فایل
Mount of justice راه ارتباطی: @Mountofjustice13 تبلیغات <——>متقابل کپی مطالب با ذکر منبع ویراستی👇 https://virasty.com/MHZ11013 روبیکا👇 @mountof_justic
مشاهده در ایتا
دانلود
آمدم ببینمت؛ همچون مسافری که تمام راه را با نام زیبایت قدم زده باشد. آمدم تا در نگاه چشمانت، نشانی از آسمان پیدا کنم، اما دریغا... در را گشودم و سکوت به استقبالم آمد. باد میان شاخه‌ها می‌گشت و ردی از تو را جست‌وجو می‌کرد، اما تو در هیچ گوشه‌ای از این جهان پیدا نبودی... آن لحظه بود که فهمیدم اشتباه از من بود. تو را در خانه‌ها و کوچه‌ها و حتی در مساجد می‌جستم، در حالی که جایت همیشه دورتر از چشم‌هایم بود. تو از جنس حضور بودی، نه از جنس دیدار. آمده بودم ببینمت، اما نیامده بودم که پیدایت کنم؛ آمده بودم که بفهمم چقدر به تو محتاجم. و چه تلخ و چه شیرین، که در همان نبودنت از همیشه به من نزدیک‌تر شدی. حالا هر وقت دلتنگت می‌شوم، به جای آنکه به جست‌وجویت بروم، در دل خود می‌نشینم؛ شاید چون فهمیده‌ام گاهی محبوب، در اوج غیبت، آشکارترین حضور را دارد. https://eitaa.com/mountof_justice
چشم مجنون چو بخفتی همه لیلی دیدی مدعی بود اگرش خواب میسر می‌شد https://eitaa.com/mountof_justice
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا صورت پيوند جهـــــــــــــــان بود علي بود تا نقش زمين بود و زمــــــــان بود علي بود عید غدیر مبارک🎆🎇🎉 https://eitaa.com/mountof_justice
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی ما هیچ وقت به این احتیاج نرسیدیم،شاید یکی از بزرگترین دلایل این باشه که خیلی خودمون رو قبول داریم! https://eitaa.com/mountof_justice
🕊️چه باک اگر همه رفتند و دور من خالی‌ست کسی که دار و ندارش علی‌ست، تنها نیست https://eitaa.com/mountof_justice
امروز صبح، پیش از آنکه خورشید پرده‌ی شب را کنار بزند، بیدار بودم. سکوت اتاق را به گوش جان می سپردم و گمان می‌بردم که جهان هنوز در خواب است. اما بعد، فهمیدم بعضی چشم‌ها گاهی زودتر از سپیده دم بیدار می‌شوند، اما قرار نیست همیشه سخنی بگویند. تو بیدار بودی... این را از روشنایی نامحسوسی که در گوشه‌ی دلم افتاده بود فهمیدم. انگار که از کنار پنجره‌ی روحم گذشته باشی و عطر حضورت لحظاتی در هوا مانده باشد. نمی‌دانم چه حکمتی در این خاموشی نهفته است. گاهی محبوبم نیز پاسخ نمی‌دهد. من نه از سکوتت دلگیرم و نه از فاصله، اما نمیدانم چه شده است. فقط عجیب است که آدمی بداند کسی در همین حوالی بیداری نفس می‌کشد، اما سهمش از آن حضور، تنها سکوت باشد. شاید عشق همین باشد؛ نه رسیدن به صدا، بلکه گوش سپردن به خاموشی کسی که دوستش داری. و من امروز صبح، تمام دعاهایم را در همان سکوت شنیدم... در همان لحظه‌ای که تو بیدار بودی، اما با من هیچ سخن نگفتی. https://eitaa.com/mountof_justice
منم آن شیخ سیه‌روز که در آخر عمر لای موهای تو بشناخت خداوندش را سال‌ها گمان می‌کردم راه خدا از میان کتاب‌ها می‌گذرد؛ از میان شب‌های بلند عبادت، از میان واژه‌های دشوار و اندیشه‌های دور. عمری در پی نشانه‌ها دویدم و هر بار چیزی یافتم که شبیه حقیقت بود، اما خود حقیقت نبود. تا آن روزی که تو آمدی. تنها با لبخندی که آرامش داشت و نگاهی که آدمی را به خویشتن بازمی‌گرداند. آن روز فهمیدم بعضی رازها را نمی‌توان در مدرسه آموخت و بعضی حقیقت‌ها را نمی‌توان در کتاب ها نوشت. گاهی خدا خود را در ساده‌ترین جلوه‌های آفرینش پنهان می‌کند؛ در مهربانی یک نگاه، در لرزش یک صدا و در پیچ‌وتاب چند تار مو که بر پیشانی محبوب ریخته است. من سال‌ها به آسمان خیره بودم و از زمین غافل. نمی‌دانستم همان خدایی که در محراب دنبالش می‌گردم، نشانی از جمال خویش را در دل یک انسان به ودیعه نهاده است. تو را که دیدم، عبادت برایم معنای دیگری گرفت؛ نه آنکه تو را به جای خدا بنشانم، بلکه از تو به سوی او راه یافتم. اکنون اگر از من بپرسند حاصل آن همه جست‌وجو چه بود، خواهم گفت: کسی که عمرش را در پی شناخت حقیقت گذراند، سرانجام در آینه چشمان کسی، ردّ پای معشوق ازلی را دید. و چه شگفت که گاهی راه آسمان از قلب یک انسان می‌گذرد. منم آن شیخ سیه‌روز که در آخر عمر، تازه فهمید هرچه می‌جستم، در پس پرده‌ای از عشق پنهان بوده است؛ و لای موهای تو، نه فقط تو را، که خداوندش را نیز شناخت. https://eitaa.com/mountof_justice
سلام! من در بازار اجتماعی باسلام یک غرفه دارم به‌نام کوه عدالت. می‌تونین محصولات من رو اینجا به صورت آنلاین ببینین و بخرین که شامل کتاب و محصولات فرهنگی میشه که البته فعلا تنها کتاب موجود هست: https://basalam.com/mount-of-justice
از در حسینیه که بیرون آمدم، شب آرام‌آرام روی شانه‌های شهر درحال نشستن بود. ندای آخرین «یا حسین» هنوز در هیاهوی ساکت کوچه‌ها سرگردان بود و من احساس می‌کردم چیزی از وجودم جا مانده است؛ انگار میان آن اشک‌های بی ریا، تکه‌ای از دلم را به صاحب این عزا سپرده باشم. محرم همیشه عجیب بوده است. آدم از خودش گرفته می‌شود و باز به خودش بازگردانده می‌شود. در روضه، وقتی نام حسین علیه‌السلام می‌آید، پرده‌های بسیاری کنار می‌رود؛ پرده‌هایی که تمام سال های زندگی میان ما و حقیقت کشیده شده است. آن‌جا می‌فهمی که عشق، نه آن چیزی است که به وصال ختم شود، بلکه آن است که تو را بسوزاند و در عین سوختن، روشن‌ترت کند. در راه بازگشت به خانه، باد خنکی از میان درختان می‌گذشت. خیابان‌ها خلوت بودند اما در هیاهو، هیاهویی از جنس سکوت. و چراغ‌ها مثل ستاره‌های خسته بر روی زمین نشسته بودند. دلم می‌خواست راه تمام نشود. دلم می‌خواست همین‌طور در شب قدم بزنم و به کسی فکر کنم که هرچه بیشتر از او دور می‌شوم، بیشتر حضورش را حس می‌کنم؛ همان کسی که گاهی در سکوت فاصله‌ها نزدیک‌تر از همیشه است. بعضی دوست‌داشتن‌ها عجیب‌اند. نه می‌توانی نامی بر روی آنها بگذاری، نه می‌توانی از آن‌ها دل بکنی. فقط گوشه‌ای از قلبت می‌نشینند و بی‌آنکه حرفی بزنند، تمام جهان را تغییر می‌دهند. گاهی خیال می‌کنی که شاید اصلاً دیده نمی‌شوی، شاید حضورت به چشم نمی‌آید، شاید اگر نباشی نیز چیزی از دنیا کم نخواهد شد؛ اما بعد در روضه حسین علیه‌السلام می‌فهمی که ارزش عشق به دیده‌شدن نیست. ارزشش به ماندن است؛ حتی اگر هیچ پاسخی در کار نباشد. امشب، در تاریکی راه خانه، به این فکر می‌کردم که کربلا سرزمین عاشقانی بود که برای دوست داشته شدن نجنگیدند؛ بلکه برای دوست داشتن جنگیدند. آنان نماندند تا محبوب به سویشان بیاید؛ رفتند تا خود را به محبوبشان برسانند. و من، با چشمانی که هنوز از اشک روضه نمناک بود، زیر لب گفتم: «یا حسین... عشق حقیقی همان عشقی است که از کربلا آغاز می‌شود و تا خدا ادامه دارد.»  و شب، آرام‌تر از همیشه، مرا تا خانه همراهی کرد. انگار تمام کوچه‌ها به یک مقصد می‌رسیدند؛ به جایی در عمق دل، آن‌جا که هنوز صدای روضه می‌آمد و چراغی خاموش نمی‌شد.   https://eitaa.com/mountof_justice
ای عبدالله... نامت که می‌آید، دل میان خاک و خون کربلا گم می‌شود. تو نه فرمانده سپاه بودی و نه خطیب میدان؛ تو کودکی بودی که هنوز عطر کودکی از سویت به مشام می‌رسید، اما خدا... خواست عظمت عشق را در قامت کوچک تو به تاریخیان نشان دهد. آن روز که خیمه‌ها در آتش مصیبت می‌سوخت و عمویت حسین علیه‌السلام تنها مانده بود، دل کوچک تو طاقت نیاورد. از میان دستان عمه زینب علیهاالسلام گریختی؛ نه برای بازی کردن، نه برای تماشاگر بودن، بلکه برای دفاع از امام زمانت. چه کسی باور می‌کند کودکی چنین عاشق باشد و عاشقانه زندگی کند؟ با پاهای کوچکت دویدی؛ اما با قلبی بزرگ‌تر از همه مردان تاریخ. خود را به حسین رساندی و میان او و شمشیر دشمن ایستادی. گویی تمام فرشتگان آسمان در همان حوالی به تماشای تو ایستاده بودند. وقتی آن ملعون شمشیرش را فرود آورد، دست کوچک تو سپر عمویت شد. چه رازی در آن دست بریده نهفته بود که قرن‌هاست دل‌های عاشقان را می‌لرزاند و باز هم خواهد لرزاند؟ تو درد را تحمل کردی، اما نگذاشتی حتی لحظه‌ای حسین علیه‌السلام احساس تنهایی کند. ای عبدالله... کاش می‌دانستی هرزمان که نامت برده می‌شود، اشک‌هایم بی‌اختیار جاری می‌شوند، همان طور که در حال نوشتن این دلنوشته جاری اند. تو به ما آموختی که برای یاری حق، سن و سال معنا ندارد آنچه ارزش دارد، بزرگی حقیقی است. تو کودک بودی، اما مردانگی را به تاریخ نشان دادی. قامتت شاید کوتاه بوده باشد، اما نامت از بسیاری قهرمانان بلندتر. عمرت اندک بود، اما جاودانگی را از آن خود کردی. امشب اگر نسیمی از کربلا بوزد، گمان می‌کنم که هنوز صدای قدم‌های تو در میان نخل‌ها می‌پیچد؛ همان قدم‌هایی که برای دفاع از حسین دویدند و تا ابد در مسیر عشق ماندگار شدند. سلام بر تو ای عبدالله بن حسن؛ سلام بر آن دست کوچک بریده؛ سلام بر آن قلب بزرگ عاشق؛ و سلام بر کودکی که در مکتب حسین، معنای حقیقی وفاداری را برای همیشه در تاریخ نوشت. https://eitaa.com/mountof_justice
شب ششم محرم است؛ شبی که بوی جوانی می‌دهد، بوی دلدادگی... شبی که یادمان می‌آورد در مکتب حسین(ع)، عشق، سن و سال نمی‌شناسد. امشب، وقتی نام علی را زمزمه می‌کنم، بیشتر از هرزمان می‌فهمم که دل، اگر به خاندان او گره بخورد، دیگر از هیچ سختی ای نمی‌ترسد. مگر نه اینکه تمام کربلا، روایت عاشقانی بود که برای محبوبشان از جان گذشتند؟ محرم برای من فقط ماه گریه نیست؛ ماهی است برای پیدا کردن خویشتن. ماهی که در میانه روضه‌ها، آدم می‌فهمد بعضی از اتفاقات چقدر بی‌صدا در دل ماندگار می‌شوند؛ آن‌قدر آرام که سال‌ها بعد، هنوز با یادشان، گوشه‌ای از دل لبخند می‌زند. همان خاطراتی که شاید بازگو شوند و شاید با خودمان دفن شود. امشب، زیر پرچم حسین بن علی(ع)، برای همه‌ دعا می کنم؛ برای همان چیز هایی که، یادشان در شلوغ‌ترین لحظه‌های زندگی هم از دل نمی‌رود. و چه زیباست که آدم، در شب ششم محرم، میان روضه‌ی فرزند نوجوان امام حسن(ع)، بفهمد همه چیز را باید به خود حسین و خاندان او سپرد؛ شاید او بهتر از ما معانی را می‌داند... https://eitaa.com/mountof_justice