سلام! من در بازار اجتماعی باسلام یک غرفه دارم بهنام کوه عدالت. میتونین محصولات من رو اینجا به صورت آنلاین ببینین و بخرین که شامل کتاب و محصولات فرهنگی میشه که البته فعلا تنها کتاب موجود هست: https://basalam.com/mount-of-justice
از در حسینیه که بیرون آمدم، شب آرامآرام روی شانههای شهر درحال نشستن بود. ندای آخرین «یا حسین» هنوز در هیاهوی ساکت کوچهها سرگردان بود و من احساس میکردم چیزی از وجودم جا مانده است؛ انگار میان آن اشکهای بی ریا، تکهای از دلم را به صاحب این عزا سپرده باشم.
محرم همیشه عجیب بوده است. آدم از خودش گرفته میشود و باز به خودش بازگردانده میشود. در روضه، وقتی نام حسین علیهالسلام میآید، پردههای بسیاری کنار میرود؛ پردههایی که تمام سال های زندگی میان ما و حقیقت کشیده شده است. آنجا میفهمی که عشق، نه آن چیزی است که به وصال ختم شود، بلکه آن است که تو را بسوزاند و در عین سوختن، روشنترت کند.
در راه بازگشت به خانه، باد خنکی از میان درختان میگذشت. خیابانها خلوت بودند اما در هیاهو، هیاهویی از جنس سکوت. و چراغها مثل ستارههای خسته بر روی زمین نشسته بودند. دلم میخواست راه تمام نشود. دلم میخواست همینطور در شب قدم بزنم و به کسی فکر کنم که هرچه بیشتر از او دور میشوم، بیشتر حضورش را حس میکنم؛ همان کسی که گاهی در سکوت فاصلهها نزدیکتر از همیشه است.
بعضی دوستداشتنها عجیباند. نه میتوانی نامی بر روی آنها بگذاری، نه میتوانی از آنها دل بکنی. فقط گوشهای از قلبت مینشینند و بیآنکه حرفی بزنند، تمام جهان را تغییر میدهند. گاهی خیال میکنی که شاید اصلاً دیده نمیشوی، شاید حضورت به چشم نمیآید، شاید اگر نباشی نیز چیزی از دنیا کم نخواهد شد؛ اما بعد در روضه حسین علیهالسلام میفهمی که ارزش عشق به دیدهشدن نیست. ارزشش به ماندن است؛ حتی اگر هیچ پاسخی در کار نباشد.
امشب، در تاریکی راه خانه، به این فکر میکردم که کربلا سرزمین عاشقانی بود که برای دوست داشته شدن نجنگیدند؛ بلکه برای دوست داشتن جنگیدند. آنان نماندند تا محبوب به سویشان بیاید؛ رفتند تا خود را به محبوبشان برسانند. و من، با چشمانی که هنوز از اشک روضه نمناک بود، زیر لب گفتم:
«یا حسین... عشق حقیقی همان عشقی است که از کربلا آغاز میشود و تا خدا ادامه دارد.»
و شب، آرامتر از همیشه، مرا تا خانه همراهی کرد. انگار تمام کوچهها به یک مقصد میرسیدند؛ به جایی در عمق دل، آنجا که هنوز صدای روضه میآمد و چراغی خاموش نمیشد.
#میم_حاء #دلنوشت #دلنوشته #محرم #امام_حسین
https://eitaa.com/mountof_justice
ای عبدالله...
نامت که میآید، دل میان خاک و خون کربلا گم میشود. تو نه فرمانده سپاه بودی و نه خطیب میدان؛ تو کودکی بودی که هنوز عطر کودکی از سویت به مشام میرسید، اما خدا... خواست عظمت عشق را در قامت کوچک تو به تاریخیان نشان دهد.
آن روز که خیمهها در آتش مصیبت میسوخت و عمویت حسین علیهالسلام تنها مانده بود، دل کوچک تو طاقت نیاورد. از میان دستان عمه زینب علیهاالسلام گریختی؛ نه برای بازی کردن، نه برای تماشاگر بودن، بلکه برای دفاع از امام زمانت.
چه کسی باور میکند کودکی چنین عاشق باشد و عاشقانه زندگی کند؟
با پاهای کوچکت دویدی؛ اما با قلبی بزرگتر از همه مردان تاریخ. خود را به حسین رساندی و میان او و شمشیر دشمن ایستادی. گویی تمام فرشتگان آسمان در همان حوالی به تماشای تو ایستاده بودند.
وقتی آن ملعون شمشیرش را فرود آورد، دست کوچک تو سپر عمویت شد. چه رازی در آن دست بریده نهفته بود که قرنهاست دلهای عاشقان را میلرزاند و باز هم خواهد لرزاند؟ تو درد را تحمل کردی، اما نگذاشتی حتی لحظهای حسین علیهالسلام احساس تنهایی کند.
ای عبدالله...
کاش میدانستی هرزمان که نامت برده میشود، اشکهایم بیاختیار جاری میشوند، همان طور که در حال نوشتن این دلنوشته جاری اند. تو به ما آموختی که برای یاری حق، سن و سال معنا ندارد آنچه ارزش دارد، بزرگی حقیقی است.
تو کودک بودی، اما مردانگی را به تاریخ نشان دادی. قامتت شاید کوتاه بوده باشد، اما نامت از بسیاری قهرمانان بلندتر. عمرت اندک بود، اما جاودانگی را از آن خود کردی.
امشب اگر نسیمی از کربلا بوزد، گمان میکنم که هنوز صدای قدمهای تو در میان نخلها میپیچد؛ همان قدمهایی که برای دفاع از حسین دویدند و تا ابد در مسیر عشق ماندگار شدند.
سلام بر تو ای عبدالله بن حسن؛
سلام بر آن دست کوچک بریده؛
سلام بر آن قلب بزرگ عاشق؛
و سلام بر کودکی که در مکتب حسین، معنای حقیقی وفاداری را برای همیشه در تاریخ نوشت.
#دلنوشته #میم_حاء #محرم #امام_حسین #امام_حسن
https://eitaa.com/mountof_justice
شب ششم محرم است؛ شبی که بوی جوانی میدهد، بوی دلدادگی... شبی که یادمان میآورد در مکتب حسین(ع)، عشق، سن و سال نمیشناسد.
امشب، وقتی نام علی را زمزمه میکنم، بیشتر از هرزمان میفهمم که دل، اگر به خاندان او گره بخورد، دیگر از هیچ سختی ای نمیترسد. مگر نه اینکه تمام کربلا، روایت عاشقانی بود که برای محبوبشان از جان گذشتند؟
محرم برای من فقط ماه گریه نیست؛ ماهی است برای پیدا کردن خویشتن. ماهی که در میانه روضهها، آدم میفهمد بعضی از اتفاقات چقدر بیصدا در دل ماندگار میشوند؛ آنقدر آرام که سالها بعد، هنوز با یادشان، گوشهای از دل لبخند میزند. همان خاطراتی که شاید بازگو شوند و شاید با خودمان دفن شود.
امشب، زیر پرچم حسین بن علی(ع)، برای همه دعا می کنم؛ برای همان چیز هایی که، یادشان در شلوغترین لحظههای زندگی هم از دل نمیرود.
و چه زیباست که آدم، در شب ششم محرم، میان روضهی فرزند نوجوان امام حسن(ع)، بفهمد همه چیز را باید به خود حسین و خاندان او سپرد؛ شاید او بهتر از ما معانی را میداند...
#میم_حاء #دلنوشته #دلنوشت #امام_حسین #امام_حسن #محرم
https://eitaa.com/mountof_justice
در سکوت غریبانه شب هفتم، هنگامی که چراغهای شهر در میان هقهق های بیصدای رباب، رنگ غربت به خود میگیرند، نگاهم به آن گهوارهی خالی نمادین گره میخورد.
عجیب است که آدمی چطور در میان هیاهوی حقیقت های زندگی، دست به دامان نقابهایی رنگین میشود. گاهی با خود میاندیشم، چرا حقیقت، هرچند که تلخ باشد، برایمان اینقدر دور از دسترس است؟ چرا واژهها را به بازی میگیریم و لایههایی از وهم بر چهرهی واقعیت میکشیم؟ بعد با خود میگویم: شاید برای فرار از سنگینی آفتاب حقیقت باشد؛ شاید ترس از این باشد که در برابر شفافیت بیدریغ، چیزی برای پنهان کردن باقی نماند.
اما در این شب، که نگاهها همه به سمت کوچکترین سرباز میدان است، میفهمم که دروغ، نه ابزاری برای حفظ بقا، که حفرهای است برای پنهان شدن از خود واقعی. وقتی که تیر کینه، بیپروا و عریان، حقیقت زلال یک وجود را نشانه میگیرد، دیگر جایی برای پردهپوشی نمیماند. کاش میشد به یاد آن گلویی که جز راستی ننوشید، آموخت که حقیقت، اگرچه به قیمت گلوی کوچک اصغر تمام شود، باز هم از هر بنای بلند پوشالی ای، ایستادهتر است.
آدمی گاهی دروغ میگوید؟!، چونکه یادش رفته است که هیچ نقابی، حتی اگر به ظرافت ابریشم سراب باشد، نمیتواند عمق تشنگی روح را در برابر سرچشمهی حقیقت پنهان کند. شب هفتم است و گهواره خالیست، اما حقیقت، در گوش تاریخ، همچنان بلند و بیپروا، لالایی میخواند.
و کلام آخر :
یا مستعان برس به داد همه ی ماهایی که به استیصال رسیدیم.
#میم_حاء #امام_حسین #دلنوشت #دلنوشته
https://eitaa.com/mountof_justice