بعدِ تو، دیگر هیچ خیابانی معمولی نیست. حتی کوچههای خستهی شهر شبها بوی انتظار میدهند، انگار پنجرهای جایی باز است و کسی هنوز برای آمدنِ کسی بیدار مانده. بعدِ تو، من به چیزهای کوچکی وابسته شدم که قبلاً از کنارشان رد میشدم؛ به بخارِ چای، به صدای قاشق در لیوان، به آهنگی که از خانهای دور شنیده میشود، به چراغی که نصفهشب خاموش نمیشود.
موومان.
بعدِ تو، دیگر هیچ خیابانی معمولی نیست. حتی کوچههای خستهی شهر شبها بوی انتظار میدهند، انگار پنجره
ء.
تو کاری کردی که جهان از "بزرگ بودن" دست بردارد و در جزئیاتش زیبا شود. و عجیبتر اینجاست که آدم بعد از بعضی دوست داشتنها، دیگر مثل قبل تنها نیست؛ حتی وقتی هیچکس کنارش نباشد.
انگار یک حضورِ نامرئی در تمام روز پخش میشود؛ لای کتابها، روی آستین لباس، میانِ مکثهای طولانی، و توی آن لحظهای که بیدلیل لبخند میآید و آدم خودش هم نمیفهمد چرا.
امروز دستم زیر چونم بود و داشتم یه دلِ سیر ماجان رو تماشا میکردم. همینجوری که توی آشپزخونه راه میرفت و مشغول غذا درست کردن بود، انگار تمام خونه باهاش نفس میکشید. یه لحظه درِ قابلمه رو برمیداشت و بخارِ داغ میزد توی صورتش، یه لحظه اخماش میرفت تو هم که نکنه نمکش کم شده باشه، بعد دوباره همون آرامشِ همیشگی برمیگشت توی صورتش. منم فقط نگاهش میکردم. با یه ذوقِ عجیب. از اون ذوقهایی که آدم دلش نمیخواد به زبون بیاره چون میترسه کوچیک بشه.
موومان.
امروز دستم زیر چونم بود و داشتم یه دلِ سیر ماجان رو تماشا میکردم. همینجوری که توی آشپزخونه راه می
بعد نشست روی صندلی، خسته، استکانش رو آورد جلو و قاشق رو انداخت توی چای و شروع کرد آروم آروم چرخوندنش. خدایااا چقدر حسِ خونه میده این صدا. همین صدای ریزِ برخورد قاشق به شیشه. همین بخارِ چای که میره بالا. همین بوی پیازداغی که هنوز توی آشپزخونه مونده. همین نورِ زردِ کمرنگی که افتاده روی دستای ماجان. یه لحظه حس کردم تمام کودکیِ من، توی همین صحنه گیر کرده. توی همین آشپزخونه. همینجا که همیشه غذا حاضر بود، حتی وقتی حالِ ماجان خوب نبود. همینجا که همیشه چای دم بود، حتی وقتی خودش خستهتر از اون بود که روی پا بایسته.
موومان.
بعد نشست روی صندلی، خسته، استکانش رو آورد جلو و قاشق رو انداخت توی چای و شروع کرد آروم آروم چرخوندنش
بعد با خودم فکر کردم بعضی آدما خودشون "خونه"ان. نه چون سقف دارن، نه چون غذا درست میکنن؛ چون کنارِ بودنشون، دلِ آدم آروم میگیره بیاینکه بفهمه چرا. و ماجان، برای من دقیقا شبیهِ همون صدای قاشق توی استکانه، آروم و ساده. ولی اگر یه روز نباشه، آدم میفهمه چقدر زندگیش ساکت شده پس قدر آدمِ "خونه"ای خودتون رو بدونید.