کاش حقیقت داشته باشد آرامش ، آن هم در جهانی دیگر.. شجاعت بزرگی بود زندگی کردن در جهانی که سراسر جنگ ، وداع و زخم است؛ شجاعتی اجباری که ما را فرسود.
— باوان
بهش گفتم؛ میخوام تو زندگی بعدیم درخت چنار بشم که میوهاش پرتغاله، یک درخت چنار با پرتغالهای ترش که وقتی میخوری اشک بریزی، با پوستهای کلفتی که وقتی میخای پوست بکنی انگشتات زخمی بشن و کنار انگشت های زخمیت بسوزه.
چون مردهام، برگورم بنویسید
اینجا نادانی خفته است که اگر خطایای بسیاری کرد بر او ببخشایید که این نخستین بار بود که میزیست.
به آسمان خیره مانده بود.
گفتم: ماه را دوست داری؟
گفت: بله ، و همچنین خورشید و ستارگان را.
اما فکر میکنم بیش از همه ی اینها دریا را دوست داشته باشم.
افسوس ، از غرق شدن میترسم.
گفتم: گمان کنم همهی ما از آن چیز که عاشقش هستیم کمی میترسیم؛ به او خیره ماندم.
بعدها وقتی که بزرگتر شدم نام دخترکم را ایران میگذارم. کلاس اول که رفت کتاب فارسی را برمیدارم و به او دیکته میگویم بنویس دخترکم؛ایران آزاد شد؛ و او هی بپرسد مادر جان دوباره بگو جا ماندم. دوباره به او بگویم ایران آزاد شد. ایران کوچک من،دختر آزاد من بارها بنویس. بنویس در دفتر مشق،در دفتر تاریخ که بالاخره آزاد گشتی..حال میتوانی آزادانه برقصی نور چشمم جای همهی ما و به یاد خواهران و برادرانت برقص و شاد باش ایران دختر زیبای من.
— باوان