هدایت شده از 𝐅𝐞𝐚𝐫
اول اگه جنایی باشه با یه اتفاق هیجانی شروع بشه و بعد بره به گذشته اون اتفاق و شفافش کنه تا در طول داستان مثلا بفهمی چه کسی اینکارو کرده یا دلیلش چی بوده و اون اتفاق هم مبهم نباشه که نفهمی چی به چیه
امیدوارم کمک کرده باشم✨
و اگه مقدور بود براتون باهامون کتابو به اشتراک بزارید بعد نوشتن
آقای ایکس
اول اگه جنایی باشه با یه اتفاق هیجانی شروع بشه و بعد بره به گذشته اون اتفاق و شفافش کنه تا در طول دا
منم نظرمو میدم حالا که همه دارن میگن
به نظر من اول یه سکانس کوچولو از گذشته میاریم که تو چه شرایطی بودن و همه چی آرومه بعد شوووووت میشیم تو آینده که اتفاق هیجانی ای در حال رخ دادنه🤷♂
البته صرفا میخوام به نظر متفاوت باشه وگرنه که نظر های جالب تری که شما هم اشاره کردید هست
نیلو^^
هدایت شده از 𝐅𝐞𝐚𝐫
https://eitaa.com/mrxcollection/1578
بنظر من چون هر کی میخواد یه کتابیو بخونه چند صفحه اولشو یه نگاهی میکنه و اگه اون اولش در حال توضیح باشه شاید جذب نشه که ادامه بده
آقای ایکس
https://eitaa.com/mrxcollection/1578 بنظر من چون هر کی میخواد یه کتابیو بخونه چند صفحه اولشو یه نگاه
من خودم بیشتر خواننده ای رو در نظر میگیرم که داره ادامه میده😅
خودم به شخصه از کتاب هایی که وسطش هی فلش بک میخوره خوشم نمیاد این که هی رشته افکارت پاره بشه و بخوای جای دیگه ای متمرکزش بکنی ⛓بعدا که بر میگردی هم یادت نیاد کی داشته چیکار میکرده که بعدش فلش بک اومده و...
برا همین ترجیح میدم یه خلاصه ی کوچولو چند صفحه ای از گذشته باشه که چیشد که به اینجا رسیدند و بعد برم سراغ روند اصلی کتاب
البته میدونم که خیلی ها فلش بک خوردن رو دوست دارند
این صرفا نظر شخصیمه🤷🏻♂😁
نیلو^^
هدایت شده از Paradox 𓂀
https://eitaa.com/mrxcollection/1564
ما خر کی باشیم نظر بدیم ولی همیشه از یه بخش دارک یا هیجانی مثلا وسط یه اتفاق...داستانای من همیشه یا دارن فرار میکنن یا توی یه مخمصه گیر افتادن بعد فلش بک میخوره به اتفاقات گذشته...
گاهی اوقاتم برای بعضی ها اینکه جزئیات کامل باشه کمک میکنه راحت تر تصور کنن و وارد داستان بشن، مثلا در دور دست های شهر فلان طرفای خیابون فلان کنار جوی فلان فلان خانواده از نسل فلان در عمارت فلان طبق روال روزانه و... ولی خوب یه هو طرفو بیاری تو داستان و به نفس نفس بندازیش به نظرم جالبه البته نظر شخصیه...
من اینطوری به وجد میام...🚬
هدایت شده از گذرزمان
بنظرم شروع کتاب آدما هارو جذب خودش میکنه
دیدید توی فیلم ها اول قسمتی از اینده رو قرار میدن بعد بک میزنن به گذشته و ادامه ی فیلم
ماهم تو نویسندگی میتونیم پرش زمانی و برگشت به حال رو داشته باشیم ژانرش ترجیحا یا جنایی و یا عاشقانه میتونه آدما رو جذب کنه
مثلا ژانر جنایی هست اول راجب یه مکان پر خون جنازه و... بعد بر میگردیم گذشته که چه اتفاقی افتاده بعد میرم زمان حال
شرمندم اظهار نظر کردم پیش نویسنده ی بزرگواری مثل شما واینکه امید وارم منظورمو رسونده باشم.
سورنا طبق این گزاره که میگفت تو رویای کس دیگه ای گیر نیوفتین عمل کرده بود
ولی خودش هم خوب میدونست آدمهای بینهایت زیادی رو توی رویای خودش گیر انداخته
#مجموعه_آقای_ایکس
@mrxcollection
جاسپر عاشق این بود که با داداش دوقلوش لباس ست بپوشه
ولی چطوری آدم میتونه تحمل کنه بیست و چهار ساعت کت و شلوار بپوشه؟
#مجموعه_آقای_ایکس
#انگشتان_خونین
@mrxcollection
آقای ایکس
سلام به همه ی نویسنده ها، خواننده ها و ایده پردازهایی که متفاوت بودن رو از شخصیت های خیالی کتاب ها ب
سلام به همهی عزیزان و خواننده های محترم آقای ایکس 💘
با توجه به استقبالی که از چالشی که گذاشته بودیم کردید و با وجود اینکه فکر نمیکردیم خیلی مورد توجه قرار گرفت🥲
خواستیم تشکری داشته باشیم از همه ی عزیزانی که مشارکت کردند و باعث شدن با خواننده های مختلف و نظرات شون و همچنین نویسنده های فوقالعاده ای آشنا بشیم 🫶🩷
حتما تلاش میکنیم از تجربه هاو پیشنهادات جالبی که دادید به بهترین نحو استفاده کنیم✨
طی یه حرکت انتحاری بعد از اینکه هربار نیلو از اقدامات و کارهای خفن گروه حنظله برام میفرستاد و هردومون اکلیلی میشدیم
تصمیم گرفتم یه بخش اضافه کنم که شامل تصور خیالی ای میشه که از گروه حنظله و کارهاشون دارم
اسم این بخش رو #حنظلهcore میذارم🤣
فرسیا^^
پ.ن: برای آشنایی بیشتر با گروه هکری حنظله:
https://eitaa.com/masaf/172373
https://eitaa.com/masaf/172054
https://eitaa.com/masaf/171453
https://eitaa.com/masaf/171155
https://eitaa.com/masaf/170804
https://eitaa.com/masaf/173869
مهدی مشتی چیپس برداشت و توی دهانش ریخت، بعد با خرچ خرچ مشغول جویدن شان شد.
همزمان صفحه ی آیپدش را اسکرول میکرد و با دیدن خبر هدف قرار گرفتن فولاد مبارکه ی اصفهان، چیپسی توی گلویش پرید و به سرفه افتاد
آرش کمی نگاهش کرد که درحال بال بال زدن بود و داشت کم کم سیاه میشد، بعد با یک دست، توی کمرش کوبید و گفت خفه نشی!
مهدی نفس عمیقی کشید و بعد تک سرفه ای کرد و با صدای دو رگه شده ای گفت یه وقت به خودت زحمت ندی!
آرش شانه بالا انداخت و گفت خوبه کیان نبود بشنوه ملچ ملوچت رو، وگرنه نه میذاشت من نجاتت بدم نه خودش دست به کار میشد
مهدی آیپد را به سمتش برگرداند و گفت کِی رفت از اتاق بیرون؟
آرش نگاهش را از لپ تاپی که جلویش باز بود گرفت و به آیپد خیره شد و بعد گفت یه نیم ساعتی هست رفته، باید کم کم پیداش بشه
نگاهش را از آیپد به مهدی داد و گفت فولاد؟
مهدی با پوزخندی که روی صورتش شکل میگرفت به کیان که تازه وارد اتاق شده بود نگاه کرد و گفت فولاد.
کیان با ابروهای بالا رفته ای به ان دوتا که فولاد فولاد راه انداخته بودند، خیره شد و سینی چایی که ریخته بود را روی زمین گذاشت و گفت سرگرمی جدید پیدا کردید؟
مهدی با نیش باز شده ای گفت انگار دیگه وقتشه اقا کیان رو بفرستیم خونه بخت
کیان خنده ای کرد و گفت من که خیلی وقته خونه بختم، شما اینورا پیداتون نیست
آرش پس کله ای به مهدی زد و گفت مگه همسن توئه باهاش شوخی میکنی دلقک؟
مهدی آخی گفت و دکمه ی اتصال را روی لپ تاپ آرش فشار داد و اتصال برقرار شد
آرش پس گردنی دیگری نصیبش کرد و گفت لپ تاپ مثل ناموس ادم میمونه مردک واسچی دست میزنی به لپ تاپ من؟
ایزابل از ان طرف خط به انگلیسی اعتراض کرد : فارسی حرف نزنید!
ادامه دارد...
#حنظلهcore
#پارت۱
مهدی زیر لب به آرش گفت آدم باش، دختر مردم رو میترسونی بعد با لبخند بزرگی به انگلیسی سلام کرد و گفت مگه شروع نکرده بودی فارسی یاد بگیری ؟
ایزابل روسری اش را محکم تر کرد و او هم به انگلیسی گفت توی لندن پیدا کردن کسی که زبان مادریش فارسی باشه سخته، همه ی کانال های یوتیوب رو هم گشتم، دیگه نمیدونم چه جوری باید بیشتر زبون محلی تون رو یاد بگیرم
سباستین که تازه به میتینگ پیوسته بود با خنده گفت نمیخواد زحمت بکشی مریم ، ایران کشور بزرگیه هر شهرش برای خودش یه زبون محلی داره، با دست به مهدی، آرش و کیان هم سلام کرد و انگلیسی ادامه داد : منم توی اسپانیا دنبال یه جایی که بتونم بیشتر با فرهنگ ایران آشنا بشم گشتم ولی چیزای خفنی پیدا نکردم!
مهدی توی حرفش پرید و به ایزابل گفت اگه مشکلی داشتی توی یادگیری زبان فارسی میتونی به من...
آرش توی پهلویش کوبید و کیان لپ تاپ را از جلویش برداشت و با خنده گفت: دیگه بسه
آرش همانطور که داشت با گرفتن دست و پای مهدی و بستن دهنش سعی میکرد نگذارد صدایش به ایزابل برسد به فارسی گفت اگه راست میگی به سباستین کمک کن
مهدی با خنده گفت معلومه که بهش کمک میکنم سباستین برادر دینی منه
آرش لب هایش را بهم فشرد تا به او نخندد و پررو تر شود، بعد گفت پس مریم هم خواهر دینیته، حیا کن.
مهدی نچ نچی کرد و گفت من و مریم کجاش شبیه خواهر و برادرهاییم؟ با اون چشم های آبیش بیشتر شبیه نامزد آینده ی منه
ایزابل سعی کرد از پشت تصویر کیان که نسبتا کل صفحه را پوشانده بود بفهمد آن پشت چه خبر است و کنجکاوانه پرسید: اون دوتا دارن چی میگن؟ من معنی کلمه نامزد رو میدونم و بلدم کجا به کار میره.
کیان با خنده گفت بیخیال شو مریم اون دوتا چرت و پرت زیاد میگن بعد با سر به آنها اشاره کرد و آرش و مهدی با دیدن قیافه ی جدی شده اش به سمت او رفتند.
محمد و جینگ پی یونگ همزمان وارد میتینگ شدند و به همه سلام کردند.
محمد با دیدن نفس نفس زدن های مهدی و آرش گفت این بار ماجرا چیه؟
سباستین خندید و جواب داد مثل همیشه
محمد نگاهش به ایزابل که اسمش را بعد از مسلمان شدنش به مریم تغییر داده بود کرد و گفت اگه خواستی کتک شون بزنی میتونی به من بگی قول میدم خودم رو دو سه روزه از یمن میذارم ایران و حال شونو میگیرم.
#حنظلهcore
#پارت۲