eitaa logo
آقای ایکس
161 دنبال‌کننده
47 عکس
45 ویدیو
0 فایل
معرفی مجموعه کتاب های "در دست چاپ" آقای ایکس کپی ممنوع 🚫 چرا جنی باید عاشق یه روانی بشه که اختلال دو شخصیتی داره؟ ناشناس مون https://abzarek.ir/service-p/msg/3614657 تقدیمی ها بعد از ۱۰ ساعت ، میره اینجا: https://eitaa.com/Tamrxcollection
مشاهده در ایتا
دانلود
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه ها: به همین خیال باش😏 پ.ن: جاستین حوصله ی مسخره بازی نداره، فقط تلپ میشینه روشون😔🤣 @mrxcollection
مایلم به عرض همگی برسونم که حین نوشتن یه شخصیت داشتیم به اسم ایزابل، که بعدا در طول داستان تبدیل شد به الیزابت و نه نیلو متوجه شد، نه خودم که داشتم مینوشتم و نه هیچ کدوم از خواننده هامون 💔🤣 احتمالا با همین الیزابت ادامه بدیم 😂
آرش با شانه اش به مهدی زد تا کنار برود و جا برای او هم باز شود بعد به انگلیسی با دیوید احوال پرسی کرد دیوید بعد از اینکه مطمئن شد هرسه نفرشان هستند گفت من و الیزابت و میسون باهم پرونده ی استرالیا رو که فرستاده بودید، چک کردیم، ولی توی صحت سنجی به مشکل خوردیم کیان گفت چه مشکلی؟! آرش هم بلافاصله گفت از دیشب تا حالا هنوز کیس استرالیا حل نشده؟ دیوید جوری که انگار بهش بر خورده باشه، جواب داد: لیست صدنفره از کاندید هایی که ممکنه مشاور نخست وزیر باشن رو، به سه نفر کاهش دادیم! بقیه اش رو گفتیم بسپاریم به شما قبل از اینکه آرش حرف بزند، مهدی گفت یعنی میخوای بگی نذاشتی یه شب کامل مریم بخوابه و مجبورش کردی یه لیست صد نفره رو بررسی کنه و من توی خواب ناز بودم؟! دیوید که گیج شده بود گفت نه والا ما هرچی التماس الیزابت کردیم که بذاره استراحت کنیم، نذاشت! مهدی عاقل اندر سفیه سر تکان داد و فارسی گفت کمتر از این هم از نامزد آینده ی من، انتظار نمیره آرش با ارنج توی پهلویش کوبید و او هم ، به فارسی گفت دو دقیقه دری وری نگو کیان گفت واسه تعقیب میدانی، یمن دست به کار میشه، شما کسی رو واسه تیم تعقیب ، فرستادید؟ دیوید گفت اندرسون داوطلب شده، اما چون مدیریت کیس با یمنه، اگه محمد صلاح بدونه، ازش کمک میگیرن... مهدی سری تکان داد و گفت واسه تعقیب میدانی هرچی اروپایی تر باشیم بیشتر احتمالش هست که موفق بشیم آرش که بوی سوختگی، به مشامش رسیده بود، اخم هایش در هم شد و به سمت مهدی گفت احیانا چیزی رو گازه؟ مهدی لحظه ای ماتش برد و بعد با دو دستش توی صورتش کوبید و گفت خاکبرسرم، نیمرو درست کرده بودم کیان به آن دوتا که همچنان درحال بحث بودند گفت فقط خاموشش کنید! بعد به انگلیسی به دیوید گفت نگران نباش بقیه اش رو بپسارید به ما، به میسون هم سلام من رو برسون، خیلی وقته ندیدمش مهدی دست به سینه ان طرف ایستاده بود و با لب زدن به آرش که به موازاتش داشت به کیان گوش میکرد، گفت میسون؟ آرش هم لب زد : سه سال پیش ، کیان با استرالیا همکاری کرده، واسه همین تیم شون رو میشناسه مهدی که یادش رفته بود باید آرام حرف بزند، گفت ولی من دیشب با لورن، اطلاعات جابه جا کردم کیان که تماس را با دیوید خاتمه داده بود گفت لورن خواهر میسونه آرش دستش را به چانه اش زد و گفت عجیب نیست از هر تیمی که باهاش ارتباط داریم با دختراشون اطلاعات رد و بدل میکنی؟ مهدی لبش را گاز گرفت و گفت دیگه این حرف رو نزنی ها، ممکنه الیزابت بشنوه ناراحت بشه آرش با کنایه اصلاح کرد مریم خانوم! کیان با خنده سر تکان داد ان دو را به حال خود رها کرد
_داری چیکار میکنی جسیکا ؟ +مگه معلومه نیست؟ من فقط دارم کمک میدم _میشه با کاری نکردن، بزرگترین کمک رو بهمون بکنی؟ @mrxcollection
+همیشه باید مهربون رفتار کنی... -پس بی زحمت اون تیکه پیتزات رو بده به من +غذا خط قرمز منه، ازش دور شو @mrxcollection
_بعضی وقتها دست‌ها،حرفایی رو میزنن که لب‌ها نمیتونن اون رو به زبون بیارن. +چرا میزنی؟ _حال نداشتم بگم دهنتو ببند، زدم! @mrxcollection
_ آسا، حواست هست چقدر حرفت توهین آمیزه؟ + آره، واسه همین گفتمش... @mrxcollection
- راشا، چرا هر دفعه با آرکا دعوات میشه؟ + منظورت چیه؟ مگه تا حالا دیدی اون پوزخند منحوس رو لباش نباشه؟؟ @mrxcollection
سلامممم میشه درباره محتوای چنل یه توضیحی بدی؟ آقای ایکس از کجا ایده گرفت؟ - سلاااممممم:*) 💘 درباره ی اینکه از کجا این ایده ها به ذهنم رسید یه ماجرای خیلی طولانیه که اگه بخوام خلاصه اش کنم میتونم بگم که مجموعه ی آقای ایکس از اول قرار نبود ادامه دار بشه و با اولین کتاب یعنی خون طلایی شروع شد که فکر میکردم قراره همین یدونه کتاب باشه(چه خیال خامی🤣💔) ایده ی نوشتن خون طلایی از وقتی ۱۳ سالم بود به وجود اومده بود و حدودای ۱۴ یا ۱۵ سالگیم جرئت کردم استارتش بزنم و انواع و اقسام نسخه های مختلف ازش توی لپ تاپم هست که هرکدومشون ۱۸۰ درجه با قبلیش فرق میکنه و روند و سیر ماجرا کلا عوض میشه... در نهایت بعد از حدود پنج شیش تا نسخه ی جدید نوشتن، کلاس نهم که بودم تصمیم گرفتم با نیلو در میون بذارمش و حرف زدن های متوالی و ایده هایی که با نیلو پرورش شون دادیم، کتاب خون طلایی رو تبدیل کرد به اولین کتاب از یه مجموعه ی ۸ جلدی به اسم آقای ایکس بیشتر اتفاق هایی که افتاده تا آقای ایکس به وجود بیاد رو توی گذاشتیم و میتونی با خوندن شون هم اطلاعات بیشتری بگیری😂❤️ درباره ی محتوای چنل هم پیام های سنجاق شده رو چک کن😀✨
آقای ایکس
با تشکر از همکاری شما لیستمون به روز شد❤️‍🔥 ۱_نبرد من ۲_قلعه حیوانات ۳_بینوایان ۴_مکبث ۵_هملت ۶_اوتلو مغربی ۷_سفر فلیشا ۸_افسانه های مغرب زمین ۹_تیزپا تیزچشم تیز گوش ۱۰_چرا چطور چگونه ۱۱_هفت عجایب جهان ۱۲_مثلث برمودا ۱۳_مثنوی معنوی ۱۴_دزیره ۱۵_مردی به اسم اوه ۱۶_زنی در کابین ۱۰ ۱۷_جین ایر ۱۸_راهنمای کشف قتل از یک دختر خوب ۱۹_ماهی بالای درخت ۲۰_بادام ۲۱_هر دو در نهایت میمیرند ۲۲_هیزم های خیس ۲۳_دختری در قطار ۲۴_کیمیاگر ۲۵_تکه های یک کل منسجم ۲۶_و باز هم سفر ۲۷_د بوی فرند ۲۸_زیبای زشت ۲۹_دیزی دارکر ۳۰_هیچوقت دروغ نگو ۳۱_میخوای یه رازی رو بدونی ۳۲_و سپس هیچکس نبود ۳۳_زمان اشتباه مکان اشتباه ۳۴_همیشه یک نفر دروغ میگوید ۳۵_ من میدانم تو کی هستی ۳۶_خدمتکار۲ ۳۷_تصادف ۳۸_بیمار خاموش ۳۹_فهرست مهمانان ۴۰_بند اعدام ۴۱_مستاجر ۴۲_معلم ۴۳_خردم کن ۴۴_ناتوان ۴۵_سایه های میان ما ۴۶_کاراوال ۴۷_روزی روزگاری دلی شکسته ۴۸_پادشاه پریان ۴۹_خدمتکار ۵۰_بخش دی ۵۱_بلادونا ۵۲_ما تمامش میکنیم ۵۳_ما شروعش میکنیم ۵۴_فابل ۵۵_ مجموعه بازی های میراث ۵۶_شش کلاغ ۵۷_جناح چهارم ۵۸_قلمرو خار و رز ۵۹_کورالین ۶۰_فنتزما ۶۱_کتابخانه نیمه شب ۶۲_پس از بیست سال ۶۳_خاطرات سفیر ۶۴_آتش بدون دود ۶۵_بانوی عاشق ۶۶-مجموعه اخگری در خاکستر ۶۷-مجموعه دختر مهتاب ۶۸_خدا زاده ۶۹_من و کتاب ۷۰_من زنده ام ۷۱_من میترا نیستم ۷۲_نه(NO) ۷۳_حیفا ۷۴_کف خیابون۱ ۷۵_کف خیابون۲ ۷۶_یادت باشد ۷۷_پاستیل های بنفش ۷۸_مجموعه ی کتاب بازها ۷۹_مجموعه ی فرار از کتابخونه ی آقای لمونچلو ۸۰_خود خدا ۸۱_بی پروا ۸۲_بی باک ۸۳_۳۶۵ روز بدون تو ۸۴_من لیاقتم خداحافظی بهتری بود ۸۵_حرفایی که اگر میگفتم ۸۶_طاعون @mrxcollection
آلما به سمت جسیکای ۹ ساله خم شد و گفت فکر کردی همه چیز با تنبیه شدنت تموم میشه؟ جسیکا که سعی میکرد مضطرب بودنش را، با مشت کردن دست هایش پنهان کند، گفت فکر کردم گفتی میتونم توی زمان استراحت با بچه ها شوخی کنم! آلما مانع از شکل گرفتن پوزخند روی صورتش نشد و گفت من گفتم؟ جسیکا سر تکان داد آلما دستش را زیر چانه اش زد و به چشم های آبی جسیکا خیره ماند، بعد با لحن تمسخر آمیز همیشگی اش، گفت الان نظرم عوض شده، مشکلی داری؟ جسیکا آب دهانش را قورت داد و با صدایی که میلرزید، گفت نمیتونی بزنی زیر حرفات! آلما به جسارتش خندید و گفت من هرکاری دلم بخواد میتونم بکنم جسیکا، اینو تو کله ات فرو کن! جسیکا لبش را گاز گرفت تا فحش ندهد بعد با صدای لرزانش، منقطع ،گفت خب الان چی می شه؟ آلما سرش را کج کرد و گفت خودت چی فکر میکنی؟ جسیکا به اتاقی که کنارشان بود نگاه کرد، در اتاق قرمز بود البته که میدانست کنار آن اتاق لعنتی قرمز رنگ ایستاده اند و این را هم میدانست که مثل همیشه، مذاکره کردن با آلما، آن هم پشت در اتاق قرمز، فایده ندارد، اما هربار شانسش را امتحان میکرد و هربار هم شکست میخورد... قفسه ی سینه اش تند تند بالا و پایین میشد حالا کاملا مضطرب بود و اصلا تلاشی برای پنهان کردن ترسش نمیکرد آب دهانش را دوباره قورت داد، دهانش خشک شده بود، نمیدانست چرا برایش عادی نمیشد شاید به خاطر تنبیه های وحشتناکی بود که برایش در نظر می‌گرفتند ؟! کف دست هایش جِز جِز میکرد دست هایش را دفعه ی قبل سوزانده بودند الان نوبت کدام عضو بدنش بود؟ آلما دستش را نوزاش وار، روی سرش کشید و صدایش را پایین اورد و کنارش گوشش خم شد و گفت البته ، شاید این دفعه لازم نباشه تنبیه بشی جسیکا جسیکا سرش را از زیر دست های آن هیولای ماده کشید و یک قدم عقب رفت و گفت چی؟ آلما صاف ایستاد و دست به سینه شد بعد گفت این بار میخوام بهت لطف کنم، مکث کرد و گفت به نظرم تنبیه کردنت اونم به این روش دیگه تکراری شده... جسیکا منتظر بود تا ببیند چه روش جدیدی برای زجر دادنش پیدا کرده آلما گفت یکی از بچه ها رو انتخاب کن، تا به جای خودت تنبیه بشه، اینطوری میتونی این دفعه، تاکید کرد: فقط این دفعه، از زیر تنبیه قسر در بری جسیکا مات شده دهانش باز ماند و قبل از اینکه اعتراض کند، صدای الکس را شنید که دست به سینه و شق و رق ایستاده بود و گفت من رو انتخاب کن! آلما یکی از ابروهایش را بالا داد و او هم دست به سینه شد و گفت الکساندرا؟ پوزخند دوباره روی صورتش نشست: به عنوان کاپتان گروهی که یکی از اعضاش اشتباه کرده ، مکثی کرد و نگاهش را روی جسیکا گرداند و بعد دوباره به الکس داد و گفت یه تنبیه جداگونه در انتظارته الکس شانه بالا انداخت و گفت برام مهم نیست، همه مون میدونیم که هربلایی ام سرمون بیاری در نهایت ما رو نمیکُشی مکث کرد به چشم های آلما زل زد و گفت و خودت یادم دادی دردی که منو نکُشه، قوی ترم میکنه آلما سری به نشانه ی تایید تکان داد و اجازه داد و با همان پوزخند منحوسش، گفت خوشحالم که درس هاتو خوب یاد گرفتی، ولی اینم باید بدونی، شاید نَکُشَمِت اما قطعا میتونم کاری کنم که آرزوی مرگ کنی جسیکا میدانست آلما حقیقت را می‌گوید، چون همین حالا، بیشتر از هروقت دیگر، آرزوی مرگ میکرد...