#پیام_شما
سلامممم میشه درباره محتوای چنل یه توضیحی بدی؟ آقای ایکس از کجا ایده گرفت؟
-
سلاااممممم:*) 💘
درباره ی اینکه از کجا این ایده ها به ذهنم رسید یه ماجرای خیلی طولانیه که اگه بخوام خلاصه اش کنم میتونم بگم که مجموعه ی آقای ایکس از اول قرار نبود ادامه دار بشه و با اولین کتاب یعنی خون طلایی شروع شد که فکر میکردم قراره همین یدونه کتاب باشه(چه خیال خامی🤣💔)
ایده ی نوشتن خون طلایی از وقتی ۱۳ سالم بود به وجود اومده بود و حدودای ۱۴ یا ۱۵ سالگیم جرئت کردم استارتش بزنم و انواع و اقسام نسخه های مختلف ازش توی لپ تاپم هست که هرکدومشون ۱۸۰ درجه با قبلیش فرق میکنه و روند و سیر ماجرا کلا عوض میشه...
در نهایت بعد از حدود پنج شیش تا نسخه ی جدید نوشتن، کلاس نهم که بودم تصمیم گرفتم با نیلو در میون بذارمش و حرف زدن های متوالی و ایده هایی که با نیلو پرورش شون دادیم، کتاب خون طلایی رو تبدیل کرد به اولین کتاب از یه مجموعه ی ۸ جلدی به اسم آقای ایکس
بیشتر اتفاق هایی که افتاده تا آقای ایکس به وجود بیاد رو توی #ماجراهای_منو_ویراستارم گذاشتیم و میتونی با خوندن شون هم اطلاعات بیشتری بگیری😂❤️
درباره ی محتوای چنل هم پیام های سنجاق شده رو چک کن😀✨
#ماجراهای_منو_ویراستارم
آقای ایکس
با تشکر از همکاری شما لیستمون به روز شد❤️🔥
۱_نبرد من
۲_قلعه حیوانات
۳_بینوایان
۴_مکبث
۵_هملت
۶_اوتلو مغربی
۷_سفر فلیشا
۸_افسانه های مغرب زمین
۹_تیزپا تیزچشم تیز گوش
۱۰_چرا چطور چگونه
۱۱_هفت عجایب جهان
۱۲_مثلث برمودا
۱۳_مثنوی معنوی
۱۴_دزیره
۱۵_مردی به اسم اوه
۱۶_زنی در کابین ۱۰
۱۷_جین ایر
۱۸_راهنمای کشف قتل از یک دختر خوب
۱۹_ماهی بالای درخت
۲۰_بادام
۲۱_هر دو در نهایت میمیرند
۲۲_هیزم های خیس
۲۳_دختری در قطار
۲۴_کیمیاگر
۲۵_تکه های یک کل منسجم
۲۶_و باز هم سفر
۲۷_د بوی فرند
۲۸_زیبای زشت
۲۹_دیزی دارکر
۳۰_هیچوقت دروغ نگو
۳۱_میخوای یه رازی رو بدونی
۳۲_و سپس هیچکس نبود
۳۳_زمان اشتباه مکان اشتباه
۳۴_همیشه یک نفر دروغ میگوید
۳۵_ من میدانم تو کی هستی
۳۶_خدمتکار۲
۳۷_تصادف
۳۸_بیمار خاموش
۳۹_فهرست مهمانان
۴۰_بند اعدام
۴۱_مستاجر
۴۲_معلم
۴۳_خردم کن
۴۴_ناتوان
۴۵_سایه های میان ما
۴۶_کاراوال
۴۷_روزی روزگاری دلی شکسته
۴۸_پادشاه پریان
۴۹_خدمتکار
۵۰_بخش دی
۵۱_بلادونا
۵۲_ما تمامش میکنیم
۵۳_ما شروعش میکنیم
۵۴_فابل
۵۵_ مجموعه بازی های میراث
۵۶_شش کلاغ
۵۷_جناح چهارم
۵۸_قلمرو خار و رز
۵۹_کورالین
۶۰_فنتزما
۶۱_کتابخانه نیمه شب
۶۲_پس از بیست سال
۶۳_خاطرات سفیر
۶۴_آتش بدون دود
۶۵_بانوی عاشق
۶۶-مجموعه اخگری در خاکستر
۶۷-مجموعه دختر مهتاب
۶۸_خدا زاده
۶۹_من و کتاب
۷۰_من زنده ام
۷۱_من میترا نیستم
۷۲_نه(NO)
۷۳_حیفا
۷۴_کف خیابون۱
۷۵_کف خیابون۲
۷۶_یادت باشد
۷۷_پاستیل های بنفش
۷۸_مجموعه ی کتاب بازها
۷۹_مجموعه ی فرار از کتابخونه ی آقای لمونچلو
۸۰_خود خدا
۸۱_بی پروا
۸۲_بی باک
۸۳_۳۶۵ روز بدون تو
۸۴_من لیاقتم خداحافظی بهتری بود
۸۵_حرفایی که اگر میگفتم
۸۶_طاعون
@mrxcollection
آلما به سمت جسیکای ۹ ساله خم شد و گفت فکر کردی همه چیز با تنبیه شدنت تموم میشه؟
جسیکا که سعی میکرد مضطرب بودنش را، با مشت کردن دست هایش پنهان کند، گفت فکر کردم گفتی میتونم توی زمان استراحت با بچه ها شوخی کنم!
آلما مانع از شکل گرفتن پوزخند روی صورتش نشد و گفت من گفتم؟
جسیکا سر تکان داد
آلما دستش را زیر چانه اش زد و به چشم های آبی جسیکا خیره ماند، بعد با لحن تمسخر آمیز همیشگی اش، گفت الان نظرم عوض شده، مشکلی داری؟
جسیکا آب دهانش را قورت داد و با صدایی که میلرزید، گفت نمیتونی بزنی زیر حرفات!
آلما به جسارتش خندید و گفت من هرکاری دلم بخواد میتونم بکنم جسیکا، اینو تو کله ات فرو کن!
جسیکا لبش را گاز گرفت تا فحش ندهد بعد با صدای لرزانش، منقطع ،گفت خب الان چی می شه؟
آلما سرش را کج کرد و گفت خودت چی فکر میکنی؟
جسیکا به اتاقی که کنارشان بود نگاه کرد،
در اتاق قرمز بود
البته که میدانست کنار آن اتاق لعنتی قرمز رنگ ایستاده اند و این را هم میدانست که مثل همیشه، مذاکره کردن با آلما، آن هم پشت در اتاق قرمز، فایده ندارد، اما هربار شانسش را امتحان میکرد و هربار هم شکست میخورد...
قفسه ی سینه اش تند تند بالا و پایین میشد حالا کاملا مضطرب بود و اصلا تلاشی برای پنهان کردن ترسش نمیکرد
آب دهانش را دوباره قورت داد، دهانش خشک شده بود، نمیدانست چرا برایش عادی نمیشد
شاید به خاطر تنبیه های وحشتناکی بود که برایش در نظر میگرفتند ؟!
کف دست هایش جِز جِز میکرد
دست هایش را دفعه ی قبل سوزانده بودند الان نوبت کدام عضو بدنش بود؟
آلما دستش را نوزاش وار، روی سرش کشید و صدایش را پایین اورد و کنارش گوشش خم شد و گفت البته ، شاید این دفعه لازم نباشه تنبیه بشی جسیکا
جسیکا سرش را از زیر دست های آن هیولای ماده کشید و یک قدم عقب رفت و گفت چی؟
آلما صاف ایستاد و دست به سینه شد بعد گفت این بار میخوام بهت لطف کنم، مکث کرد و گفت به نظرم تنبیه کردنت اونم به این روش دیگه تکراری شده...
جسیکا منتظر بود تا ببیند چه روش جدیدی برای زجر دادنش پیدا کرده
آلما گفت یکی از بچه ها رو انتخاب کن، تا به جای خودت تنبیه بشه، اینطوری میتونی این دفعه، تاکید کرد: فقط این دفعه، از زیر تنبیه قسر در بری
جسیکا مات شده دهانش باز ماند و قبل از اینکه اعتراض کند، صدای الکس را شنید که دست به سینه و شق و رق ایستاده بود و گفت من رو انتخاب کن!
آلما یکی از ابروهایش را بالا داد و او هم دست به سینه شد و گفت الکساندرا؟
پوزخند دوباره روی صورتش نشست: به عنوان کاپتان گروهی که یکی از اعضاش اشتباه کرده ، مکثی کرد و نگاهش را روی جسیکا گرداند و بعد دوباره به الکس داد و گفت یه تنبیه جداگونه در انتظارته
الکس شانه بالا انداخت و گفت برام مهم نیست، همه مون میدونیم که هربلایی ام سرمون بیاری در نهایت ما رو نمیکُشی مکث کرد به چشم های آلما زل زد و گفت و خودت یادم دادی دردی که منو نکُشه، قوی ترم میکنه
آلما سری به نشانه ی تایید تکان داد و اجازه داد و با همان پوزخند منحوسش، گفت خوشحالم که درس هاتو خوب یاد گرفتی، ولی اینم باید بدونی، شاید نَکُشَمِت اما قطعا میتونم کاری کنم که آرزوی مرگ کنی
جسیکا میدانست آلما حقیقت را میگوید، چون همین حالا، بیشتر از هروقت دیگر، آرزوی مرگ میکرد...
#یهویی
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به هرحال مدیریت این همه آدم وقت میبره 🗿👌🏼
#مجموعه_آقای_ایکس
@mrxcollection
_اون تفنگ منه دستت؟
+نه اینجا افتاده بود برش داشتم
_دروغ نگو، قُنداق تفنگ رو بهم نشون بده بیینم
+با قُنداقش چیکار داری؟ قُنداق جای خصوصی تفنگه
_اون تفنگ منه مگه نه؟
#مجموعه_آقای_ایکس
#خون_طلایی
@mrxcollection
_کی نصفه ی غذای منو خورده؟
+اون غذای تو بود؟
_معلومه که غذای من بود، هرچیز خوردنی ای تو این خوابگاه پیدا میشه مال منه !
#مجموعه_آقای_ایکس
#خون_طلایی
@mrxcollection
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راشا قطعا نیاز به کمک داره، چون داره از دست شون دیوونه میشه🤣
#مجموعه_آقای_ایکس
#چشمان_رنگی
@mrxcollection
وقتی توفانِ عصبانی به یکی گیر میداد و دعوا درست میکرد، تو ذهن همه ، باراد مثل سوپر من ظاهر میشد و از طرف اون فرد، با توفانِ وحشی، گل آویز میشد، ولی هیچ کس نمیدونست باراد، منتظر یه فرصت بوده تا اون صورت مغرورشو بیاره پایین...
#مجموعه_آقای_ایکس
#چشمان_رنگی
@mrxcollection
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چارلی عادت داشت از هر ماموریت یه چیز کوچولو برداره
پس چرا اون جعبه پشت ماشین داره تکون میخوره؟
چیزی که از این ماموریت برداشته بود:
#مجموعه_آقای_ایکس
#انگشتان_خونین
@mrxcollection
محمد که نصفه شبی، بی خوابی به سرش زده بود، دست به سینه به دیوار اتاق تکیه داد و به بچه ها که خوابیده بودند، خیره ماند
برای تعقیب میدانی جمع شده بودند و همگی کاملا اماده بودند
خودش ، عبدالرحمان، علی و ابوالقاسم از یمن بودند
بلند شد تا وضو بگیرد و نمازشب بخواند که با دیدن پای ابوالقاسم که روی سینه ی اندرسون مانده بود، سری به تاسف تکان داد و اندرسون را از خفگی ناشی از تنگی نفس ، نجات داد
اندرسون از لندن تا به انها برسد، راه طولانی ای را طی کرده بود و برای همین از خستگی بیهوش شده بود
مهمان دیگری هم داشتند
محمد تا به حال با او کار نکرده بود و بیشتر از همه اینجا غریب بود ولی بچه ها نمیگذاشتند احساس تنهایی بکند
ری صدایش میکردند ولی ریو اسم کاملش بود ، البته آنطور که خودش میگفت ، از برزیل امده بود و ابوالقاسم برای اینکه سر به سرش بگذارد گفته بود برایشان دفعه ی بعد که میاید، از جنگل امازون، طوطی مکائو آبی بیاورد و ریو به دلقک بازی هایش خندیده بود
داشت وضو میگرفت که یادش امد علی تهدیدش کرده برای نماز شب بیدارش کند برای همین رفت بالای سرش و کمی به قیافه ی مظلومش در خواب خیره شد بعد شانه اش را تکان داد و گفت علی؟
و وقتی هیچ واکنشی نشان نداد محکم تر تکانش داد و با صدایی که کمی بلند تر شده بود گفت بلندشو
علی حتی یک وجب هم تکان نخورد پس خواست بیخیالش بشود که یادش امد چند شب پیش چه قشقرقی به پا کرده بود که او ابوالقاسم را برای نماز شب بیدار کرده ولی زورش به علی نرسیده بود
پس بی آنکه به خودش زحمت بدهد لیوان آبی برداشت و بالای سرش ایستاد
بعد چشم هایش رابست تا با دیدن قیافه ی معصومش در خواب ، خام نشود و بعد در یک حرکت، کل لیوان اب را ، روی صورتش خالی کرد و قبل از اینکه با فریادش کل سرزمین های اشغالی را بلرزاند، در دهانش را محکم گرفت...
محمد با دیدن قیافه ی خیس شده و دهان باز مانده و فریاد خفه شده اش، همانطور که از شدت خنده روی علی خم شده بود، گفت اونجوری خصمانه نگام نکن، میان خنده هایش نفسی گرفت و گفت خودت گفتی واسه نماز شب حتما بیدارم کن
بعد از چند ثانیه وقتی مطمئن شد علی قرار نیست داد و فریاد کند دستش را از روی دهانش برداشت
علی نیم نگاهی به ساعت روی دیوار کرد که مطمئن بشود، از وقت نماز شب نگذشته و بعد با لب هایی که مرموزانه کش می امد با یک شیرجه ی سریع خودش و محمد را پخش زمین کرد و عین گلوله کاموا توی هم دیگر لوله شدند
محمد که سعی داشت نخندد و صدای زیادی تولید نکند گفت بچه ها بیدار میشن، نکن مرد مومن !
علی که با زدن مشت های کنترل شده به پهلوی محمد سعی میکرد زد و خورد بی صدا داشته باشد گفت ورزش صبحگاهی مفیده هرچند به این ، نمیشه گفت ورزش، بیشتر کتک خوردن صبحگاهیه
محمد جاخالی داد و به همین خاطر تلو تلو خورد و کم مانده بود روی عبدالرحمان بیوفتد که علی با گرفتن بازویش ، ثابت نگهش داشت و گفت میخوای با افتادن روی عبدالرحمان و بیدار کردنش خودم و خودتو تبدیل کنی به وعده ی غذایی صبحگاهی اش؟
محمد نفس حبس شده اش را بیرون داد و گفت تقصیر توئه! این وحشی بازیا چیه در میاری؟
مگه نمیدونی چقدر رو خوابش حساسه!
علی سری تکان داد و گفت حقیقتا وقتی عصبانی میشه میتونه با نفس آتشینش کل اراضی اشغالی رو شخم بزنه !
#حنظلهcore
#پارت۷
#پیام_شما
میشه بگی شخصیت های جدید کین؟ کاش یه معرفی از شخصیت های حنظله میذاشتی #موتوری
-
ببین فعلا درحال حاضر تیم حنظله شامل یه تیم ایرانی یعنی مهدی آرش و کیانه
یه تیم یمنی که از محمد ، عبدالرحمان، ابوالقاسم و علی تشکیل میشه
یه تیم لندنی شامل الیزابت (مریم)، اندرسون، دیوید
تیم استرالیایی شامل میسون و لورن که خواهر و برادرن
یه برزیلی به اسم ریو
یه چینی به اسم جینگ پی یونگ و سباستین از اسپانیا
اگه خودمم قاطی نکنم ومثل الیزابت یه کاراکتر در طول داستان تبدیل نشه به یکی دیگه فعلا با همینا پیش میریم 🤣
برای راحت بودن تون واسه خوندن هر پارت حتما با گفتن اسم شخصیت ها اینکه از کجا میان هم، گفته میشه