eitaa logo
معشوقه‌ی آفتابگردون؛
33 دنبال‌کننده
347 عکس
42 ویدیو
1 فایل
به دارالمجانین من خوش اومدین امید که افتخار همراهی نگاه های مهربون شما رو داشته باشم. به رسم ادب، تمامیِ این مطالب برایِ لمسِ شیرینی نسیمِ لبخندِ شماست. منِ دیوانه را جویا باشید.
مشاهده در ایتا
دانلود
معشوقه‌ی آفتابگردون؛
چقد وقتی میخندی من خوشحالم:)❤️
داشتم میخوندمش😒
معشوقه‌ی آفتابگردون؛
یکتایِ عزیز و قویِ من سلام نوجوونیِ دوست‌داشتنی و مهربونت با همه‌ی سختی‌ها و قشنگی‌هاش به پایان رسید، نفسای آخرش رو کشید و پروندش برای همیشه بسته شد، اما برای تو خاطرات زیادی به جا گذاشت؛ خاطراتی که تجربه شدن و برای انتخاب‌های درست تورو هدایت می‌کنن. منِ عزیزم، ممنون برای تمامِ لحظاتی که جنگیدی، خندیدی و خودتو به زور سرپا نگه داشتی. من همشو دیدم و بابت تک‌تک لحظه‌هایی که تنهایی خودتو به دندون کشیدی ممنونم. الان اینجاییم، حدوداً دو هفته از ۱۸ سالگیمون می‌گذره. تا الان اتفاق خاصی نیوفتاده. روزای غمگین و کسل‌کننده‌ای داشتیم و گهگاهی هم خندیدیم. مهنوز نمی‌دونم قراره چه آدمی بشم و راستش، شاید همین قشنگ‌ترین قسمت ماجرا باشه؛ اینکه هنوز هیچ‌چیز تموم نشده. هنوز کلی صفحه مونده که پرشون کنیم. هنوز کلی خاطره مونده که بسازیم. هنوز کلی بارون مونده که زیرش راه بریم، کلی خنده که از ته دل بخندیم و کلی «اولین بار» که تجربه‌شون کنیم. پس منِ عزیزم، آروم‌تر برو. همه‌چیز قرار نیست همین الان معلوم بشه. ما تازه هجده سالمونه. بذار ببینیم زندگی قراره باهامون چه کار کنه. درسته یه وقتایی از بزرگ شدن میترسیدیم. از اینکه دیگه نمیشه بعضی چیزا رو مثل قبل تجربه کرد، از اینکه یه سری آدم‌ها کم‌کم از زندگیمون دور بشن، از اینکه یه روزی انقدر درگیر زندگی بشیم که یادمون بره یه زمانی چی میخواستیم، اما نمی تونیم جلوش رو بگیریم، مثلِ همیشه در هر شرایطی بخند و هرچند سخت پیش برو راستی... اگه چند سال بعد اینو می‌خونی، خیلی کنجکاوم بدونم کجایی. هنوز پاییز رو دوست داری؟ هنوز وقتی بارون میاد ذوق می‌کنی؟ هنوز کتاب می‌خونی؟ هنوز برای چیزای کوچیک هیجان‌زده می‌شی؟ هنوز دلت می‌خواد یه روز چمدونتو ببندی و بری یه جای جدید و ببینی اون طرف دنیا چه شکلیه؟ و مهم‌تر از همه... هنوز خودتی؟ امیدوارم جوابت آره باشه. حتی اگه خیلی عوض شده باشی. حتی اگه موهات، علایقت، آدمای اطرافت و حتی رویاهات تغییر کرده باشن. فقط امیدوارم اون «یکتا»یی که همیشه دنبال یه زندگیِ واقعی و پر از تجربه بود، یه گوشه‌ای ازت هنوز زنده باشه. من نمی‌خوام برات آرزو کنم همیشه موفق باشی یا همیشه خوشحال باشی. فقط می‌خوام وقتی به گذشته نگاه می‌کنی، حس نکنی زندگی رو از دست دادی. می‌خوام خاطره داشته باشی. از اون خاطره‌هایی که وسط یه روز معمولی یهو یادت میاد و لبخند می‌زنی. می‌خوام یه روز به خودت بگی: «خوب شد رفتم. خوب شد امتحانش کردم. خوب شد ترسیدم ولی بازم انجامش دادم.» و اگه یه روز همه‌چی خیلی شلوغ شد و یادت رفت اصلاً از کجا شروع کردی، برگرد به همین نامه. به همین یکتایی که هنوز خیلی چیزا رو نمی‌دونه، هنوز یه عالمه ترس داره، هنوز بعضی شب‌ها زیادی فکر می‌کنه، ولی با این حال یه عالمه رویا توی سرشه. و حالا... دیگه نمی‌دونم چی باید بگم. فقط امیدوارم وقتی چند سال دیگه این نامه رو می‌خونی، دلت برای منِ امروز نسوزه؛ دلت براش تنگ بشه. چون این یعنی این روزا رو فقط زنده نبودی، زندگی کردی. تولدت مبارک، یکتا. نمی‌دونم قراره چی بشه. ولی هرچی که هست... من هنوز کنجکاوم ببینمش. تو هم قوی بمون و ادامه بده؛ مثلِ همه‌ی این سال‌ها.
معشوقه‌ی آفتابگردون؛
یکتایِ عزیز و قویِ من سلام نوجوونیِ دوست‌داشتنی و مهربونت با همه‌ی سختی‌ها و قشنگی‌هاش به پایان رسی
با تاخیر این متن رو می نویسم، چون تنفر بسیار زیادی که از ۱۸ سالگیم دارم رو لایق هیچی ندونستم.
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مامانم: نمی دونم چرا کبریتامون زود تموم میشه؟! من که تو اتاق دارم نامه های دست سازم رو درست میکنم‌😗😗😂