مامان تو ستونِ خونهای امیدوارم خدا هیچ وقت خونمونو رو سرمون آورا نکنه.
خیلی خستهام، اما به خودم میگم: یکم دیگه تحمل کن، شاید فردا بهتر باشه. یکم دیگه تلاش کن، شاید همین تلاش آخر، راهی جدید به روت باز کنه. یه بار دیگه دل به دریا بزن، شاید همین موج، تورو به ساحل برسونه. یه بار دیگه قدم بردار، شاید همین قدم، خورشید پشت شب رو نشونت بده.
یکروز بارانی اورا در خیابان دیدم، پرسیدم:حالت چطوره؟
بایک لبخند دردناک نگاهم کردو و با مکث گفت:خوب میشم! (خوب میشم)
- دیگری نوشت.
_تجربه
مشغله های زیاد حتی اجازهی غمگین بودن رو هم به شما نمیدن، اگر میخواین از غم در امان باشین خودتون شلوغ کنید.
من درحال جنگیدن با هزاران مشکل در حالی که بسیار عصبی هستم
معدهدرد:سلام بهونهی قشنگ من برای زندگی..
غذایی که شما میپزین مزهی حالِ شما در حالِ پخت رو میده، مثلا غذایِ امروزِ من به گفتهی بابا مزهی بی حوصلگی میداد
معشوقهی آفتابگردون؛
مهرِ غم به لبانم خورده، چشمانم میخندند و دلم خون گریه میکند. #مننوشته
محبوبم، نیا، این روزها غم آنچنان خویش را به جانم انداخته که گمان نمیکنم دیگر این تن زخمی و قلب پاره، پاره، گنجایش عشق کسی را داشته باشد.
#مننوشته