یکروز بارانی اورا در خیابان دیدم، پرسیدم:حالت چطوره؟
بایک لبخند دردناک نگاهم کردو و با مکث گفت:خوب میشم! (خوب میشم)
- دیگری نوشت.
_تجربه
مشغله های زیاد حتی اجازهی غمگین بودن رو هم به شما نمیدن، اگر میخواین از غم در امان باشین خودتون شلوغ کنید.
من درحال جنگیدن با هزاران مشکل در حالی که بسیار عصبی هستم
معدهدرد:سلام بهونهی قشنگ من برای زندگی..
غذایی که شما میپزین مزهی حالِ شما در حالِ پخت رو میده، مثلا غذایِ امروزِ من به گفتهی بابا مزهی بی حوصلگی میداد
معشوقهی آفتابگردون؛
مهرِ غم به لبانم خورده، چشمانم میخندند و دلم خون گریه میکند. #مننوشته
محبوبم، نیا، این روزها غم آنچنان خویش را به جانم انداخته که گمان نمیکنم دیگر این تن زخمی و قلب پاره، پاره، گنجایش عشق کسی را داشته باشد.
#مننوشته
حَیّانVID_20250107_234413_712.mp3
زمان:
حجم:
1.5M
[ گفته بودی که برای به دوش کشیدن
غمهایت ظریف، ترد و حیفم
پس اجازه بده لب روی جراحَتت بگذارم
زخمهایت را بوسههایم درمان میکند حتما! ]